آرشیو دو‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۹
هنر
۱۰

با البرز کاظمی درباره نمایشگاه «مواجهه/ مواجهه» در گالری دستان

پرسه در حوالی مرگ

گفتگو: عسل عباسیان

البرز کاظمی عکاس و تصویربردار در نمایشگاه تازه خود که 19 مهر افتتاح شده و تا 26 مهر در گالری دستان (اتاق برق) ادامه دارد، در حوالی مرگ پرسه زده است. او با دستمایه قراردادن واپسین روزهای زندگی پدربزرگش و همین طور روزهای پایانی حضور داعش در موصل عراق، به مواجهه ای تازه با مسئله مرگ پرداخته است. دستان نمایش البرز کاظمی با عنوان «مواجهه/ مواجهه» در فضای سابق اتاق برق را اعلام می کند. 

البرز کاظمی، دانش آموخته نقاشی از هنرستان هنرهای زیبای تهران است. علاقه او پس از فارغ التحصیلی بیشتر در حوزه عکاسی و سینما بوده و آثارش بیشتر بر پایه عکاسی و ویدئو هستند. این سومین نمایشگاه البرز کاظمی در دستان است. آثار او پیش از این در نمایشگاهی انفرادی در گالری شماره 6، نمایشگاهی انفرادی در زیرزمین دستان («تن عکس»، 1397)، یک پروژه در اتاق برق («تکه های تن»، پروژه 10 از 50) و چندین نمایشگاه گروهی به نمایش درآمده اند.

در نمایشگاه فعلی، هنرمند با ارائه مجموعه ای از تصاویر، مخاطب را در مقابل چند دوگانه مختلف قرار می دهد. بخشی از تصاویر مربوط به ویدئوهایی است که او در دو سال گذشته در موصل (عراق) و در زمان پاک سازی مناطق مختلف از سربازان داعش ضبط کرده است. این ویدئوها فضاهایی آخرالزمانی را نمایش می دهند که با وجود سکوت مستتر در آنها، نشان از موقعیت جنگ، ویرانی و بی ثباتی دارد. این تصاویر که به قول هنرمند در «حوالی» جنگ قرار دارند، در کنار تصاویر دیگری از محیط داخلی و دوره پایانی زندگی پدربزرگ هنرمند، به نمایش درآمده اند. در مجموعه دوم، مخاطب با نشانه های مستقیم مرگ روبه رو نمی شود، بلکه با جزئیاتی با اطلاعات کم، اما با اشاره های عمقی، مواجه است. در مواجهه با هر دو این مجموعه ها، به شکلی نزدیک و حتی صمیمی، با جریان های حول یک اتفاق مواجه می شویم. لحن دیدن و نگاه به سوژه، مسئله ای جمعی را تبدیل به موضوعی فردی می کند و برعکس، سوژه ای شخصی را در دید جمعی قرار می دهد. در عین حال، حضور عنصر دوربین و مواجهه سوژه ها با آن، لایه ای دیگر به مشاهدات هنرمند و مخاطب می افزاید. شما را دعوت به خواندن این گفت وگو می کنم.

  نام نمایشگاه شما «مواجهه/ مواجهه» است؛ درباره ایده کلی نمایشگاه توضیح دهید.

این نمایشگاه ترکیبی از دو مجموعه است که هرکدام نوعی مواجهه اند؛ یکی مجموعه مواجهه من در پنج ماه آخر پیش از مرگ پدربزرگم است. نه اینکه از موضوع مرگ او عکاسی کرده باشم، اما تلاش کردم حال و هوای روزهای آخر را به تصویر بکشم. مجموعه دوم ویدئوهایی است از دوران حضورم در موصل عراق از جنایت بشری که وجهه اجتماعی بیشتری دارد. در حالی که مواجهه نخست کاملا فردی است، این دو مجموعه را کنار هم گذاشتم که یکی indoor و دیگری outdoor است.

 چه شد که این دو مواجهه را در قالب یک نمایشگاه، با مخاطبتان به اشتراک گذاشتید؟

ترجیحم این است که از منظر فرمالیستی به این سوال پاسخ دهم. گاهی یک مجموعه مشخص در کنار خود ویدئو و اینستالیشن دارد، ولی من دوست داشتم دو مجموعه از دو مدیای متفاوت را کنار هم بگذارم. البته این دو می توانند از نظر مفهومی با هم اشتراکاتی داشته باشند. وقتی دو مجموعه را در قالب یک نمایشگاه عرضه کنیم، در این بین پاساژی به وجود می آید. عکس ها آرام ترند و رنگ های سردی دارند و بعد هم ویدئوهایی از جنگ دیده می شوند. می خواستم ببینم آیا از چشم مخاطب این دو مجموعه می توانند با هم ارتباط برقرار کنند یا نه. چالشی هم برای خودم بود که سعی کنم با یک چیدمان، این دو مجموعه را مثل تکه های یک پازل به هم بچسبانم و در نهایت یک اینستالیشن داشته باشم.

 فارغ از قرابت فرمال، کانسپت هر دو مجموعه هم قرابت تماتیک دارند. قرابتی که شاید بتوان آن را پرسه در حوالی مرگ تعبیر کرد؛ پرسه در حوالی مرگ پدربزرگ که فردی نزدیک است و پرسه در حوالی مرگ شماران انسانی که با جنگ مواجه اند و هر لحظه ممکن است جان خود را از دست دهند؛ اما آنچه که به چشم می آید، این است که مرگ پدربزرگ در قالب سکون (عکس) و مرگ مردمان جنگ دیده در قالب حرکت (ویدئو) به نمایش درآمده است. درباره این دوگانه توضیح دهید و سپس از تجربه خود در پرسه ای که حوالی مرگ داشتید بگویید.

چون آن زمان فیلم بردار تلویزیون آرسی ان بودم و بر اساس ماموریتم به موصل رفته بودم، هم فیلم گرفتم و هم عکس؛ اما ویدئوها به مراتب بیشتر بودند. اتفاقی که افتاد این بود که مثلا در امتداد تصویر، سربازی کنار صلیب در شهر کاراکش است که بار معنایی آن را تغییر می داد. می توانست یک عکس باشد؛ اما وقتی تصویر حرکت می کند، همه چیز متفاوت می شود و حس و حال آن لحظه بهتر منتقل می شود. درباره مجموعه مرگ پدربزرگ نیز باید بگویم که سکون در آن روزها جاری بود و نمی شد از آن وضعیت چیزی جز سکون نمایش داد. در موصل همه چیز در تلاطم بود و خیلی از مردم پذیرای مرگ نبودند؛ در حالی که پدربزرگ من عمر خودش را کرده بود و پذیرای مرگ بود. در موصل استرسی که بین مردم بود با ویدئو بهتر می توانست بازنمایانده شود. عکس هم گرفتم؛ اما عکس ها قدرت فیلم ها را ندارند.

ویدئویی هست که از تونل داعش گذر می کند و عکس نمی توانست عمق و تاریکی آن تونل و حال و هوای آن را بازتاب دهد. مجموعه موصل سال 2016 تصویربرداری شد و مجموعه مرگ پدربزرگ چندماه قبل تر از آن. اما با هیچ کدام از این مجموعه ها در لحظه ثبت نمی دانستم که قرار است چه کار کنم و بعدها ایده ها را پیدا کردم و دو مجموعه کنار هم نشستند. لحظات عکاسی از مجموعه مرگ پدربزرگ حتی نمی دانستم که دارم از روزهای واپسین زندگی پدربزرگم عکاسی می کنم و بعدا این عکس ها یک مجموعه شدند. از هر سری عکس و تصویر انگار باید زمان بگذرد تا بتوان هویت آنها را بازشناسایی کرد و متوجه شد که در نهایت چه مجموعه تصویری ثبت شده است.

 عکس ها آنالوگ هستند و بدون ادیت فتوشاپی. علت استفاده از این متریال چه بود؟

من همیشه آنالوگ عکاسی می کنم، چون این جوری پروسه عکاسی برایم جذاب تر می شود. اینکه عکس را می گیری ولی نمی توانی آن را ببینی و مدتی طول می کشد تا ظاهر شود و در این مدت حتی ممکن است بعضی عکس هایتان را کلا فراموش کنید، باعث می شود به عکس ها فکر کنید و با وقفه ای که تا ظهور پیش می آید، تطور ذهنیت خودتان را درک می کنید و ایده های جدید به ذهنتان می رسد. در عکاسی دیجیتال وقتی که عکس ها همان لحظه دیده می شوند، انگار پروسه درگیری من با تصویر تمام می شود اما در آنالوگ برعکس این اتفاق می افتد. عکاسی آنالوگ فرصتی برای اندیشه بیشتر عکاس است.

 تجربه مدتی زندگی در حوالی جنگ و مشاهده آنچه در آن حوالی می گذرد، برای شما چگونه بود؟

وقتی در آن موقعیت هستید، چندان متوجه عمق فاجعه ای که در حال رخ دادن است، نمی شوید و روی دور تند فقط کارتان را انجام می دهید. بیشترین فکرها و حس ها بعد از این سفر جاری شدند. وقتی به تهران رسیدم تازه کابوس جنگ برایم شروع شد. تازه احساساتم متبلور شدند. استرس و ترس ممکن است آن لحظه سراغت بیاید ولی خیلی فکر مشغول نمی شود و بعد از دورشدن از فضا تازه می شود آن را درک کرد.

 چه فکرها و حس هایی پس از بازگشت از جنگ برایتان به وجود آمد؟

یکی این بود که احساس می کردم یک گزارش تصویری توان نشان دادن آن همه سیاهی را ندارد. الان هم فکر نمی کنم در بازتاب آن موفق بوده ام اما تلاشی بوده برای ساختن فضایی از آن همه مهابت.

 کارکردن روی این دو پروژه بر خود شما به عنوان ناظر این دو ماجرا، چه اثری گذاشت؟

نمی توانم درباره مجموعه مرگ پدربزرگ بگویم از آغاز اساسا مجموعه بوده که بتوانم تبیین کنم چه اثری بر من داشته اما درباره موصل چون در تلویزیون و با تصویر رسانه ها نمی توان به عمق ماجرا پی برد اما ما از دور خیلی راحت درباره جنگ و صلح و... نظر می دهیم؛ در حالی که واقعیت اساسا آدم را لال می کند. گاهی ابزار برای بازنمایی فاجعه پیدا نمی کنیم و برای همین سراغ مدیوم های هنری می رویم اما نهایتا آنها هم در این بازنمایی شکست می خورند.

 با توجه به تعبیر سوزان سانتاگ از ثبت بصری بحران که ما را صرفا ناظر رنج دیگران می داند و بیگانه با عمق رنج آنها و با توجه به اینکه شما هم در بحرانی مثل حمله داعش به موصل حاضر بودید و تصویر گرفتید، چقدر مدیوم تصویر را گویای آنچه به راستی در جنگ می گذرد می دانید؟

خیلی چیزها تاثیر دارد. صدا تاثیر دارد. بو تاثیر دارد. حتی موقعیت فیزیکی شما در آن لحظه بر درکتان از آن اثر می گذارد. ثبت تصویری شاید 10درصد از فاجعه را بازنمایی کند. حتما باید با حواس پنج گانه ات در آن شرایط باشید تا آن رنج را حس کنید و تصویر که صرفا می تواند یک یا دو حس را درگیر کند، برای درک عمق فاجعه کافی نیست. در نمایشگاه ویدئویی در کنج دیوار با ویدئو پروژکتور پخش می شود. من این کار را کردم تا شما سرتان را حین بازدید از نمایشگاه بچرخانید، چون وقتی در محیط جنگ هستید مدام در حال چک کردن اطرافتان هستید. یا تماشای ویدئویی که با یک ال سی دی پشت ویترین بیرون قرار دارد، نیازمند قوزکردن است که فضایی شبیه تجربه آدم در همان موقعیت را که مدام باید از خطر خمپاره و... قوز کند، بازسازی می کند.

جذبیت پایان
 حسین گنجی. منتقد

یکی از سخت ترین نقش ها برای بازیگران تئاتر و سینما شاید بازی در نقش کسی است که قرار است دیگر نباشد، بمیرد یا کشته شود. به نوعی بازی در لحظه های پایان برای یک نقش یا انسان. همین مقدار سختی و شاید بیشتر از آن برای کسی است که می خواهد این لحظه را برای ما به تصویر بکشد. پایان جذبیتی دارد که هر هنرمندی را برای به تصویر کشیدنش وسوسه می کند. پایان نام دیگر مرگ است که هر روز ذهن هر کسی را به خود مشغول می دارد و این ذهن می تواند ذهن هر انسانی باشد. ذهن کسی که صبح برای خریدن نان بیرون رفته است یا عاشقی که برای خریدن گل به گل فروشی رفته یا جوانی که به جنگ می رود. این تصویر چگونه می تواند باشد؟ البرز کاظمی گویا در عکس هایش در پی نمایش چنین وضعیتی است؛ وضعیتی که سکوت در آن نقش بی بدیلی دارد و سکون که عکس به خوبی می تواند از آن بهره بجوید، گویی احاطه گر آن است. البرز کاظمی گویی در تب و تاب زندگی دنبال نقاطی است که زندگی در آنجا حرف هایش به پایان رسیده است و می خواهد ما به احترامش سکوت کنیم. جاده که بن بست است، کمدی که آستینی از آن بیرون مانده است و گلی که سال ها پیش معشوقی با دیدنش به زندگی برگشته، روایت هایی است از پایان یک راه، یک روز یا یک حیات با شکوه که امروز هر کدام دیگر معنای گذشته خود را ندارند و خالی از حرف شده اند. در برخی زاویه ها عکاس به خطا رفته و خود نیز جذب شده است و گویی اوست که رفته و از بالا دارد به خود نگاه می کند و این چنین از روایت باز مانده و در برخی دیگر اشیا یا بهتر بگویم سوژه ها به خطا انتخاب شده اند و نتوانسته اند نمایندگان خوبی برای مفهومی باشند که از نظر من انتخاب شده است؛ ولی در برخی دیگر آن چنان که برشمرده شد، مثل دستی که از میان مبل یا پرده بیرون زده یا دیواری که صورتی از آن بیرون زده است یا آستین بیرون زده از میان انبوه لباس های در کمد، تصویر به خوبی معنا را تداعی گر است و معنی به خوبی روایت گر پایان است. کاظمی در مواجهه است و گاهی در این مواجهه خود را مقابل دانسته و گاهی نتوانسته روایت گری خود را حفظ کند و مخاطب خود را در مواجهه قرار دهد. مواجهه با آنچه می توان احترام به سکوت و احترام به یاد و احترام به چیزی که دیگر نیست و از دست رفته، دانست و مجذوب تماشایش شد. او ما را در زاویه قرار می دهد که انسان کمتر به آنها توجه کرده است و این زاویه ها گاهی سوژه های بکر را یافته اند و گاهی سوژه ها خود را در این مواجهه تحمیل کرده اند؛ تحمیلی که شاید در مسیر شدن و در آینده نه چندان دور از البرز دیگر نبینیم و او را به نمایش سکوت های باشکوهش بشناسیم. البرز کاظمی با انتخاب های خود تکه ای از جنگ را و به یک اعتبار تکه ای از زندگی را به ما نشان داد که شاید کمتر ما شاهد و ناظر آن بوده ایم. تکه کمتر دیده شده، تکه کم اهمیت دانسته شده که اتفاقا اعتبار از دست رفته و معنای سرکوب شده و لحظات کشته شده، همین نقاط اند که انسان قطعات تن و ذهن و روح خود را در این زاویه ها، کنج ها و سوژه ها می تواند بجوید و مخاطب دور از واقعه، با دیدن اینهاست که ویران می شود و در عمق میدانش اندیشه فرو می غلتد.