آرشیو دو‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۴۹
روزنامه فردا
۱۶
مدرسه ای که میرفتیم

دبستان فرانسوی ها

بهروز بقایی

در تهران به دنیا آمده بودم، اما پدرم در اداره راه کار می کرد و مدرسه را در رودسر آغاز کردم. کلاس دوم و سوم را در رشت و چهارم، پنجم و ششم را به ناچار در هرزه ویل که بالای منجیل قرار داشت، خواندم. سال اول دبیرستان را در منجیل و سال های دوم و سوم را در رشت در مدرسه زاهد گیلانی و سال های آخر را تا دیپلم در مدرسه محمدرضا پهلوی در رشت گذراندم. شاگرد بدی هم نبودم اما قبول کنید با این همه سرگردانی بالاخره در انستیتوی تکنولوژی رشت در رشته راه و ساختمان قبول شدم و پس از 20 سال با پذیرش در دانشکده هنرهای دراماتیک به تهران برگشتم. بگذارید بگویم هرزه ویل چگونه جایی است و من سال های آخر ابتدایی خود را چگونه گذراندم که اشاره به آن می کنم. کلاس های دوم و سوم را در رشت به مدرسه رفتم و نیمه دوم کلاس سوم را در هرزه ویل گذراندم. این قضیه برای سال های آخر دهه 30 و ابتدای دهه 40 شمسی است. هرزه ویل در حقیقت ییلاق منجیل است و از کوی کارمندان شرکت سازنده سد سفیدرود شروع می شود که بالاتر از رودبار در منجیل این سد زده شده است. این را بگویم که شرکت فرانسوی که سد را ساخته بود، به نام فاسر بود که در زمان ساختنش کارمندان فاسر در هرزه ویل بودند و در حال انتقال به نیروگاه ایرانی و هنوز هم پر است از خانه هایی به سبک آنها، یک سینما، یک کلیسا و یک مدرسه شش کلاسه، زمین های بازی در اطراف مدرسه، فروشگاه و... و ما که بچه های دوره انتقال بودیم طبعا با تعداد کم و باور کنید جا برای پادرازکردن هم داشتیم. این را هم بگویم که پدرم تازه به استخدام سازمان آب رشت درآمده بود و این شد که بسیاری از ما خانواده های گیلانی وارث این همه بودیم و این مسئله که جاهای دیگر هم مدرسه داشتند اما ما تا آن زمان مدرسه ای با آن حال و هوا نداشتیم. چون می شد پایمان را هم دراز کنیم.

درس خواندن در این مدرسه سبب شادی همه بچه های هرزه ویل بود؛ مدرسه ای بزرگ با آموزگارانی که بیشترشان کارمندان سد بودند. ما در خانه هایی به سبک فرانسوی زندگی می کردیم و در مدرسه ای بزرگ که در هر کلاس دو نفر بر یک نیمکت می نشستند. ما در آنجا زبان فرانسه می آموختیم که البته من در دوره دبیرستان انگلیسی آموختم و به مرور زبان فرانسه را فراموش کردم. پیش از ما در آنجا معلم ها و اهالی شرکت فرانسوی زندگی می کردند و ما هم تقریبا در همان حال و هوا به سر می بردیم. در ایام ویژه در جشن های ویژه شرکت می کردیم و هر درس یک معلم داشت و بازی هایی خاص حیاط بزرگ آن مدرسه هم داشتیم. این بود که این دوره دبستان ما را ویژه کرده بود و تابستان ها زندگی مان در دارستان می گذشت که ییلاق مادری ام بود در رودبار و پیش از آمدن خانواده به ییلاق، من با پدربزرگم به آنجا می رفتیم و داستان تابستان های ما در آنجا داستان دیگری دارد که باید خواند و شنید.