آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۵
ادبیات
۸
عطف

در جست وجوی نویسنده ای ناپدید

یک روزنامه نگار ادبی متوسط به نام حامد ناصرپور که عمر حرفه ای اش در مطبوعات به کارهای پیش پاافتاده گذشته است ناگهان با سوژه ای جذاب مواجه می شود؛ سوژه ای که می تواند بعد از مدت ها پلکیدن در حاشیه مطبوعات او را به شهرتی چشمگیر برساند. ماجرا از این قرار است که حامد که راوی رمان هم خود اوست، یک روز پیش از رفتن به دفتر روزنامه حین پرسه زدن در خیابان انقلاب، میان بساطی های پیاده رو چشمش به نسخه ای افستی از رمانی از نویسنده ای قدیمی به نام جهانگیر فاتحی می افتد و رمان را می خرد. جهانگیر فاتحی نویسنده ای است سال ها غایب و ناپیدا که معروف است به اینکه به کسی رو نشان نمی دهد و با هیچ خبرنگاری مصاحبه نمی کند و اصلا کسی خبر چندانی از سرنوشتش و اینکه دقیقا کجاست و چه می کند ندارد. راوی بعد از خریدن کتاب به خیابان جمهوری می رود و سری به کافه نادری می زند. آنجا می نشیند و همین طور که شروع می کند به خواندن رمان جهانگیر فاتحی، مردی به نام احمد امیدوار سر میزش می آید. امیدوار به راوی می گوید که جهانگیر فاتحی را از نزدیک می شناسد و اگر راوی بخواهد می تواند ترتیب انجام مصاحبه ای با او را بدهد. راوی این فرصت بادآورده را می چسبد و این ماجرا به همراه وقایعی دیگر که به نحوی با آن گره می خورد، داستان «پرده آهنین»، تازه ترین رمان علی شروقی، را رقم می زند. «پرده آهنین» سومین رمان و چهارمین اثر داستانی علی شروقی است که اخیرا در نشر ثالث منتشر شده است. جعل، قلب حقیقت، سردرگم شدن در تشخیص اصل از بدل و گم شدن ها و تغییر چهره و هویت دادن ها از خلال تحولات تاریخی و اجتماعی از جمله مضامین محوری رمان «پرده آهنین» است. در این رمان همچنین گریزهایی به گذشته هست و فضای ادبی و سیاسی دهه های 40 و 50 در این گریزها ترسیم می شود که البته در بعضی از این گریزها هم با روایت هایی از سوی آدم های داستان مواجه می شویم که در صحتشان می توان تردید کرد. در این رمان بسیاری از موقعیت ها و آدم ها آنچه به ظاهر می نمایند نیستند و همین غافلگیری هایی را پدید می آورد. این پنهان کاری آنجا که به روابط آدم های قصه مربوط است البته همیشه هم کاملا آگاهانه و فکرشده و از سر تقلب کاری نیست و گاهی هم برآمده از قواعد و قراردادهایی است که به عادت بدل شده اند و حادثه ای چه بسا نامنتظر لازم است که این عادت را بشکند. راوی رمان در جست وجوی جهانگیر فاتحی است و جهانگیر فاتحی هربار به بهانه ای به او رو نشان نمی دهد و همین رو نشان ندادن، حال وهوایی معمایی به رمان می دهد. جست وجوی راوی اما او را دستخوش تحولات و کشف احساسات تازه ای در درون خود می کند و شاید هم به بیان درست تر کشف احساساتی که در درون او بوده، اما او از وجودشان خبر نداشته است. «پرده آهنین» همچنین از خلال روایت داستان جست وجوی راوی برای دست یافتن به نویسنده ای ناپدید، با رویکردی انتقادی و طنزآمیز تصویری از روزگاری که داستان رمان در آن اتفاق می افتد به دست می دهد. آنچه در ادامه می خوانید قسمتی است از این رمان: «از امیدوار پرسیدم: واقعا می شود دیدش؟ گفت: البته که می شود، بخواهی سه سوت می توانم ترتیبش را برایت بدهم. گفتم: مصاحبه چی؟ مصاحبه هم می کند؟ دست های تپلش را به نشانه تردید و استفهام برد بالا و محکم کوبید روی میز و گفت: مصاحبه را نمی دانم، شاید، اما مطمئن نیستم... گفتم: اگر بشود که عالی است. چشمکی زد و گفت: اگر جورش کنم آن وقت سختی کار خبرنگاری به من هم تعلق می گیرد؟ پشت بندش قاه قاه خندید و گفت: شوخی می کنم. گفتم: شما جورش کن، سختی کارت را خودم می دهم. گفت: باید ببینم، خودم هم راستش بدم نمی آید وادارش کنم مصاحبه کند، حیف است آدمی با این همه نبوغ مصاحبه نکند و نگذارد نسل الان از تجربیاتش استفاده کنند. گفتم: بله واقعا. گفت: تو چه قدر از روزنامه می گیری بابتش؟ هرچه تو گرفتی یک سومش مال من، خوب است؟ گفتم: قبول. کف دستش را گرفت جلوم و گفت: بزن قدش. زدم. گفت: پیش پرداخت نمی دهی؟ و باز قاه قاه خندید. گفتم: آمدیم و گفت نه؟ گفت: صد تومان اگر داری به من قرض بده، اگر قبول نکرد که پس می دهم، کرد هم که همین باشد پیش پرداخت برای شروع کار؟ دندان گردی اش زد توی ذوقم، اما دیدم می ارزد بابت مصاحبه با جهانگیر فاتحی که تا همین چندثانیه پیش هیچ کس از جایش و از مرده یا زنده بودنش هم درست وحسابی خبر نداشت، آدم مبلغی هم بسلفد. گفتم: پول نقد صدتومان همراهم نیست، باید از عابربانک بگیرم. با چهره ای سرشار از استغنای طبع گفت: هیچ عجله ای نیست. پا شدم بروم پول قهوه را حساب کنم، گفت: بگذار حساب کنم. گفتم: حساب می کنم. گفت: قربان دستت. که یعنی پول قهوه اش هم رفت تو پاچه ام».