آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۵
ادبیات
۸
مرور

تفنگ شلیک شده

در اواسط دهه 80 نوجوانی ایرلندی- بریتانیایی با دیدن نمایش نامه «بوفالوی آمریکایی» دیوید ممت تصمیم گرفت درس را رها کند و نویسنده بشود. نام او مارتین مک دونا بود؛ نویسنده ای که اگرچه اکنون نمایش نامه نویسی مطرح و شناخته شده است، اما در آغاز راه برای رسیدن به این جایگاه تثبیت شده دشواری های زیادی را از سر گذراند. از زمانی که تصمیم گرفت نویسنده شود، به مدت هشت سال بیش از صد قصه و طرح فیلم نامه نوشت. نوشته هایش را به اینجا و آنجا فرستاد اما هیچ کدام از این نوشته ها پذیرفته نشدند. ناامید نشد و در 24سالگی تصمیم گرفت نمایش نامه بنویسد. مدتی از صبح تا عصر نمایش نامه می نوشت و از بعدازظهر تا شب برای یافتن ایده برای نوشتن، سریال های تلویزیونی را تماشا می کرد. ماحصل این پشتکار هفت نمایش نامه شد که او آنها را در طول 9 ماه نوشت. از این هفت نمایش نامه شش تایشان موفق از کار درآمدند و با استقبال مواجه شدند.

«غرب دلگیر» نمایش نامه ای است از مارتین مک دونا که با ترجمه حمید امجد در نشر نیلا منتشر شده است. این نمایش نامه چهار شخصیت دارد به نام های کلمن کانر، والین کانر، پدر ولش و گرلین کلهر. داستان این نمایش نامه در غرب ایرلند اتفاق می افتد. توصیه ای است معروف از آنتوان چخوف که اگر نویسنده ای در داستانش تفنگی را وصف می کند که به دیوار آویخته، آن تفنگ حتما باید جایی از داستان شلیک شود. مارتین مک دونا در نمایش نامه «غرب دلگیر» به این توصیه چخوف عمل کرده. البته تفنگ آویخته به دیوار در نمایش نامه او ظاهرا پیش از شروع نمایش نامه شلیک شده و کلمن پدرش را با آن به قتل رسانده است. «غرب دلگیر» نمایش نامه ای است که در آن در قالب درامی خانوادگی و با نگاهی نقادانه به جامعه ای پرداخته شده که خشونت و قتل در زیر پوست آن جریان دارد، چنان که ولش در جایی از نمایش نامه شهر محل رویدادهای نمایش نامه را «پایتخت جنایت» می خواند. اختلاف میان دو برادر، والین و کلمن و اختلاف با پدر و قتل پدر توسط کلمن از موضوعات اصلی مطرح شده در نمایش نامه است. دو برادر مدام در حال جنگ و جدال با یکدیگرند. خانواده بحران زده، قتل پدر و اختلاف دو برادر پای مضامین دراماتیک بس قدیمی را به درام مک دونا باز می کند. مضامینی به قدمت کل تاریخ زندگی نسل های بشری. از رهگذر این مضمون و ماجرای قتل بحث وجدان و اخلاقیات هم در نمایش نامه پیش کشیده می شود. در صحنه پنجم نمایش نامه ولش نامه ای را خطاب به والین و کلمن می خواند و در آن ضمن اینکه از قتل پدر آنها سخن به میان می آورد، می کوشد دو برادر را به آشتی با یکدیگر سوق دهد. بخشی از این نامه چنین است: «والین و کلمن عزیز، این نامه را پدر ولش می نویسد. من امشب برای همیشه از لی نین می روم و می خواستم چند کلمه ای با شما حرف بزنم، ولی نمی خواهم موعظه یا نصیحتتان کنم، چرا بکنم؟ موعظه و نصیحت پیش از این هیچ نتیجه ای نداشته، حالا هم ندارد. تنها قصدم تقاضاکردن است به عنوان دوستی نگران احوال و زندگی شما، هم در این و هم در آن دنیا، و آن دنیا زیاد هم از شما دور نیست اگر به همان دیوانگی های گند و ضایعی که تا امروز داشته اید ادامه بدهید. کلمن، در این نامه درباره قتل بابایت به دست تو حرف نمی زنم، هرچند که مشخصا ذهن مرا - چه در مقام کشیش و چه در جایگاه آدمی معمولی حتا با همین پادرهواترین دریافت از اخلاق - مشغول کرده، ولی این به وجدان خودت مربوط است، گرچه امیدوارم روزی بفهمی چه کرده ای و بابتش شروع کنی به بخشش طلبیدن، چون که - بگذار به تو گفته باشم - توهین به مدل موهایت اصلا دلیلی موجه برای کشتن کسی نیست و در واقع بدترین دلیلی ا ست که تا حالا شنیده ام؛ اما از ادامه این موضوع می گذرم گرچه درمورد تو هم صدق می کند والین، به خاطر نقشی که در قتل بابایت داشته ای، شروع نکن به گفتن اینکه تو هیچ نقشی نداشته ای چون که واقعا داشته ای، نقش حسابی ای هم داشته ای. دروغ سرهم کردن درباره اینکه آن حادثه تصادفی بوده، آن هم فقط محض به جیب زدن پول پدرت به همان سیاهی کوفتی کار کلمن است، اگر از آن سیاه تر نباشد، چون رفتار کلمن از طبع کینه جو و عصبانی اش مایه گرفته ولی کار تو ناشی از این است که هیچ چی نبوده ای غیر از یک پول پرست کوفتی کنس که اصلا عاطفه سرش نمی شود، ولی گفتم که خیال ندارم شما را نصیحت و موعظه کنم و بااین حال رشته اختیار از دستم در رفته...».