آرشیو پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۴
هنر و ادبیات
۹
داستان

تنهایی مثل خاک روی همه وسایل خانه نشسته است

کفش ها، کفش ها

نازی بیاناتی

بعد از هشت سال زندگی طلاق گرفتم. با تمام سعی ام و با وجود میلم حضانت پسر شش ساله ام را همسرم گرفت. با وجود مخالفت های خانواده برای تنها زندگی کردن، خانه ای اجاره کردم.

نذر کرده بودم اگر صاحبخانه با من کنار بیاید، شله زرد بپزم. نذر خوبی بود؛ همین نذر مرا از دست شوهر سابقم نجات داد.

خانه خلوتی بود، تک واحدی، با دو همسایه، یکی بالا، یکی پایین. همیشه از اینکه دری روبه روی خانه ام باز شود، بدم می آمد؛ انگار زندگی در و پیکر ندارد. خانه های قبلی وقتی در خانه باز می ماند، انگار تا حلق زندگی ام پیدا بود.

همسایه بالایی پیرزنی تنها بود و در طبقه پایین، آقا و خانم بازنشسته ای بودند که جمعه ها، دخترها و پسرها و نوه ها و دامادها و عروس ها روی سرشان هوار می شدند.

عصر جمعه که می رفتند، خانه شان صحرای محشر بود. این را خانم همسایه توی حیاط برایم تعریف کرد و من هم زورکی لبخند می زدم. از شیرین کاری نوه هایش می گفت و ذوق می کرد.

بوی خوش زعفران داخل خانه پیچیده بود. شعله گاز را خاموش کردم و کاسه ها را چیدم روی اپن آشپزخانه. شله زرد را ملاقه ملاقه داخل کاسه ها ریختم و منتظر ماندم تا کمی خنک شوند. دور کاسه ها را با دستمال نمدار پاک کردم و ظرف دارچین را از کابینت بیرون کشیدم.

عادت دارم موقع کار از پنجره بیرون را نگاه کنم. هر که مرا می دید فکر می کرد منتظر کسی هستم.

آشپزخانه ام بالکن کوچکی داشت که یک صندلی چوبی آنجا گذاشته بودم و بیشتر وقتم را آنجا می گذرانم. چای می خوردم، سیگار می کشیدم، رفت و آمد همسایه ها را تماشا می کردم و وقتی روشن و خاموش شدن چراغ دزدگیر در برقی ورودی را می دیدم، خودم را کنار می کشیدم تا ماشینی که وارد می شود مرا نبیند. دوست نداشم با همسایه ها قاتی شوم اما حالا باید دم خانه های شان می رفتم و کاسه شله زرد نذری بهشان تعارف می کردم.

پودر دارچین را با دو انگشت شست و سبابه برداشتم و نام خدا را با خطی نه چندان زیبا روی شله زردها نوشتم. چقدر مادر سخت گیری می کرد برای نوشتن روی نذری هایش. یک قشون دخترخاله و پسرخاله هنرنمایی می کردیم و در آخر مادر رو به من می گفت: «خاک تو سرم ملیحه، آبروم رو بردید. همش مسخره بازی درمی آرین، به خدا گناه داره، به جای هره و کره چند تا صلوات بفرستین، دوتا دعا بخونین.» و غرغرکنان کاسه ها را از زیر پا برمی داشت. نذرش همیشه جواب می داد.

وقتی روی کاسه ها را می نوشتم، ناخودآگاه لبخندی روی لب هایم نشست و یاد گذشته ها افتادم. انگار همه دور هم جمع بودیم و می خندیدیم.

باز به کوچه نگاه کردم، به رفت و آمد آدم ها، به فوتبال بچه ها، به کودکی های خودم که انگار گوشه کوچه ایستاده بود و نگاهم می کرد.

مانتو پوشیدم و شال سیاه سرم کشیدم. اولین کاسه شله زرد را توی سینی طلایی جهازم گذاشتم. کلید خانه را برداشتم و رفتم به طرف طبقه بالا.

پله ها نیمه تاریک بود. فقط نورگیرهای کوچک راهروها نور داشت، اگرنه شاید زمین می خوردم. چراغ تایمر خراب شده بود و جرات نداشتم به مدیر ساختمان بگویم، چون زنش اصلا از من خوشش نمی آید، خب معلوم است، من یک زن جوان مطلقه ام و حضرت آقا کاسه عسل، مبادا انگشت بخورد!

پله ها را آرام بالا رفتم. هر پاگرد هشت پله داشت. شمردم و رفتم. در پاگرد دوم، روزنه نوری روی پله تابیده بود. بالاتر که رفتم، متوجه شدم لای در باز است و نور از خانه پیرزن بیرون می آید. وقتی پشت در رسیدم، متوجه شدم لای آن یک لنگه کفش گذاشته تا بسته نشود. تعجب کردم. دست روی زنگ گذاشتم و منتظر شدم اما جواب نداد. یک بار دیگر زنگ زدم اما باز بی جواب ماند. در زدم ولی بی نتیجه. آهسته در را هل دادم و همزمان صدا زدم: «حاج خانم، کسی خونه نیست؟»

صدای عصایش آمد که روی سنگ ها تق تق می کرد. می دانستم که عصا دارد، چون تق تق هایش را از طبقه پایین می شنیدم. با صدای آرامی گفت: «بفرمایید تو دخترم، در بازه.»

در را کامل باز کردم اما تو نرفتم. خانه اش شبیه خانه من بود. وارد سالن که می شدی، دست راست اتاق خواب ها و دست چپ آشپزخانه. اما پیرزن تختخوابش را توی سالن گذاشته بود و روبه روی آن تلویزیون قرار داشت. چند کاناپه و دو تا فرش کهنه قرمز هم توی سالن سرگردان بود.

خانه اش خیلی خالی بود. متوجه نشدم به در رسیده، با صدای سلامش نگاهم را جمع و جور کردم و با لبخند سلام کردم. در را کامل باز کرد: «بیا تو دخترم، کسی نیست، بفرما.»

گفتم: «نه حاج خانم ممنونم، نذری آوردم براتون. ببخشید مثل اینکه خواب بودید.»

«خواب کجا بود، رفته بودم دستشویی.»

دستم را گرفت: «باید بیایی تو، من نمی تونم کاسه رو ازت بگیرم، دستام جون نداره دخترم، می ندازمش.»

دمپایی ام را درآوردم و رفتم تو. توی آشپزخانه هم تقریبا چیزی نداشت؛ یک گاز و یک یخچال و یک سماور. خانه خلوتی بود. دلم گرفت. گفتم: «حاج خانم تنها زندگی می کنید؟»

«آره دخترم، سال هاست تنهام.»

گفتم: «فکر کنم منتظر کسی بودید، لای در، کفش گذاشتید.»

«سال هاست این کار رو می کنم. یه پسر دارم که گاهی می آد بهم سر می زنه، چیزی لازم داشته باشم می گیره و می ره. منم فقط شبا این در رو می بندم، قفلش هم نمی کنم که اگه مردم راحت بتونن با کلید بیان تو.»

گفتم: «دور از جون، خدا نکنه. من پایینم، اگه یه وقت کاری داشتید بهم بگید. صدای عصاتون می آد، اگه چندبار پشت هم بزنیدش زمین، می فهمم که کارم دارید می آم بالا.»

به صورتم زل زد و خندید و با خنده گفت: «خیلی جوونی، ماشاءالله خوش بر و رویی. اسمت چیه؟»

«ملیحه.»

«تنها زندگی می کنی دخترم؟»

«ای حاج خانم، قسمت منم تنهاییه.»

عصازنان رفت سمت آشپزخانه و پیچ سماور را چرخاند. گفتم: «زحمت نکش، باید برم.»

لبخندی زد و از یخچال، ظرف خرما را بیرون کشید. آرام آرام از آشپزخانه بیرون آمد و روبه رویم روی تخت قدیمی اش نشست. به من خیره شد و گفت: «دخترم، خیلی زوده که سهمت از این دنیا تنهایی باشه. یه روزی بود که در خونه من بسته نمی شد، مثل الان که می بینی همیشه باز بود. نه اینکه منتظر کسی باشم، به این خاطر که یکسره آدم می اومد و می رفت. ولی الان بازه چون من همیشه منتظرم. تو خیلی جوونی، باید دور و برت پر بچه های قد و نیم قد باشه.»

خندیدم: «ای حاج خانم، شما که بچه بزرگ کردی چه خیری دیدی که من ببینم؟»

نگاهم کرد: «من فقط یه پسر داشتم که اون هم خدا خیلی زود ازم گرفت. هنوز به دنیا نیومده بود

که پدرش تصادف کرد و مرد. بی پدری بزرگش کردم ولی نمی دونم چرا خدا اون یه دونه رو بهم نبخشید.»

دوباره بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. گیج شده بودم. چای را دم کرد و ظرف خرما را آورد و دوباره روی تخت نشست. گفتم: «حاج خانم اگه چیزی لازم داشتید بهم بگید، به آقاپسرتون زحمت ندید.»

روی کلمه پسرتون مکث کردم و به چشم هایش خیره شدم. عکس العملی نشان نداد. گیج تر شده بودم. جوابم را نداد و تا دوباره خواست بلند شود، دستش را گرفتم و نشاندمش: «چایی نمی خورم، اگه اجازه بدید برم، باید به همسایه های دیگه هم نذری بدم.»

سرد نگاهم کرد و اصراری به ماندنم نکرد. گیج به خانه برگشتم. باید سر از رازش در می آوردم.

روی بالکن منتظر نشستم. به رفت و آمدهای حیاط دقیق شدم اما جز بچه های همسایه پایینی و گهگاهی همسایه طبقه آخر، کس دیگری وارد ساختمان نشد. هنوز معما برایم حل نشده مانده بود.

تا که صدای محکم بسته شدن در حیاط مرا متوجه کرد. با عجله به بالکن رفتم و دیدم پسری با چند کیسه خرید به سمت ورودی ساختمان می آید. حتما خودش بود، پسر پیرزن بالایی. بلافاصله مانتو و روسری پوشیدم و در را باز کردم. همزمان با من، پسرش هم به طبقه خانه ام رسیده بود. وقتی در باز شد و نور خانه به راهرو پاشید، تازه متوجه شدم که شاگرد سوپرمارکت سر کوچه مان است. تا مرا دید زود سلام کرد. جوابش را دادم و پرسیدم که جنس ها را برای حاج خانم می برد؟ حدسم درست بود. از قرار معلوم، این کار هر هفته اش بود. پسر رفت بالا و من ماندم و یک دنیا سوال.

برگشتم، چیزی مانع بسته شدن در شد. کفشم لای در مانده بود. از فکر پیرزن بیرون نمی آمدم. کفش را برداشتم و در را بستم.