آرشیو پنج‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۰
علم
۸

آگاهی چیست و ذهن چگونه کار می کند؟

راز حس آگاهانه

استیون پینکر مترجم: امیر رحمانی

آگاهی چیست؟ چه چیز واقعا باعث می شود که از دندان درد رنج ببریم یا رنگ آسمان را آبی ببینیم؟ برای بسیاری از متفکران، ظهور آگاهی چیزی در ردیف یک معجزه و یک معمای حل نشدنی است. چگونه یک فرایند عصبی در مغز موجب آگاهی می شود؟ فایده آن چیست؟ آیا مغز انسان نمی تواند محرک های دریافتی از محیط را پردازش کرده و واکنش نشان دهد بدون آنکه تجربه آگاهانه در مغز شکل گیرد؟ محققان بسیاری اخیرا تلاش کرده اند تا پرده از راز آگاهی بردارند، اما متاسفانه بسیاری از گفته ها و نوشته های آنان غیرقابل درک و معماگونه است. استیون جی. گولد زمانی نوشت: انسان خردمند شاخه کوچکی بر درخت حیات است. این شاخه کوچک، خوب یا بد، شگفت انگیزترین کیفیت جدید در تاریخ جانداران پرسلولی را رقم زده است. ما موفق به کشف آگاهی شدیم با همه عوارضش، از هملت تا هیروشیما. گولد سایر جانداران را فاقد آگاهی می داند. اما گروهی دیگر از دانشمندان معتقدند که بعضی از حیوانات نیز آگاهی دارند. برخی فکر می کنند که اگر جانوری بتواند خودش را در آینه تشخیص دهد دارای آگاهی خواهد بود. اما برخی دیگر می گویند حتی همه انسان ها نیز دارای آگاهی نبوده و نیستند. برای مثال جولیان جینز ادعا می کند که آگاهی یک پدیده جدید است و یونانیان باستان در زمان هومر یا عبریان در زمان موسی فاقد آگاهی بودند. دنیل دنت نیز تا حدی با این ادعا همدل است و می گوید آگاهی به طور عمده محصول انقلاب فرهنگی است و در دوران کودکی آن را می آموزیم و اینکه آگاهی یک مجتمع عظیم از میم هاست. واژه میم ابداع ریچارد داوکینز است و به مفهوم عناصر قابل تقلید فرهنگی است. اما آیا واقعا سایر جانوران و حیوانات همانند خوابگردان یا مرده متحرکی هستند که فاقد آگاهی است؟ آیا سگ ها مهر و محبت به صاحب خود را احساس نمی کنند؟ اگر به آنها سوزن بزنیم، از درد رنج نمی برند؟ آیا موسی در ذهنش هیچ تجربه آگاهانه ای از شوری نمک و سرخی آتش نداشت؟ آیا کودکان می آموزند تا آگاه شوند همان گونه که می آموزند تا موهای خود را مد روز کوتاه کنند؟ آنهایی که در مورد آگاهی قلم فرسایی می کنند قطعا ابله نیستند و می دانند چه می گویند. اما مشکل این است که واژه آگاهی دارای معانی مختلفی است و اگر خواننده نداند کدام مفهوم از آگاهی مورد نظر گوینده است، به آسانی گمراه می شود. در این گفتار قصد ندارم تعریف جدیدی از آگاهی ارائه دهم، اما تلاش می کنم گره کلاف درهم تنیده وجوه مختلف آگاهی را کمی باز کنم. گاهی اوقات منظور از آگاهی همان هوش است. احتمالا استیون جی. گولد از واژه آگاهی در این مفهوم استفاده کرده است. اما از آن که بگذریم، سه تعبیر دیگر که بیشتر تخصصی هستند برای آگاهی ارائه شده است که زبان شناسی به نام جکنداف و فیلسوفی به نام ند بلاک آنها را به خوبی از هم تمیز داده اند. اولین تعبیر از آگاهی، علم به خویشتن است. یک موجود هوشمند می تواند از وجود خودش اطلاع داشته باشد، همان گونه که از وجود سایر اشخاص و اشیاء اطلاع دارد. اگر او از درد رنج می کشد، با خودش فکر می کند: هی، این من هستم که دارم رنج می برم. شاید عجیب به نظر آید، ولی بسیاری از متفکران وقتی از آگاهی صحبت می کنند، در واقع این تعبیر از آگاهی را مدنظر دارند که باید به آن خودآگاهی بگوییم. یعنی مغز انسان مدلی از جهان می سازد که شامل مدلی از خویشتن نیز هست. یا به تعبیری می توانیم بگوییم که شخص بر فهم و درک خود اشراف دارد. در چنین تعبیری، خودآگاهی پدیده چندان مرموزی نیست. چیزی است در ردیف سایر مباحث در حوزه درک و حافظه. اگر من می توانم برای هر فردی در جهان خارج مجموعه ای از داده ها را در مغزم بایگانی کنم، چرا نتوانم مجموعه ای از اطلاعات را به خودم اطلاق کنم؟ زیاد سخت نیست مدلی از عملکرد مغز بسازیم که به اطلاعات مربوط به خودش نیز دسترسی دارد. حتی می توانیم یک ربات را به گونه ای برنامه ریزی کنیم که خودش را در آینه تشخیص دهد، همان گونه که هر چیز دیگری را تشخیص می دهد.

دسترسی به اطلاعات

دومین تعبیر از آگاهی، دسترسی به اطلاعات است. به عنوان مثال، من از شما می پرسم: در چه حالی؟ و شما برایم تعریف می کنید که روزتان چگونه گذشته است. از شادی ها و رنج های خود برایم می گویید، اما نمی توانید به من بگویید که چه آنزیم هایی در معده شما یا چه هورمون هایی در خون شما ترشح می شود. آن اطلاعات در دسترس شما نیست. تصور کنید که کل اطلاعات موجود در سیستم عصبی در دو مخزن جداگانه قرار دارد. سیستم های پردازشگری که زیربنای تفکر منطقی، تصمیم گیری و صحبت کردن را می سازند به محتویات یکی از دو مخزن دسترسی دارند. این مخزن از جمله شامل محصول نهایی سیستم بینایی و محتویات حافظه کوتاه مدت نیز هست. اما سیستم های فوق به محتویات مخزن دوم دسترسی ندارند. این مخزن از جمله شامل اطلاعاتی است که به واکنش های خودکار، فرمان های حرکتی و سایر فرایندهای مشابه مربوط است. از طرف دیگر می دانیم که همان اطلاعات قابل دسترس نیز در نقاط مختلف مغز به طور پراکنده قرار گرفته اند. سیستمی که قرار است به این اطلاعات دسترسی پیدا کند باید قادر باشد نقاط متعدد و پراکنده ای را در مغز به یکدیگر پیوند دهد. احتمالا این سیستم شامل مدارهای گسترده ای است که چند ناحیه در قشر مغز، لوب پیشانی و تالاموس را به هم پیوند می دهند. اما عملکرد این سیستم چگونه است؟ اگر به عکسی نگاه کنید که شامل تعداد زیادی مربع و فقط یک دایره باشد، شما دایره را به راحتی پیدا می کنید. اگر به عکسی نگاه کنید که حاوی تعداد زیادی مربع سبز و فقط یک مربع قرمز باشد، شما به راحتی مربع قرمز را پیدا می کنید. مغز شما به گونه ای فرگشت یافته است که ورودی های سیستم بینایی را به سرعت و به طور موازی پردازش می کند تا یک اختلاف واضح در رنگ یا شکل را سریع پیدا کند. اما اگر عکسی حاوی تعداد زیادی مربع سبز و دایره قرمز باشد که در هم مخلوط شده اند و شما بخواهید یک مربع قرمز را در میان آنها پیدا کنید، پردازشگرهای موازی در مغز شما با مشکل مواجه می شوند. شما مجبورید هر جزء از عکس را جداگانه بررسی کنید تا مربع قرمز را بیابید. مغز انسان حدود 20 درصد از کل انرژی مصرف شده در بدن را به خود اختصاص می دهد و قابل درک است که اگر قرار بود مغز ما محدودیت فعلی در پردازش موازی را نداشته باشد، به مقادیر عظیمی از انرژی و حافظه نیاز داشت که در دسترس نیست. طبیعت راه دیگری برای غلبه بر این کمبود یافته و در کنار پردازش موازی، سیستمی را گسترش داده است که اطلاعات را در بسته های مجزا به حافظه کوتاه مدت آورده و به صورت متوالی پردازش کند. تفکر منطقی و توانایی حل مسئله محصول عملکرد چنین سیستمی است. ما برای حل مسائل غامض، ابتدا اطلاعات غیرضروری را کنار می گذاریم، مسئله را به اجزای کوچک تر تقسیم می کنیم، توجه خود را به یک جزء معطوف می کنیم، اطلاعات مرتبط با آن را از نواحی مختلف مغز جمع آوری کرده و فقط همان جزء را پردازش می کنیم؛ سپس نتایج به دست آمده از پردازش قسمت های مختلف را مقایسه کرده و سعی می کنیم آنها را به شکلی به هم متصل کنیم که نتیجه قابل درک و مفیدی به دست بدهد. بسیاری از دانشمندان معتقدند که چنین مدلی از پردازش اطلاعات بسیار مشابه آگاهی عمل می کند. هنگامی که ما از چیزی آگاه هستیم، قسمت های متعددی در مغز ما روی آن عمل می کنند. ما نه تنها خط کشی را که روبه روی ماست می بینیم، بلکه می توانیم خصوصیات و کاربردهای خط کش را توصیف کنیم، آن را برداریم و متوجه شویم که برای خاراندن پشتمان هم مناسب است. قبلا گفتیم که مغز ما همواره مدلی از خویشتن ما می سازد و آن را در مرکز مدلی که از جهان خارج ساخته است، قرار می دهد. پردازش اطلاعات و ساخت مدلی از خویشتن هم زمان رخ می دهند و این توهم را ایجاد می کنند که یک مدیر اجرائی در جایی در مغز قرار گرفته است که بر پردازش اطلاعات نظارت کرده و تصمیم نهایی را اتخاذ می کند. اما چنین تصوری از خویشتن در سال های اخیر از زوایای مختلف مورد حمله قرار گرفته و بسیاری آن را فقط یک توهم می دانند. از آن که بگذریم، تقریبا تمام مظاهر و تجلیات آگاهی را می توانیم در قالب تئوری دسترسی و پردازش اطلاعات توضیح دهیم. آنچه باقی می ماند و توضیحی برایش پیدا نمی شود حسی است که از آگاه بودن به ما دست می دهد که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

احساس و تجربه ذهنی

سومین تعبیر از آگاهی با احساس و تجربه آگاهانه سروکار دارد. در بخش قبل در مورد آگاهی و دسترسی به اطلاعات صحبت کردیم. آیا امکان دارد که احساسات و دسترسی به اطلاعات دو روی یک سکه باشند؟ آیا امکان دارد که دسترسی به اطلاعات باشد، ولی تجربه آگاهانه شکل نگیرد؟ یک مثال کمیاب نوعی بیماری کوری است که ناحیه کورتکس بصری در مغز آسیب می بیند، ولی بقیه دستگاه بینایی آسیبی ندیده است. بیمار به جدیت می گوید که قادر نیست ببیند، ولی اگر شیئی را مقابلش قرار داده و از او بخواهید که در مورد اندازه یا مکان شیء حدس بزند، او غالبا موفق عمل می کند. اما مثال هایی از این دست بسیار کمیاب هستند و تقریبا در همه موارد که می شناسیم، تجربه ذهنی و دسترسی به اطلاعات ملازم یکدیگرند. بنابراین شاید ما به تئوری جداگانه ای احتیاج نداشته باشیم که دلایل فرگشتی برای پیدایش احساس و تجربه ذهنی را توضیح دهد. شاید احساسات یک کیفیت اضافی در نوعی از پردازش اطلاعات است و آنچه باید توضیح دهیم این است که چگونه ممکن است پردازش اطلاعات به تجربه ذهنی منجر شود. چنین تئوری ای باید به پرسش هایی از این دست پاسخ گوید:

1- اگر زمانی بتوانیم پردازش اطلاعات در ذهن انسان را در یک کامپیوتر بسیار قدرتمند شبیه سازی کنیم، آیا آن کامپیوتر دارای آگاهی خواهد بود؟

2- اگر به جای کامپیوتر، تعداد بی شماری از انسان ها، برای مثال کل جمعیت کشور چین را آموزش دهیم تا اطلاعات خاصی را در ذهن خود حفظ کرده و همان مراحل پردازش اطلاعات را تکرار کنند، آیا نوعی آگاهی عظیم در سراسر کشور چین شکل خواهد گرفت که مستقل از آگاهی تک تک مردم چین است؟ آیا امکان دارد که آگاهی جمعی ملت چین در رنج و عذاب باشد، درحالی که هر یک از مردم چین شاد باشند؟

3- آیا امکان دارد که تجربه ذهنی شما از رنگ قرمز با تجربه ذهنی من از رنگ سبز یکی باشد؟

4- آیا زامبی فلسفی می تواند وجود داشته باشد؟ موجودی همانند انسان که تمام رفتارهای انسان را از خود نشان می دهد، ولی هیچ تجربه آگاهانه ای در ذهنش شکل نمی گیرد؟

5- اگر تمام اطلاعات مغزمان را اسکن کرده و به مجموعه ای از مولکول ها منتقل کنیم، آیا آگاهی مان منتقل شده است؟

6- آیا خفاش بودن احساس خاصی دارد؟ آیا سوسک ها از جفت گیری لذت می برند؟ آیا کرمی که بر قلاب ماهیگیری است، در خاموشی خود از درد فریاد می کشد؟

7- اگر یکی از یاخته های عصبی مغز شما را با تراشه کامپیوتری که عملکرد کاملا مشابهی دارد تعویض کنیم، آیا در رفتار و احساس شما تغییری ایجاد می شود؟ اگر بقیه یاخته های مغزتان را نیز به مرور عوض کنیم چه؟ آیا شما هیچ تفاوتی احساس خواهید کرد؟

تئوری ذهن محاسباتی که جنبه های مختلف عملکرد ذهن را توضیح می دهد، درحال حاضر جوابی برای پرسش های فوق ندارد. اما هیچ تئوری دیگری هم نداریم که جوابی ارائه کند. من می توانم به اصول مکتب اثبات گرایی توسل کنم و بگویم که ادعای آزمون ناپذیر، ادعایی بی معنی است. آیا وجود احساس را می توان به آزمون گذاشت؟ یک بار فیلسوفی به نام جورج ری به من گفت که در جوانی و پس از یک حادثه رانندگی، هیچ حسی در ذهنش شکل نگرفته است. او می گوید که از آن زمان تاکنون یک زامبی فلسفی بوده است. من حدس می زنم که او مزاح می کند، ولی نکته مهم این است که هیچ راهی وجود ندارد تا ادعای او را مورد آزمایش قرار دهیم. اندیشمندان بسیاری نظیر دنیل دنت نتیجه می گیرند که احساسات چیزی جز یک توهم ادراکی نیست. همین که تمام فرایندهای عصبی و محاسباتی مربوط به آگاهی را شناسایی کردیم، چیز مرموزی باقی نخواهد ماند که بخواهیم آن را توضیح دهیم. بی معنی است که ادعا کنیم چیزی به نام احساس بدون توضیح باقی مانده است، درحالی که تمام تجلیات آن را توضیح داده ایم. اما نبود یک توضیح علمی برای احساسات به این معنی نیست که آنها وجود ندارند. من شک ندارم که دارای احساسات هستم، همان طور که شک ندارم دارای یک بدن فیزیکی هستم و ما نمی توانیم حس و تجربه آگاهانه را به پردازش اطلاعات تقلیل دهیم، چراکه قوانین اخلاقی ما بر آن بنا شده است. ما قبول می کنیم که شکنجه کردن یک فرد عملی به شدت غیراخلاقی و ضدانسانی است، ولی همان حکم را در مورد اوراق کردن یک ربات صادر نمی کنیم. اگر کتاب ذهن چگونه کار می کند را تا آخر بخوانید، به شما خواهم گفت که راز حس آگاهانه به ظن من چیست.