آرشیو سه‌شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸، شماره ۵۵۱۸
صفحه آخر
۲۰
برعکس

همان مهمان همیشگی

علی رئوف

بالاخره بعد از چند ساعت کار و بی خوابی توانستیم جاده آق قلا به گرگان را که براثر سیل مسدود شده بود، باز کنیم. نشستم روی تخته سنگی که با گل پوشیده شده بود که خستگی در کنم. برایم مهم نبود شلوارم بیشتر از این گلی شود. دیگر سفید و قرمزی نمانده بود. تن هیچ کدام از بچه های هلال احمر لباس سفید و قرمز نبود. همه یکدست گلی بودند. نیروهای مردمی هم همرنگ بچه های هلال احمر بودند. در همین احوال بودم که پیرمردی محلی با چکمه های پلاستیکی سیاه که دیگر سیاه نبود، سینی چای را سمتم گرفت. گفتم: پدرجان حکایت شما و سیل هم شده حکایت مار گزیده و ریسمان سیاه و سفید! خندید و گفت: نه پسرم! حکایت ما حکایت میزبان و مهمان ناخوانده ای است که حبیب خداست. چای بردار!