آرشیو پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۴
هنر و ادبیات
۸
داستان

روایت مرور افتخارات گذشته یک نظامی در گیر و دار پیری و مرگ

مدال‏ها

حسین آتش پرور

عالیه کلید را در قفل چرخاند و در را با شانه فشارداد؛ باز نشد. به چپ و راست خیابان نگاه کرد. در سر تا سر پیاده‏رو کسی ‏نبود. شاخه های لخت و نقره‏ای چنار در خاکستری سرد خیابان «کوهسنگی» خیس می‏زد. دلش گرفت. کلید را در قفل گذاشت و به‏پشت شیشه مغازه بغل رفت. سمسار پیر از میان خرت و پرت‏ها سرش ‏را بیرون آورد: «باز چیه آبجی!»

- در حیاط وا نمی‏شه.سمسار پیر از مغازه بیرون آمد و خمیازه کشید: «یکی، دو ساله که ما اینجاییم و این در وا نشده. حتما پشتش آشغال گیر کرده!»و با تنه محکم به آن زد. در با شدت به دیوار خورد.عالیه، صبح تصمیم گرفته بود به حرم برود اما وقتی از طبقه یازدهم ‏آپارتمان‏های مرتفع پایین آمد، نگهبان مجتمع مسکونی گفت: «سلام خانم ‏جناب سرهنگ؛ شما برای «الندشت» ماشین خواسته بودین؟»عالیه پرسید: «چطور مگه؟»- هیچی، یک ساعته که منتظر و ایساده. و پیکان را نشان داد. عالیه تازه به صرافت افتاد. در صندلی عقب ‏نشست. راننده از آینه جلو گفت: «الندشت» تشریف می‏برین؟»عالیه سر تکان داد. به فلکه نرسیده، در اول خیابان «کوهسنگی» گفت: «نگهدارین...» و پیاده شد. بعد از مرگ سرهنگ تا مدت ها از این خیابان نرفته بود. دلش کشید که از میان دو ردیف درختان سر به آسمان کشیده چنار و به امتداد جوی ‏آب تا خانه برود. به آسمان نگاه کرد. خاکستری بود و درختان چنار باشاخه های بی‏برگ، خیس می‏زد. سر تا سر جوی آب، لایه نازکی یخ‏ داشت. وقتی از «فلکه‏ فردوسی» گذشت با خودش فکر کرد: «چرا مجسمه‏ «فردوسی» یخ زده؟» یک هفته بود که هوا ابر داشت و او از آپارتمان پایش را بیرون نگذاشته بود و اصلا از زمستان هم یادش نبود.در گذشته‏، هر وقت دلش می‏گرفت، با شهلا یا شهرام که کوچک تر بودند از کنار سنگ فرش جوی آب در پیاده‏رو خیابان «کوهسنگی» به ‏راه می‏افتاد. همراه با برگی بر جریان تند آب به روی سنگ فرش‏ها سوار می‏شد و از زیر دالان سبز درختان تا «فلکه تقی‏آباد» می‏آمد.شب قبل، شهرام از «اصفهان» زنگ زد: مامان لج بازی نکن؛ حیاط «الندشت» رو خوب می‏خرن. تاجرهای «تهران» و «یزد» و «شیراز» چشم شان دنبال خانه های «مشهده». حتی چند بار از «کویت» و «امارات» زنگ زدن.عالیه عصبانی شد و به لرز افتاد: «مرده شور مال دنیا رو ببره!»گوشی را به تلفن کوبید. رفت دراز کشید. در جایش غلت زد. خوابش نبرد؛ بلند شد و از بالای یخچال دو تا آرام بخش برداشت. از طرفی می‏دانست که اگر بیشتر جلو بچه ها بایستد، در نهایت ‏چشم شان را به‏ روی هم خواهند گذاشت.به مقابل حیاط رسید؛ پشت در، مقداری آشغال و برگ جمع شده بود. کنار دیوار، چندین تکه از یک گلدان سفالی بود و آن طرف‏تر، مقداری‏ کود برگ، خیس می‏زد. با پایش آشغال‏ها را پس و پیش کرد. دست به‏ کیفش برد؛ کلید را پیدا نکرد. برگشت به وسط پیاده رو به درخت ‏پوسیده چنار تکیه داد. هیچ آشنایی را ندید. به گل فروشی کنار حیاط نگاه کرد. داخل مغازه گل نبود! تعجب کرد. به شیشه مغازه چشم ‏دوخت: «گل یاس!»- یعنی چه؟از پشت شیشه و از میان خرت و پرت‏ها پیرمرد بیرون آمد: «فرمایشی‏ بود آبجی؟»عالیه غافلگیر شد؛ دستپاچه زبانش گرفت: «ا، اکبرآقا.»عقب عقب رفت و باقی حرفش را خورد. سمسار پیر گفت: «عمرش را داد به شما.»چند لحظه گذشت تا بر خودش مسلط شد. مختصر گفت: «همسایه‏‏ شما هستم. بودم. یادم رفته کلید بیارم اگر ممکنه یک تاکسی تلفنی برام‏ خبر کنین.»سمسار پیر با شک سر تا پای او را برانداز کرد. بعد از مکثی کسل‏کننده، تلفن را برداشت. عالیه داخل حیاط شد. پشت در پر از آشغال و پلاستیک‏های پاره‏ بود. حس کرد در چاهی فرو رفته است؛ از سه طرف آپارتمان‏ها سر به ‏فلک کشیده بودند. چند قدم رفت. برگ درخت‏ها به صورت کود و نیمه‏مرطوب موزاییک‏ها را فرش کرده بود. دور تا دور حیاط درندشت را چرخ زد. از تنهایی یکه خورد. نه صدای قیل و قال بچه ها در وقت آب‏تنی بود و نه نعره سرهنگ. دیوارها، تا نیمه خیس بود. لای درز آجرها از رطوبت خالی شده بود. درخت‏ها به نظرش بی‏قواره آمد. در وسط حوض‏که ترک بزرگی داشت، چند تکه چوب با یک لاستیک فرسوده ماشین‏افتاده بود. کنار در انباری - که سابق اتاق شهرام بود، مکث کرد. چندین ‏جعبه خالی میوه و نوشابه، نامنظم روی هم سوار شده بود. رفت، سرش را به‏داخل آشپزخانه برد. بوی نم و ترشیدگی، آزارش داد. با پایش‏کارتن‏های خالی را جابه‏جا کرد و از آشپزخانه بیرون زد. خر زهره‏ ‏روبه‏رو، در گلدان سفالی، خشک بود. سر شاخه‏ای از آن را کند. با وجودی که خیس می‏زد، راحت شکست. عالیه به داخل مهمان خانه رفت. تکه های شیشه، کف اتاق ریخته ‏بود. از روی روزنامه های باطله که در کف مهمانخانه پهن بود، گذشت تا کلید برق را بزند. چشمش به شومینه هیزمی افتاد. در سمت راست آن، تپانچه و در طرف چپش هنوز شمشیر سرهنگ روی دیوار بود و تارعنکبوت آنها را محو می‏کرد. شمشیر از روزهای سلام رسمی به یادگار مانده بود و تپانچه را هم فرمانده هنگ پیاده نظام مشهد در واقعه قیام افسران خراسان در یک صبحگاه پاییزی به او ناز شست داده بود.سرهنگ اسماعیل نادری بعد از آنکه به افتخار بازنشستگی نایل ‏آمد هر روز عادت داشت که لباس رسمی‏اش را با مدال‏ها و قپه ها بپوشد.صدای موزیک از دورهای دور آمد. عالیه همان طور که در اتاق‏ مهمانخانه ایستاده بود، صدای سرهنگ را شنید: «عالیه، عالیه!»- چیه اسماعیل؟- می‏شنوی عالیه؟عالیه گفت: «صدای شیپور همیشه خدا میاد اسماعیل.»می‏دانست که باید لباس رسمی سرهنگ را از جا لباسی بردارد. با برس گرد آن را بگیرد تا او که با قد بلند منتظر ایستاده است و به حرکات‏ عالیه خیره شده، جلو بیاید. اول دست راستش را با تانی در آستین کند، بعد تنه و در نهایت دست چپش را.سرهنگ روبه‏روی آینه قدی ایستاد. دکمه هایش را یکی یکی‏ بست. تا آن وقت عالیه دم در منتظر بود و کلاه فرم او را به‏دست داشت. سرهنگ شق و رق راه افتاد. صدای طبل از میدان مشق «پادگان شاهپور» می‏آمد؛ اک . او . ا . آر . آک . او . ا . آر.به حیاط سر کشید. نزدیک انباری، توجهش به کیسه سیمان جلب ‏شد. پایش را روی آن گذاشت تا بند کفشش را محکم کند. یک باره صدا زد: «عالیه! این سیمان که سنگ شده!»و به انباری که سابق اتاق شهرام بود، داخل شد. عالیه از پشت‏ پنجره مهمانخانه گفت: «قرار بوده اوستا عباس بیاد اما تا حالا پیداش ‏نشده!»سرهنگ دنبال حرفش را نگرفت. وقتی که از اتاق شهرام بیرون آمد، رگ گردنش حرکت کرده بود: «بیا ببین اینجا چه خبره!»عالیه جلو رفت. سرهنگ کاپ ورزشی‏ای را که در دست داشت رو به عالیه گرفت. داخلش پر از پوست تخمه و ته سیگار بود. سرهنگ‏ با شکوه گفت: «می‏بینی عالیه!»عالیه دید. سر تکان داد. ماند چه بگوید. سرهنگ که رنگش مثل شاتوت شده بود مستاصل سر جنباند: «تو نمی‏دانی برای به دست آوردن این کاپ چه زجری ‏کشیدم.»و دیگر چیزی نگفت. عالیه سر تکان داد: «می‏فهمم اسماعیل.»وقتی شهرام از خیابان آمد، سرهنگ هیچ رعایت نکرد: «تا این وقت ‏شب کجا بودی حمال؟» و پره های بینی‏اش مثل اسب لرزید. شهرام که غافلگیر شده بود، نتوانست حرف بزند؛ در عوض صداهای نامفهومی از دهانش بیرون ‏ریخت: «خ بو. س.آآ.»سرهنگ مهلت نداد و خواباند بیخ گوشش. عالیه صورتش را کنار کشید. چشم های شهرام از کاسه بیرون زد. دست برد و جای سیلی را مالید. عالیه خودش را به وسط انداخت: «اسماعیل! اسماعیل!»سرهنگ نعره زد: «کار به ‏جایی رسیده که در کاپ من تف می‏کنی!»صدای مارشی بلند از «پادگان شاهپور» آمد. سرهنگ خواست کنار حوض برود و لب باغچه در زیر سپیدار، صبحگاه اجرا کند. چشمش به‏ داخل حوض افتاد: «این جعبه های خالی نوشابه چرا اینجا پرت شده!»عالیه گفت: «چه می‏دانم. شاید کار شهرام باشه.»- باز شهرام؛ شهرام لعنتی!و عینک دودی را زد. از در حیاط بیرون رفت. در حاشیه خیابان «کوهسنگی» و به موازات درختان چنار به راه افتاد. در برابر سلام تنها رهگذری که دید فقط تبسم کرد. بعد که رد شد، جواب داد: «سلام جانم.»و همزمان دستش را بالا برد و قدم‏هایش را با صدای طبلی که از دورهای دور می‏آمد، نظم داد. به نانوایی سنگکی رسید. دلش کشید. باهمان لباس فرم داخل شد: «خسته نباشید.»پاچالدار گفت: «سلامت باشید. چه عجب!»و رو به شاطر بلند گفت: «یک دانه خشخاشی برای جناب سرهنگ.»مشتری‏ها نگاه کردند. سرهنگ نان را گرفت. به خانه برگشت. شامه‏اش به کار افتاد و همین بود که جلو آشپزخانه با نان سنگک‏سفارشی خبردار ایستاد: «به احترام خورشت فسنجون هورا، هورا، هورا!»عالیه عرق از پیشانی گرفت و تبسم کرد: «باز خل شدی اسماعیل؟ هنوز که غذا حاضر نیست.»سرهنگ گفت: «پس می‏رم صبحگاه اجرا کنم.»و منتظر نشد. با عجله به سمت سپیدار باغچه رفت. نزدیک حوض ‏نرسیده بود که عالیه صدایش با خنده آمد: «بگذار صبحگاه و شامگاه را یک ‏دفعه با هم اجرا خواهی کرد اسماعیل!»سرهنگ زیر سپیدار، خبردار ایستاد. نان سنگک خشخاشی در دستش بود. به کاکل سپیدار نگاه کرد. کلاغی که بر بلندترین ترکه آن ‏ نشسته بود، می‏جنبید. تنه پوک سپیدار پوسته پوسته شده بود و خال‏خال می‏زد. صدای طبل و سنج از «پادگان شاهپور» می‏آمد. برگ‏های زرد سپیدار در باد، تکان می‏خورد.چوب رختی لباس رسمی سرهنگ هنوز در دست عالیه بود. به کاور آن انگشت کشید. شیاری از خاک پیدا شد. آن را بیرون آورد و تا جلوی ‏چشم بالا برد. بوی نفتالین به دماغش خورد. لحظه‏ای ماند. کاور از دستش افتاد. سرما سرمایش شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد. هوا خیس ‏و خاکستری بود. از روی روزنامه های باطله کف اتاق رد شد. چشمش ‏به مجری مدال‏ها که زیر گرد و خاک تاقچه دفن شده بود، افتاد. کنار آن ‏مجله‏ای افتاده بود. سرهنگ بعد از ناهار عادت داشت که طبق معمول به سراغ مجری ‏مدال ها برود. آن را از تاقچه برداشت و به کنار پنجره برد. پشت میز ناهارخوری نشست. در مجری را باز کرد، برق مدال‏های ریز و درشت‏ چشمش را زد.بعد از آنکه سرهنگ تمام اسماعیل نادری به افتخار بازنشستگی ‏نایل آمد، یک تپانچه از رده خارج بدون فشنگ برایش مانده بود که‏ دیگر به هیچ کار نمی‏آمد؛ جز آنکه در سمت راست بالای شومینه اتاق مهمان خانه‏اش آویخته باشد. شمشیر را هم که از روزهای سلام رسمی به‏یادگار داشت، روبه‏روی آن بود. بقیه، مشتی ترفیع. نشان. خاطره و همین ‏مجری ماهوتی سبز رنگ مدال‏ها بود. هر کدام از آن‏ها را بسته به موقعیت‏ و نشان دادن لیاقت از خود به دست آورده بود. یکی از مدال‏ها را بالا گرفت؛ قپه‏ای بود که شیری در وسط آن نشسته ‏بود. سرهنگ لبخند زد: «غائله آذربایجان.»و دستی به تاسی سرش کشید. مدال دیگری را برداشت. نواری از آن‏ رد شده بود. آن را تا جلوی چشمش بالا آورد و اخم کرد: «چرا حاشیه های این نوار ریش ریش شده عالیه؟»عالیه از آشپزخانه با تاخیر و همراه با بوی غذا گفت: «چند بار به تو بگم. یادت رفته که لای مجری گیر کرده بود. از آن گذشته پارچه‏ش پوسیده ‏اسماعیل!»سرهنگ سر تکان داد: «واقعه 28 مرداد.» و خشمش را بیرون ریخت: «مشتی عناصر فرصت‏طلب. اوباش و ماجراجو. سرسپرده و متجاسر بی سر و پا.»و چشم هایش را بر هم نهاد. مدال از میان آتش و خون بالا آمد. سرهنگ تا کمر خم شد و آن را گرفت. چشم هایش باز شد. مدال بعدی یک‏تاج بود. تاجی که چرک و کثیف شده بود. نقش اطرافش از یک گل و بوته ریز استفاده کرده بودند. آن را بالا برد و جلو نور گرفت. چشم هایش را تنگ کرد و قاه‏قاه خندید: باران باریده بود. میدان صبحگاه‏ بوی خاک می‏داد. افسران قلع و قمع شده بودند. شیپورچی، شیپور زد. تمام پرسنل خبردار ایستاده بودند. از جایگاه اعلام شد: ستوان دوم ‏اسماعیل نادری...همچنان خبردار ایستاده بود و پلک نمی‏زد. چشم هایش را به نقطه‏ای ‏نامعلوم و تاریک در عینک دودی فرمانده پادگان دوخت: به جقه‏‏اعلاحضرت با همین تپانچه به سرگرد اسکندانی شلیک کردم و تپانچه‏ای را که به کمر داشت، نشان داد. فرمانده پادگان با وجودی‏که جدی بود از زیر عینک دودی به خنده افتاد: تمام پادگان مدعی‏اند که ‏به سرگرد اسکندانی شلیک کردند ستوان نادری! پوست صاف صورتش کشیده شد. گروه موزیک مارش کوتاهی زد.عالیه که بالای سرش ایستاده بود، حوله را روی شانه سرهنگ ‏انداخت: «بی احتیاطی نکن اسماعیل. بیشتر از خودت مواظبت کن وگرنه ‏می‏چایی و باید خودت را مرتب بخور بدهی.»سرهنگ نشنید. وقتی گفت: «تو واقعا به اسکندانی شلیک کردی ‏اسماعیل؟!»تازه متوجه عالیه شد و به قاه ‏قاه افتاد: «نه عالیه. ماموریت ما در «مراوه ‏تپه» بود. از زور ترس و گرما خودمان را در جالیزاری مخفی کرده بودیم. صدایی موج خورد «شورشی. شورشی» نفهمیدم. یک باره دیدم دود از تپانچه بیرون زد. به شبحی در گرما شلیک کرده بودم. اول لرزید. بعد، تار شد. خوشحال شدم که ناز شست خوبی خواهم گرفت. وقتی سرباز نزدیک شد، بالا انداخت. دیدم تکه هندوانه‏ای را همچنان که ‏می‏خورد، می‏خندد. سرباز گفت: «قربان کنار مترسک افتاده بود. هرتکه‏ش در پای بوته‏ای سرخ می‏زد.»عالیه که بارها و بارها حرف‏های سرهنگ را شنیده بود، بدون آن که ‏او متوجه باشد، حرفش را ناتمام گذاشت و از مهمانخانه بیرون رفت ‏ اما سرهنگ که هنوز سرش در مجری مدال‏ها بود، تبسم کرد. بعد بغض ‏او را گرفت و درست شد بچه. لب ورچید. بلند بلند با خودش حرف زد. عالیه سر رسید و ریگی در آب انداخت و خاطره های سرهنگ دوباره درهم ریخت. سرهنگ هر چه کوشید دید که حوصله ندارد دوباره آن‏ تکه های شکسته را پهلوی هم بگذارد یا سراغ خاطره‏ای دیگر برود. این ‏بود که از جا بلند شد. رفت و از گوشه تاقچه ذره‏بینی را آورد و دوباره ‏پشت میز ناهارخوری نشست. مدالی را که قبلا روی میز گذاشته بود، برداشت و صدا زد: «بیا ببین نزدیک آن غنچه چی می‏بینی عالیه؟»لحظه‏ای گذشت تا عالیه آمد. ذره‏بین را که در دست سرهنگ دید بدون مقدمه گفت: «باز داری نر یا ماده بودن شیر شیر و خورشید را می خوای معلوم کنی اسماعیل!»سرهنگ به قاه‏قاه افتاد و دستی به تاسی سرش کشید: «شوخیت گرفته ‏عالیه!»عالیه گفت: «درست سه ساعته که به ‏داخل مجری رفتی.» سرهنگ با حسرت به آخرین مدال نگاه کرد و سرش را به افسوس ‏تکان داد. صدای مارش نظامی چند بار تکرار شد. آن خاطره دور یانزدیک نامعلوم هم از ذهنش در مجری افتاد. در مجری را محکم چفت کرد و خمیازه کشید.چوب رختی لباس، هنوز در دست عالیه بود. از پشت پنجره‏‏ مهمانخانه دید که سرهنگ با شانه خمیده رفت و روی کنده درخت‏کنار حوض نشست. مثل کودکی که در بازی او را کنار گذاشته باشند، صورت رامیان دو دست گرفت و به نقطه‏ای نامعلوم در حوض ترک ‏خورده بدون ‏آب، خیره شد. کلاغی که بر درخت سپیدار بود، حواس او را پرت کرد. صدای شیپور شامگاه آمد. چند برگ زرد آرام آرام پایین آمد و روی‏ تاسی سر سرهنگ افتاد. عالیه بلند شد تا برود و دستی به شانه سرهنگ ‏بزند: «بلند شو، بلند شو اسماعیل. شب شده. نمی‏خوای مثل هر روز شامگاه اجرا کنی؟»اسماعیل نبود. چوب رخت لباس رسمی سرهنگ در دستش بود. آن را تا جلو چشم بالا آورد. بوی نفتالین به دماغش زد.وقتی که سرهنگ اسماعیل نادری مرد، او را بدون قپه ها و مدال‏هایش خاک کردند. تمام اموالش را تقسیم کردند و برای عالیه ‏آپارتمان یک خوابه‏ای از مجموعه مرتفع گرفتند. هر کدام از بچه ها به ‏شهری رفته بودند. تنها همین خانه درندشت در «الندشت» مانده بود که ‏آن هم خواسته یا ناخواسته به فروش می‏رفت. هیچ کدام از بچه ها نه ‏مجری مدال‏ها را برداشته بودند و نه به لباس رسمی سرهنگ نگاه کرده ‏بودند. حتی کسی به تپانچه او هم اعتنایی نکرده بود. شمشیر کهنه‏ ‏زنگ‏زده بر دیوار بود. روی تمام این‏ها با یک مشت خاطره، خاک‏ نشسته بود.عالیه خم شد و کاور لباس را از روی زمین برداشت. آن را تکان داد. گرد و خاک بلند شد. لباس را دوباره تا جلو چشمش بالا آورد. به نظرش‏ خوش‏قواره آمد. آن را بویید و بی اختیار بوسید. یادش آمد که لباس های ‏سرهنگ را همیشه دوزندگی «شیک» در خیابان «ارگ» می‏دوخت. تنش ‏مورمور کرد و دلش گرفت. آن را از جالباسی کنار آینه قدی آویزان‏کرد و رفت تا مجری مدال‏ها را زیر بغل بزند. چشمش به مجله کنار آن ‏افتاد. خاک نوشته هایش را محو کرده بود. آن را برداشت و تکان داد. گردو خاک در هوا پخش شد: «ماهنامه ارتش» و از دستش افتاد. در مجری مدال ها را باز کرد. مدتی به داخل آن خیره ‏شد. یک باره آن را بست.بعد از آنکه شهرام از «اصفهان» زنگ زد، عالیه دلش گرفت. چراغ را خاموش کرد و در تاریکی در رختخوابش نشست و اشک ریخت. مثل‏ این که آلبومی را ورق بزند، بچه ها و نوه ها را از خاطر گذراند. به تک‏تک ‏چهره ها خوب دقت کرد. حتی چند بار تبسم کرد و یکی دوبار بدون آن که ‏بخواهد، اخمش را خورد اما بیشتر از همه روی «کیارش» مکث کرد: «چکارش داری اسماعیل؟ تو بی‏حوصله شدی؛ بچه ها چه گناهی دارن؟»سرهنگ به پشت سر نگاه کرد. چشم های شفاف عالیه برق زد. راه ‏افتاد و با خودش بلند بلند گفت: «بر شیطان لعنت. ای‏ها که اسباب‏بازی ‏نیست.»عالیه پشت پنجره مهمانخانه کنار یاسی که تازه گل داده بود، صبر کرد. «کیارش» لباس رسمی سرهنگ را به تن داشت. آستین هایش به‏ زمین می‏خورد. بچه ها، قپه ها و مدال های سرهنگ را از هر کجا که ‏دست شان رسیده بود، آویزان کرده بودند. سرش را آلمانی زده بود. برایش ‏با ماژیک آبی، سبیل هیتلری گذاشته بودند. بچه ها از نعره سرهنگ مثل ‏مجسمه گچی خشک شان زد. چند لحظه گذشت. در میان حیرت همه، بچه شیطان شهلا از حالت مجسمه خارج شد و تکان خورد. قدقدکنان ‏تند رفت و روبه‏روی بچه ها ایستاد. یک باره دستش را به علامت دوربین‏ عکاسی جلو چشم برد. خیلی سریع گفت: «حاضر، تق.»و با پشت خم به سمت حیاط نگاه کرد. همه با هم خندیدند.عالیه چشم هایش را بر هم گذاشت و از عکس بیرون رفت: بوی دود و جگر بر آتش بود. قیل و قال بچه ها و گنجشک‏ها حیاط را پر کرده بود. سرهنگ رادیوگرام «تپاز» را روی قالیچه ترکمنی در کنار حوض روشن کرده بود و صفحه‏ای از «بنان» راگذاشته بود: باز، ای الهه ناز / با دل من بساز / کین غم جانگداز / برود ز برم / برود ز برم آن روز از روزهای نوروز بود؛ شهرام بیلچه دستش بود و در پای ‏سپیدار بنفشه می‏کاشت. شوهر شهلا بچه‏اش را تاب می‏داد. سرهنگ که ‏زیرشلواری راه‏راه کوتاهش تا قوزک پا می‏رسید، جگر سیخ می‏کشید. جیغ بچه ها یک باره از مهمان خانه بلند شد. سرهنگ با کج خلقی قبل از آن که خودش را به آنها برساند، تشر زد: «چه خبره!» تا آن وقت جلوی در مهمانخانه رسیده بود. وقتی چشمش به «کیارش» افتاد، دید که لباس رسمی او را به تن کرده است. خشکش زد. بچه ها «کیارش» را دوره کرده و دست می‏زدند و می‏خندیدند. «کیارش» شکلک درآورد. سرهنگ نعره کشید: «این مسخره بازی‏ها چیه!»عالیه قبلا هم «کیارش» را دیده بود که مخفیانه سر مجری مدال‏ها رفته بود. همان وقت گفته بود: «دفعه آخری باشه که به اینها دست می‏زنی ‏مادر!»و «کیارش» به زمین چشم دوخته بود. حتی یک بار هم مچش را گرفت و محکم به پشت دستش زد: «اینها که اسباب بازی نیست ‏بروجک!»و چشم هایش را در چشم های او گرد کرد. همین‏ها باعث شده بود تا امروز «کیارش» در چشم های عالیه سبز شود.مجری مدال‏ها را زیر بغل زد و از مهمانخانه بیرون رفت. در حیاط را به شدت به هم کوبید. حتی یادش رفت آن را قفل کند. تا به‏ خودش آمد تاکسی جلوی پایش ترمز کرد. عالیه گفت: «آپارتمان‏های مرتفع.»راننده مکث کرد؛ عالیه نفس نفس می‏زد. سوار شد. ماشین راه افتاد. به خیابان نگریست. فکر کرد «سناباد» است. «سناباد» نبود. از «فلکه ‏راهنمایی» گذشت. چیزی به نظرش رسید. به راننده گفت: «ببخشید، اگر ممکنه برگردیم «خیابان آبکوه.»راننده ابرو در هم کرد و از آینه جلو گفت: «اول می‏گفتی مادر!»عالیه چیزی نگفت. بعد از مکثی طولانی گفت: «دو کورس حساب‏کنین.»راننده با دلخوری خط ممتد را دور زد و گفت: «کجای آبکوه؟»عالیه گفت: «نرسیده به «فلکه سعدآباد» کنار پمپ بنزین؛ وقتی‏ رسیدیم می‏گم.»راننده تند کرد؛ عالیه همچنان‏ که ساختمان ها و خیابان‏ها را که‏ خاکستری و یخ زده می‏گریختند، گفت: «نگهدارین.»راننده ایستاد. عالیه گفت: «تا دور بزنین برمی‏گردم.»گره چادر از زیردندانش باز شد. از عرض خیابان گذشت. جلو خانه ‏ایستاد و شاسی زنگ را فشار داد. همچنان نفس نفس می‏زد. در باز شد. عالیه به چشمش ندید که پله ها را بالا برود. چند لحظه بعد سر و کله‏ «کیارش» پیدا شد. خودش را در بغل عالیه انداخت: «مادر بزرگ! مادربزرگ!»مادر بزرگ او را بوسید و دست به سرش کشید: «مامانت هنوز از مدرسه برنگشته مادر؟»«کیارش» سر تکان داد. چشم های عالیه خیس بود. از «کیارش» فاصله گرفت و خوب نگاهش کرد. شکلاتی از جیب بیرون آورد و به او داد. «کیارش» هنوز لب ورمی‏چید. از کنار پله ها مجری ماهوتی مدال‏ها را برداشت و در میان مویه‏ای که به هق هق کشیده شده بود، آن را به طرف «کیارش» گرفت: «بیا مال تو مادر جان.»«کیارش» یکه خورد. نگاهی به جعبه مدال‏ها و به مادر بزرگ کرد. چشم هایش گرد شد: «مال خودخودم؟!» عالیه به های های گفت: «مال خود خودت مادر.»

برگشت. به راننده گفت: «ببخشید که منتظرتان گذاشتم. بریم ‏آپارتمان‏های مرتفع.»