آرشیو پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۴
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
ایران ویچ

زندگی در خارجه یا داخله

فاطمه باباخانی

دوستی فاضل به تازگی از آلمان برای انجام کارهای دانشگاهی و دید و بازدید و همچنین ارایه سخنرانی در یک همایش به ایران آمده است. مثل همه دوستانی که مدت ها ندیده ایم، ابتدا حرف بر سر چیزهای تازه ای است که اتفاق افتاده و بعد به خاطرات مشترک گذشته می رسیم و در نهایت تماس تلفنی با دوستی مشترک که خبر آمدنش را داده باشیم. با اینکه در فضایی عموما دور از ایرانی ها و فارسی زبان ها زندگی می کند تعداد واژگان غیرفارسی که استفاده می کند به طرز محسوسی کم است، همان نیم ساعت اول که این را می گویم گویا حساسیت خودش هم بیشتر می شود اما یادآوری می کند که در موضوعات تخصصی به دشواری می تواند کلمه های فارسی را کنار هم روی یک ریل بریزد و قطار سخنرانی هایش مدام بین فارسی و انگلیسی ریل عوض می کند.

بقیه گفت وگو درباره سایر دوستان سفر کرده است؛ کسانی که در آلمان و لهستان و استرالیا و هلند و ایتالیا زندگی می کنند و همین 10 سال پیش در ایران بودند. زمانی که بحث به سرگرمی ها می رسد، هر دو یک موضوع مشترک داریم و آن دوره های کتابخوانی است، تقریبا با موضوعات مشترک، منتها آنجا با آدم های موجود و اینجا با آدم های گزیده تر. می گوید آنجا انتخاب دوست و آشنا چندان امکان پذیر نیست، در حالی که اینجا دایره گزینش در جمع بزرگ تر صورت می گیرد. با این همه آنجا موقعیت شغلی اش همان حوزه ای است که آرزویش را داشته و اینجا اگر می ماند در نهایت یک کارمند ساده در شرکتی خصوصی می شد. با این حال موضوع زبان مقوله ای اساسی است، در آنجا با همه تلاش به سختی یک مهاجر می تواند استاد دانشگاه شود و اینجا به واسطه ایرانی بودن این مشکل را نداشته اما چالش ها از جنس دیگری بوده است. آنجا توانسته خانه ای دوخوابه اجاره کند اما اگر می ماند شاید خانه داشتن برایش سخت تر می شد. قصد دارد همانجا بماند اقامت بگیرد و در همان حوزه پژوهشی کار کند، ما هم قصد داریم همین جا بمانیم و در همان حوزه هایی که گاه حتی مورد علاقه مان نیست کار کنیم تا بتوانیم در ساعات فراغت به فعالیت های مورد علاقه مان برسیم.

انتخاب ماندن و رفتن، انتخاب بهشت و جهنم نیست، حتی انتخاب بد و بدتر هم نیست، تصمیمی است که برای زندگی مان می گیریم، کسانی گاه با سیاه دیدن همه چیزهای وطن، آنجا را کعبه آمال می خوانند و گاه آنها که مانده اند با برجسته کردن نقاط ضعف آن طرف، تلاش می کنند آنها که رفته اند را شکست خورده فرض کنند، با این توجیه که آنها نمی توانند استاد شوند، آنها نمی توانند ترفیع شغلی بالا بگیرند، آنها نمی توانند گاه حتی اسم شان را حفظ کنند و ناچار به تغییر اسم می شوند و وقتی قرار به تعدیل نیرو است، آنها اولین کسانی هستند که تعدیل می شوند، با این حال این منتقدان وقتی صفحه های اینستاگرام شان را بالا و پایین می کنند خودشان را به جای همان دوست می نشانند و آه حسرت می کشند. آنها هم که رفته اند درگیر عکس هایی هستند که در اینجا گرفته می شود، به آن جمع دوستی ها دل خوشند و بعضی گاه که با کسی در وطن تماس می گیرند آنقدر سخن می گویند که آن طرف خط تصمیم می گیرد به تماس های شان جواب ندهد. فرق نمی کند تصمیم بگیریم بمانیم یا برویم، در نهایت هر کسی با هر تصمیمی چیزی به دست می آورد و چیزی از دست می دهد، دوست فاضل ما هم چیزهایی را از دست داده و چیزهایی را به دست آورده، نکته مثبت این است که تلاش می کند در حوزه خودش رشد داشته باشد، اخبار اینجا را دنبال می کند، همان روز اول آمدنش چند کتاب فارسی می خرد تا از خواندن نثر فارسی جا نماند و با نگاهی بی طرفانه زندگی را برد و باخت نمی بیند، قطاری است که می رود و ما سوارش می شویم، مهم مقصد است، ایستگاه ها چندان مهم نیستند.