آرشیو شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۸
روزنامه فردا
۱۶
قصه های شهر

عطر خوش نذری

گیتی صفرزاده

مادربزرگم 28 صفر نذر شله زرد داشت. از صبح بساط دیگ را علم می کرد و نوبتی پای دیگ شله را هم می زدیم. چینی های گل سرخی روی میز ناهارخوری چیده  و بعد از ریختن شله ها، مراسم تزیین رویش با دارچین و خلال پسته و بادام انجام می شد. باشکوه ترین قسمت برای من پخش شله زردها بود، از در و همسایه و دوست و فامیل، کم کم که بزرگ تر می شدیم، ما هم سهمی برای دوست و آشناهای خودمان کنار می گذاشتیم. به نظرم عملیات بسیار غرورآفرین و شیرینی بود؛ گذاشتن ظرف داخل سینی و گفتن کلمه جادویی نذری آوردم پشت در خانه ها، پیشکش کردن شله به سمت کسی که ایستاده و شنیدن جمله مهربانانه نذرتان قبول. چه بود آن نذری که باید قبول می شد؟ هر بار از مادربزرگم می پرسیدیم سری تکان می داد و می گفت سلامتی بچه هایم. سلامتی بچه ها؟ مادربزرگم چند بچه از دست داده بود، یکی را گویا به سنت آن زمان تا بفهمد درد زایمان گرفته و قابله برسد، در چارچوب در به دنیا آورده و درجا رفته بود، آنها هم که مانده بودند، حکایت دیگری داشتند  که جای گفتنش اینجا نیست، خودش هم بچه سال بود که از مادرش در آن ور مرزهای آذربایجان جدایش کرده و به این ور مرزها آورده بودند. زندگی چندان خوب با او تا نکرده بود اما زن سرخوشی بود و وقتی می گفت سلامتی بچه هایم احساس نمی کردم افسوس چیزی را می خورد یا نگران چیزی است یا قصد معامله ای دارد. شله زرد را پیشکش می کرد، با آرزویی در دلش که می توانست آن را با عطر زعفران و مزه دارچین و برکت برنج آدم ها ببخشد. گویا با نذرش چیزی طلب نمی کرد، چیزی می بخشید.

دوست دوران نوجوانی ام عمه ای داشت که سالی یک بار نذر شیربرنج می داد. درست یادم نیست در چه ایامی و به چه دلیلی، اما یادم هست که حیاط خانه شان غلغله می شد. رسم نذری اش این بود که اگر حاجت تان روا شد، سال دیگر کاسه بیاورید و بدهید؛ کاسه ای خالی تا بتوانیم داخلش به آدم های دیگری شیربرنج بدهیم. نوجوان بودم و رفتن به آنجا برایم بیشتر شادبودن در کنار رفیقم بود، شیربرنج را تا ته می خوردیم و در میان قهقهه خنده هایمان به هیچ حاجتی فکر نمی کردیم اما مزه آن شیربرنج ها هنوز روی زبانم مانده است، شیربرنج هایی همراه با سرخوشی نوجوانی میان آدم هایی که با شور و اشتیاق می خواستند کاسه ای بدهند یا بگیرند. به گمانم عمه جان دوستم نیز چیزی به زندگی اضافه می کرد.

بعضی نذرها چیزی که به زندگی اضافه می کنند قابل درنگ است؛ مقدار زیادی لیوان و جعبه پلاستیکی که کف خیابان ولو شده، صف طولانی از آدم های سیر که برای سیرترشدن همدیگر را هل می دهند، نگاه های نگران و حسرت زده. نمی دانم این نذرها حاجت کسی را برآورده می کنند یا نه.

خودم چندباری در زندگی نذر کرده ام، نذرهای عجیب و غریب که یحتمل برای اینکه ریا نشود،  اینجا نمی گویم. اما حالا که به آنها فکر می کنم، می بینم حال و هوای آن شله زردها و شیربرنج ها را داشته اند، دوست داشتم چیزی به زندگی اضافه کنم؛ چیزی به گنگی و گستردگی جمله مادربزرگم، برای سلامتی بچه ها.