آرشیو پنج‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۰
علم
۹
انتخاب طبیعی

سیاره آگاهی

عرفان خسروی

وقتی از خاستگاه و تکامل ویژگی های انسانی حرف می زنیم، اغلب با این سوال روبه رو می شویم که در سایر جانداران هرگز ویژگی هایی مشابه آدمی وجود دارد؟ یا اگر ویژگی مشابهی در سایر جانداران هست، آیا کیفیت آن شبیه آدمیان است؟ این سوالات درباره خیلی چیزها وجود داشته و دارد: از توانایی حرف زدن در طوطی ها، زاغ ها، دلفین ها و شمپانزه ها تا این سوال ظاهرا ساده که «آیا ماهی ها درد می کشند؟». پژوهشی در سال 2013 مدعی شد ماهی ها درد نمی کشند

(DOI: 10.1111/faf.12010)؛ پژوهش دیگری همین هفته نشان داد  درد می کشند (DOI: 10.1098/rstb.2019.0290)؛ امسال پژوهش دیگری هم نشان داده نه تنها ماهی ها، بلکه حشرات هم درد می کشند (DOI: 10.1126/sciadv.aaw4099). پاسخ دقیق به چنین پرسشی تبعات بزرگی خواهد داشت. اگر ماهی ها درد می کشند، قوانین مربوط به اخلاق صید، کشتن و رفتار با ماهی ها باید تغییر کند. همان طور امروز قوانین اخلاقی سخت گیرانه ای بر آزمایش روی مهره داران خشکی زی اعمال می شود؛ درحالی که در سده هفدهم، رنه دکارت، فیلسوف فرانسوی، باور داشت حیوانات درد نمی کشند یا در سده نوزدهم، کلود برنار، فیزیولوژیست فرانسوی، شاگردانش را به تشریح حیوانات زنده تشویق می کرد و می گفت نباید فریب ضجه های حیوان در حال تکه تکه شدن را بخورند! توجیه دکارت و برنار این بود که حیوانات «آگاه» نیستند و البته، تعجبی ندارد از کسی مثل برنار که کارش در دانشگاه وابسته به تشریح شکنجه آمیز حیوانات بوده، چنین توجیهی بشنویم. هنوز هم پژوهشگرانی که قائل اند ماهی ها درد نمی کشند، این مسئله را با فرضیه فقدان آگاهی در ماهی ها توجیه می کنند و البته، درآمدشان وابسته به صنعت شیلات است (مقاله سال 2013 که مدعی دردنکشیدن ماهی ها بود، در مجله ماهی و ماهی گیری منتشر شده). به نظر می رسد فرهنگ های قدیم نگاهی انسان پندارتر به حیوانات داشتند. توصیه های موکد بزرگان دین در احترام به حقوق حیوانات نشان می دهد در فرهنگ ما حیوانات «آگاه» شمرده می شدند (نگاه کنید به مقاله ابراهیم احمدیان در تارنمای شبکه اجتهاد: bit.ly/2nQYR3s). اما زیست شناسی درباره آگاهی سایر جانداران چه می گوید؟ در دنیای زیست شناسی مقایسه ای، وقتی ویژگی های زیستی جانوران مختلف را با یکدیگر مقایسه می کنیم، هیچ وقت مشابهت کامل میان دو گونه پیدا نخواهیم کرد؛ هر چند بسته به میزان نزدیکی دو گونه، مقدار شباهت های صفات مشترک آنها بیشتر می شود. برای مقایسه یک صفت خاص میان طیفی از جانداران مختلف، می توان نمونه هایی را یافت که شباهتی حداقلی به نمونه مورد نظر دارند و همچنین نمونه هایی دیگر را که شباهتی حداکثری به نمونه مورد نظر دارند. درباره تنوع پدیده ای به نام آگاهی نیز می توان به همین صورت به تنوع موجودات زنده نگاه کرد و در پی شباهت های حداقلی و حداکثری آگاهی گشت. ارسلا گودینو در کتاب مینوی طبیعت (esam.ir/16600529) با درنظرگرفتن شباهتی حداقلی، نوعی فراگیر از آگاهی زیستی را در سراسر جهان زنده به ما نشان می دهد: «نخستین درخشش آگاهی،  روی ویژگی های فیزیکی و شیمیایی زیست بوم تمرکز داشت؛ اما پس از اینکه تعداد معتنابهی از جانداران پیدا شدند، شروع به آگاه شدن از همدیگر کردند. آنها از وجود همدیگر، به عنوان شکار، شکارچی، یا هم زیست آگاه شدند. هنگامی که جنسیت یوکاریوتی حول وحوش دوره کامبرین شکل گرفت، سامانه های بی شماری پیدا شدند که برای پیداکردن جفت مناسب برنامه ریزی شده بودند. همه یوکاریوت های دارای جنسیت، از محیط اطراف خود، از جفت های احتمالی و از عوامل محتمل بیماری زای دور و بر خود آگاهند. به علاوه، نخستین پیشاهنگان قافله جانوران، نوع جدیدی از یاخته ها را ابداع کردند. یاخته ای به نام نورون (Neuron) که اختصاصا برای آگاهی طراحی شده بود. این یاخته راه دستیابی به خودآگاهی بود». گودینو مدعی نیست  آگاهی جانداران دیگر شبیه تجربه خودآگاهانه ماست، اما نهایتا راهی ندارد جز دست آویختن به تجربه انسان محور خود: «آیا وقتی گیاه به سمت نور می چرخد، نسبت به آن هوشیار است؟ بیشتر ما خواهیم گفت خیر؛ چراکه کاربرد مفهوم هوشیاری را برای حالات ذهنی جانورانی با دستگاه عصبی پیچیده مناسب تر می دانیم. اما خود این موضوع نیز بسیار سوال برانگیز است. هوشیاری را چگونه تعریف می کنیم؟ آیا گربه من نیز خودآگاهی دارد؟ آری! من اعتقاد دارم هست: او نسبت به چیزی که تجربه می کند، جذب می شود و به آن پاسخ می دهد. خب؛ حلزون چی؟ بسیار خوب، مطمئن نیستم. قسمتی از مسئله این است که گربه بسیار بیشتر از حلزون، به خود من شبیه است. بنابراین قضاوت من درباره  آن دو، به دیدگاه انسان محورانه من بازمی گردد». در نگاه زیست شناسانی مثل گودینو، عملکرد فیزیولوژیک مغز پستانداران، از این لحاظ که ساختار و مسیری شبیه انسان دارد، این احتمال را تقویت می کند که شکلی از خودآگاهی یا هوشیاری برای همه آنها در کار باشد. اما در این نگاه، عملکرد جانورانی که ساختار مغزشان با پستانداران تفاوت دارد، همچنان ناشناخته می ماند. چین خوردگی قشر مخ در پستانداران برای افزایش سطح قشر مخ و جادادن تعداد بیشتری یاخته عصبی در حجم کم است و مغز پرندگان مدت ها به این دلیل که کوچک و فاقد قشر چین خورده مخ است، ساده تر و درنتیجه توسعه نیافته و ناتوان از پردازش های شناختی در سطح پستانداران تلقی می شد. تا اینکه پژوهشی در سال 2016 (DOI: 10.1073/pnas.1517131113) نشان داد تعداد نورون های مغز پرنده کوچکی مثل گنجشک، مشابه تعداد نورون های مغز میمون هاست. پرندگان یاخته های عصبی کوچک و در نتیجه مغزهایی فشرده تر از پستانداران دارند، بنابراین بدون نیاز به چین خوردگی، تعداد فراوانی نورون در مغزهای کوچک پرندگان قرار دارد. با این حساب، آیا پرندگان خودآگاهی دارند؟ آیا می توان چنین تعبیری برای سایر جانوران متفاوتی که مغزهای بزرگ دارند، در نظر گرفت؟ مثلا آیا هشت پاها نیز ممکن است خودآگاهی داشته باشند؟ رویکرد رفتارشناسانه در برابر چنین پرسشی کارآمدتر است. آزمون های رفتارشناسانه، فارغ از ساختار مغز، می توانند خودآگاهی جانوران را محک بزنند. نمونه ای از همین پژوهش ها در سال 2013 (DOI: 10.1177/0956797612458936) نشان داد میان همه جانوران، دست کم شمپانزه ها نه تنها آگاهی و خودآگاهی دارند، بلکه نسبت به دانسته ها و ندانسته های خود نیز آگاه هستند؛ یعنی سطحی از آگاهی که فراشناخت (Metacognition) نامیده می شود و پیش تر تصور می شد فقط مختص آدمیان است. فراشناخت عبارت است از توانایی درک اینکه می توانیم درباره موضوعی بیندیشیم یا نه. وجود فراشناخت در شمپانزه ها کشف بسیار مهمی است و نشان می دهد نه تنها نخستین گام ها در تکامل آگاهی در جانداران تک یاخته برداشته شده است، بلکه احتمالا آخرین گام ها در تکامل آگاهی انسانی نیز، پیش از پیدایش انسان برداشته شدند.