آرشیو شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۵
هنر و ادبیات
۸
گفت و گو

گفت و گو با فرهاد کشوری به مناسبت انتشار چند کتاب تازه

نمی توان پیمانکار بود و از زندگی کارگری نوشت

گفتگو: رسول آبادیان

فرهاد کشوری از آن دست نویسندگانی است که می توان رگه هایی متفاوت از نگاه تاریخی و جامعه شناسی را در آثارش دید. کشوری با رمان «آخرین سفر زرتشت» نشان داد که نویسنده ای جست وجوگر است. نویسنده ای که به دنبال کشف سایه روشن های نوشتن در ادامه مکتب موثر جنوب است. این نویسنده در این گفت وگو علاوه بر شرح جهان داستانی خودش، درباره موضوعاتی چون چگونگی تاثیرگذاری جلسات ادبی، دغدغه های نوشتن و... حرف زده است.
یکی از مشکلاتی که جوانان داستان نویس با آن روبه رو هستند، نبود جلسات با کیفیت داستانی مانند گذشته است. به نظر شما جلسات موثر داستانی چرا دیگر آن رونق سابق را ندارند و چگونه می شود یک بار دیگر توجه ها را به سوی این جلسات جلب کرد؟

یک بار در جلسه پنجشنبه های گلشیری شرکت کردم. قرار بود دو هفته بعد بروم داستان بخوانم که به علت بیکاری طولانی و مشکلات مالی موفق نشدم و نرفتم. در آن جلسه، نقد کتاب «غلط ننویسیم» استاد ابوالحسن نجفی بود. نویسنده های آن جلسه همه برای خودشان «من» بودند، نه کسی مرعوب گلشیری بود و نه هم مرید و مراد بازی در کار. نه گلشیری اهلش بود و نه نویسنده های آن جمع تن به آن می دادند. اهالی آن جمع راه خودشان را می رفتند.

انتظار ندارم که افراد هر جلسه داستان خوانی، حتما باید نویسنده های جلسه های عصر پنجشنبه گلشیری باشند. چرا ما نباید در مرحله اول به نویسنده جوان بگوییم که روی پای خودش باشد؟ نوشتن داستان و رمان کاری تک نفره است. بگوییم مثل همه نویسنده های خوب ایران و جهان باید بسیار بخواند. اثرش را بارها بازنویسی کند. برخلاف آنچه گاهی تبلیغ می شود، باید دیدگاهی داشته باشد. با ذهن جیوه ای نمی شود داستان نوشت یا اگر کسی بنویسد، بردی نخواهد داشت. داستان و رمان بازی نیست. ادا درآوردن هم نیست. من تو را دارم و تو هم من را داشته باش برای نویسنده سم است. نوشتن، منش و رفتار نویسندگی هم دارد که از آثارش جدا نیست. نمی شود پیمانکار بود و از مشقات کارگر نوشت. نویسنده نمی تواند همزمان هم شمال جایش باشد و هم جنوب و در شرق و غرب هم بایستد. باید بخواند و یاد بگیرد و نظر خودش را داشته باشد. ذهنش چارچوب داشته باشد. داستان نویس باید بود و نه داستان ساز. داستان ساز کسی است که در اثرش شیوه زندگی و تاریخ شخصی اش را حذف می کند و از چیزی می نویسد که تجربه زیسته اش را ندارد و اصلا نقطه مقابل زندگی و فکرش است. طوری وانمود می کند که انگار زندگی زیسته اش مال او نبوده و نیست. یادمان باشد این سرزمین نویسنده هایی چون هدایت، ساعدی، گلشیری و احمد محمود دارد.

با جلسه های داستان نویسی موافقم، اما بدون مرید و مراد بازی. نه اینکه خانم یا آقای نویسنده ای که از قضا مستعد هم هست، حاصل جلسه های داستان خوانی برایش هیچ یا یک رمان و مجموعه داستانی باشد که نشان دهنده بخش کوچکی از توانش است، چون در آن جمع، خوانده هایش محدود و انرژی و توانش در بازی ایفای نقش مرید، به هدر رفته است. به جای پنجره ای به ادبیات ایران و جهان، دریچه کوچکی چشم اندازش است. در صورتی که نویسنده، هر نویسنده ای، پیر و جوان، تازه کار و باتجربه، هر کدام دنیای شخصی خودش را دارد، باید بتواند بگوید من. بگوید دنیای من این است. از چشم خودم اینها را دیده ام، شنیده و خوانده ام و درونی شان کرده ام.

جلسه های ادبی می تواند توانایی نویسنده ها را رشد و نگاه شان را به ادبیات داستانی ارتقا بدهد. سطح بالا یا پایینش مطرح نیست مهم عشق به ادبیات داستانی و سلامتش است. بعضی از جلسه ها را آدم های حاشیه ادبیات می گردانند که یک داستان هم ازشان جایی به چاپ نرسیده، هیچ، اصلا شناختی از داستان و رمان ندارند.

جلسه ادبی مثل هر چیز انسانی با عوامل بسیاری در ارتباط است. آیا ما نشریات ادبی خوبی داریم؟ سال ها پیش مفید و آدینه و گردون و تکاپو و کارنامه را داشتیم. چاپ یک داستان در این نشریات انعکاس و بازخورد داشت. حالا چی؟ فضای ادبی جامعه چطور است؟

منکر اثر مثبت جلسه های ادبی، البته به معنای واقعی اش نیستم. خبر ندارم. حتما جلسه های خوب ادبی هم وجود دارد که به دنبال نان قرض دادن به هم و خودی و غیرخودی کردن و مریدپروری نیستند. باید به آنها خسته نباشید گفت برای کار پرارج شان.

حضور در جلسه های ادبی برای نویسندگان به ویژه جوانان را ضروری می دانم، چون کارشان مورد نقد و داوری قرار می گیرد.

وقتی با نویسنده ای به نام فرهاد کشوری مواجه می شویم و کارهایش را مرور می کنیم، با نویسنده ای مواجه می شویم که هم سهم خواننده از اثر را درنظر دارد و هم از تکنیک های متداول داستانی روز استفاده می کند. برای خود من جالب است بدانم این شیوه از نوشتن در ذهن شما چگونه پرورش پیدا کرده. کمی در این رابطه برای مان بگویید.

فکر می کنم یکی از مسائل مهم در نوشتن این است که نویسنده از چیزهایی بنویسد که دغدغه اش است؛ یا خودش تجربه کرده یا از دیگران شنیده، اما آنها را بنا به شیوه زندگی یا فکرش، درونی کرده است. دستی بر آتش داشتن به نویسنده کمکی نمی کند. از درون نوشتن یعنی درونی کردن هر آنچه که حتی چه بسا تجربه شخصی نویسنده نباشد. یاد گرفتم خلق الساعه داستان ننویسم. می گذارم داستان یا رمانی که مدتی است در ذهن دارم و شکل اولیه اش را پیدا کرده است، من را وادار به نوشتن کند.

تا ننویسمش از دستش خلاص نمی شوم. داستان یا رمان اگر در چارچوب تجربه زیسته و ذهن و دیدگاه نویسنده نباشد، تحمیل اثر به خواننده است.

خوشبختانه از کودکی تا جوانی ام در محیط های پرتپش نفتی خوزستان بودم. بعد شغل های مختلفی داشتم که باعث می شد با آدم های متفاوتی سر و کار داشته باشم. از زندگی و حشر و نشر با این آدم ها خیلی آموختم.

مهم تر از همه خواندن آثار نویسندگان ایران و جهان، گفت وگوها و تجربه های شان، آموزشگاهی است که برای ذهنیت نویسنده راهگشا است و راه رفتن در وادی کلمات را به او می آموزد. این دو را اگر داشته باشم، مدیون خواندن و آموختن از نویسندگان و آثارشان هستم. اما موقع نوشتن به اینها فکر نمی کنم.

یکی از وجوه بارز داستان های شما، قرائتی خاص از وقایع تاریخی است. نوعی از داستان که پایی در تاریخ دارد و پایی دیگر در تخیلات داستانی. پرداختن به وقایع تاریخی برای شما به عنوان یک نویسنده از چه جهت اتفاق می افتد؟

ما در تاریخ متولد می شویم و می میریم. من با کسانی که میانه ای با تاریخ ندارند آبم توی یک جوی نمی رود. با این حرف ها موافق نیستم که تاریخ من را فلان کرد و تاریخ را باید دور ریخت چون مانع تعالی و رشد انسان است. اتفاقا کوتاهی نسبت به مطالعه و دانستن تاریخ، تایید ستمی است که در لابه لای صفحاتش بر انسان ها رفته است. تاریخ جزو علوم انسانی است. اگر صفحاتش روایتگر رنج و ستم و زور به انسان هاست، بانی اش صاحبان قدرت و آدم هایند. تاریخ نه جان کسی را می گیرد و نه کسی را به زندان می اندازد. تاریخ روایتگر زندگی و گذران آدم ها در گذر زمان است.

داستان نویس کسی است که سنگینی بار گذشته اش را بر ذهن دارد. خوبی ها و بدی های تاریخ پشت سرمان رهامان نمی کنند. اگر من سراغ شخصی تاریخی یا دوره ای تاریخی رفته ام، به خاطر تاریخ نیست. آن شخص و آن دوره مثل همه آدم ها به تاریخ وصل است. مگر آدم خارج از تاریخ هم وجود دارد؟

ریشه های چند رمان برگرفته از تاریخ، به سال های نوجوانی و جوانی ام می رسد. کلاس هفتم (اول) دبیرستان بودم. اولین ساعت درس ما در آغاز فصل مدرسه ها بود. دبیر فیزیک مان تا وارد کلاس شد، گفت: گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک. این گفته زرتشت پیامبر ایران باستان است. بعد شروع کرد به درس دادن. در آن ساعت من به حرف های زرتشت فکر می کردم و گوشم اصلا به درس نبود. سال ها بعد بیشتر کتاب هایی که درباره زرتشت درمی آمد، می خواندم تا بعد به فکر نوشتن رمان افتادم.

اولین بار، 9 یا 10 ساله بودم که از پدرم درباره جیکاک شنیدم؛ مردی با عصا و کلاه جادویی و شعرش. بعدها از دیگران شنیدم. کنجکاو شدم و درباره اش می پرسیدم. حاصل کنجکاوی ام هفت، هشت سطر شد که پایه رمان «ماموریت جیکاک» را ریخت.

«کشتی توفان زده» که نیمی اش برگرفته از تاریخ است، حاصل دو سال کارم در شرکت های پیمانکاری خصوصی در جزیره خارگ است. رمان های «سرود مردگان» و «مردگان جزیره موریس» هر کدام ریشه ها و پس زمینه هایی در گذشته ها دارند.

مدتی پیش رمان «سرود مردگان» را می خواندم. رمانی که می توان آن را به مکتب ادبی جنوب با گرایش نفت نامید. پرسش من این است که حکایت ناتمام نفت چرا تا این اندازه بر ذهنیت نویسندگان جنوب سنگینی می کند؟

سال ها بعد از ورود مظاهر مدرنیسم که همراه با انگلیسی ها آمد و بعد شرکت نفت ادامه اش داد، سه جریان داستان نویسی آبادان، مسجدسلیمان و اهواز به وجود آمد، همان طور که در شهرهای سنتی خوزستان این جریان پا نگرفت. در مسجدسلیمان که گرمسیر طایفه شهنی بود، کمپانی، پالایشگاهی کوچک، کارخانه گوگردسازی، لیموناد سازی، یخ سازی و برق و آب لوله کشی و فاضلاب و آسفالت و باشگاه و سینما را آورد. بعد شرکت نفت باشگاه ها و سینماهای کارگری و کارمندی را ساخت. سینما در ایجاد این جریان های ادبی تاثیر زیادی داشت.

سیستم انگلیسی ها و بعد شرکت نفت به شدت طبقاتی بود و این سه شهر، حاشیه نشین هایش را هم داشت. خیل آدم ها برای فرار از زندگی دشوار عشایری و روستایی و از شهرهای دیگر، در جست وجوی کار به مسجدسلیمان هجوم آوردند. برخلاف تصور و خوش بینی ابتدای کار اکتشاف نفت که گنج سیاه برای همه آبادی و آبادانی می آورد، سر خیلی ها بی کلاه ماند. معلوم شد که گنج صاحب دارد و بسیاری را به مجمع قدرت راهی نیست. جوان خوزستانی شهرهای نفتی که شاخک های حساسی داشت و از سینمای انسانی دهه های 50 و 60 غرب، به ویژه امریکا و نمایش فیلم های شان در سینماهای کارگری تاثیر گرفته بود، ناظر تبعیض و فقر و زور و رهاشدگی آدم ها هم بود. بعد از آنکه با پاره ای از آثار جدی ادبی ایران و جهان آشنا می شد، زمانش که می رسید درونی شده هایش را می نوشت تا از دست آنچه بر ذهنش سنگینی می کرد، رها شود. نویسنده های این سه جریان آرمانگرا بودند. می خواستند با نوشتن، مدار زندگی را به سود افتادگان به گردش در بیاورند، اما دنیا انگار راه خودش را می رفت.

بیشترین تاثیر را نویسنده ها از سال های کودکی، نوجوانی و جوانی شان می گیرند. بیشتر دغدغه های ذهنی و منش و حساسیت شان در کودکی و نوجوانی شان ساخته می شود. البته زگهواره تا گور مجال تجربه اندوزی است. داستان نویسان اگر اثری تاریخی از ده ها سال پیش هم بنویسند باز هم ذهنیت و دیدگاه و دغدغه های خود را هر چند به شکلی، در پس اثر دارند، چه برسد به وقایع زمانه شان.

نویسنده های خوزستانی که کودکی، نوجوانی و جوانی شان را چه در محله های شرکتی و چه در جوار آن محله ها گذراندند، از تاثیرش در امان نماندند.

پرداختن به خرافات و جهل و نتایج حاصله از آن، همیشه یکی از دغدغه های شماست. شما نویسنده ای هستید که گرایش های بومی را در کارهای تان لحاظ می کنید و باورتان این است که جهل و خرافه برعکس تصورات دیگران، بخشی از بدنه زندگی بومی نیست. کمی در این باره برای مان بگویید.

جهل و خرافات حاصل نادانی است و بومی و غیربومی نمی شناسد. بی سواد و تحصیلکرده هم ندارد. کسانی برای محدود نگهداشتن ذهن، اندیشه و خیال آدم ها ازش استفاده می کنند. حاصلش گرفتن و محدود کردن یا از کار انداختن شک و تفکر است. در خرافات قضاوت جهان براساس خیالات واهی و اوهام است و نه بر زمینه واقعیت موجود. خرافات دشمن تفکر و خردگرایی است. تنها در محدوده ذهن آدم های خرافی نمی ماند، بلکه چه بسا در شکل گیری بلوک های قدرت و ایجاد نظام های طبقاتی و کاستی اثرگذار است. خرافات در گفت وگو را می بندد و جایی برای شک و تفکر نمی گذارد.

نمونه کوچکی از این جهان خرافی را در رمان «ماموریت جیکاک» آورده ام. جیکاک انگلیسی، دور از شهر مسجدسلیمان به میان مردم بختیاری می رود. او می خواهد مردم را علیه مصدق تحریک کند و بشوراند. جیکاک فرد مقدسی می شود که خاک زیر پایش هم حرمت دارد. سرانجام کلک هایش لو می رود و به ناچار فرار می کند. کسی که حقه هایش را برملا می کند آدمی است که چند سالی در مسجدسلیمان کارگر بود.

گرایش دیگر شما در نوشتن، پرورش و ساخت خلاقانه محیط های کارگری است، یعنی اینکه به گونه ای گرایش به ادبیات کارگری هم دارید. نوشتن از چنین محیط هایی و پرورش شخصیت های کارگر، تا حد زیادی خوب از آب درآمده اند. به نظر من این محیط ها پیش تر به نوعی توسط نویسنده تجربه شده، درست است؟

در محله کارگری شهرک نفتی میانکوه آغاجاری به دنیا آمدم. پدرم کارگر بود. 15 سالم بود که پدرم بازنشسته شد. ساکن محله شخصی نشین «کمپ قبادخان» شدیم؛ محله ای که برق نداشت، آبش عمومی بود و مصایب خودش را داشت. بنگله های کارمندی در فاصله 70، 80 متری ما بود. وقتی موقع امتحانات برای خواندن درس هامان می رفتیم تا زیر چراغ های خیابان بنگله ها درس بخوانیم، بعضی کارمندها زنگ می زدند به حراست و شهربانی. بعد سروکله مامورهای حراست و پاسبان ها پیدا می شد. ما را از روشنایی چراغ ها محروم می کردند و باید به فانوس ها و لامپ های خودمان قانع می شدیم.

محله کارگری و کارمندی از هم فاصله داشتند. خانه های کارمندی هم براساس رتبه شان از هم جدا بودند. خانه های رییس ناحیه و روسا و کارمندهای عالیرتبه شرکت نفت، دروازه و نگهبان داشت و به هر کسی اجازه ورود نمی دادند. میانکوه شکل اولیه یک نظام طبقاتی را در ذهنم ماندگار کرد، به ویژه تبعیضی که بین بچه های کارمند و کارگر بود. ما تنبیه می شدیم و آنها نمی شدند. ما کتک می خوردیم و آنها معاف بودند. نه اینکه کتک نخوردن شان من را آزار می داد، نه، تبعیض بود که من و امثال من را رنج می داد. برای سینما رفتن هم ما بودیم که سرصف دبستان نام مان خوانده می شد و تهدید و گاهی تنبیه می شدیم. حالا بعضی آدم ها ممکن است فراموش کنند، اما کسی که ناچار می شود دست به قلم ببرد، نه تنها فراموش نمی کند بلکه اینها با او می ماند و در شکل گیری دیدگاهش اثر می گذارد. به ویژه می بیند این دنیای ناعادلانه به شکل های دیگری همچنان ادامه دارد و او را رها نمی کند.

بعد از سربازی معلم شدم و از دهه 60 در شرکت های پیمانکاری صنعتی کار کردم. آنجا هم زحمت اصلی کارها بر دوش کارگرها بود.

در عوض پیمانکارها زجرکش شان می کردند تا دستمزدشان را بدهند.

رمان «کشتی توفان زده» حاصل دو سال کارم در دو شرکت پیمانکاری خصوصی در جزیره خارگ است.

یکی دیگر از مواردی که در کارهای شما برایم جالب است، استفاده از فن «استقبال» در ادبیات کلاسیک است، یعنی اینکه شما در چند مورد، مستقیما از یک رمان خارجی و یک اثر کلاسیک استفاده کرده اید. درباره ضرورت این عملکرد بگویید.

رمان سرود مردگان که داستان نفت مسجدسلیمان و کارگرهای چاه است، از زاویه دید ماندنی، کارگر بازنشسته ای که همسرش مرده است، روایت می شود. پیش از آنکه مدارس دولتی ساخته شود، بچه ها به مکتب می رفتند تا خواندن و نوشتن یاد بگیرند. در ایل بختیاری یکی از کتاب هایی که بچه ها در مکتب می خواندند امیرارسلان نامدار بود. در مورد این کتاب در میان بختیاری ها و مردمان دیگر، افسانه هایی ورد زبان ها بود؛ اینکه هر کس کتاب را تا آخر بخواند آواره می شود و زیبایی سحرآمیز فرخ لقا روی پسرها اثر می گذارد و ممکن است باعث جنون شان شود. یادگار پسر ماندنی به مکتب می رود و امیرارسلان هم وارد رمان می شود. البته کتاب باید با حال و هوای رمان همخوانی داشته باشد تا در اثر جا بیفتد یا خواندن بوف کور و ترس از عواقبش در میان مردم عامی، در همین رمان. اینها به رمان چیزی اضافه می کنند و جزیی از روایت می شوند.

در رمان «ماموریت جیکاک» از لرد جیم و در مریخی از مرگ آرتمیوز کروز استفاده کردم. جیکاک کتابی می خواست بخرد تا به مقصد ماموریتش برسد، سرش گرم باشد. چه بهتر از «لرد جیم»، به علت شباهت هایش به جیکاک. مهرداد در «مریخی» در هر مرخصی 6 روزه اش یک رمان می خواند. آدمی عاشق ادبیات داستانی است که دچار چنان بلبشویی می شود که نمی تواند حتی یک صفحه از رمانش را بخواند، انگار دست هایی مانع خواندن کتابش می شوند. مهرداد رمانی که می خواهد بخواند مرگ آرتمیو کروز است.

این روزها مشغول چه کاری هستید و کی منتظر اثری تازه از شما باشیم؟

مجموعه داستان «کوپه شماره پنج» را به نشر جغد دادم که در انتظار مجوز است. اولین مجموعه داستانم، «بوی خوش آویشن» که در سال 1372 منتشر شد، آن را هم نشر جغد برای دریافت مجوز فرستاده است. نشر جغد قرار است سری کتاب هایی با عنوان هنر داستان نویسی درباره نویسنده ها دربیاورد. دبیر این مجموعه حسین آتش پرور است. کتاب من هم یکی از کتاب های این مجموعه است. مجوز گرفته و در دست چاپ است.