آرشیو دو‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۹
ادبیات
۸
شیرازه

چارلی پارکر در رمانی از کورتاثار

نوازنده ساکسیفون

«پی جو» رمان کوتاهی است از خولیو کورتاثار، نویسنده مشهور آرژانتینی، که با ترجمه سحر یوسفی در نشر نو به چاپ رسیده است. کورتاثار یکی از نویسندگان مطرح دوره اوج شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین است. دوره ای که در آن ادبیات آمریکای لاتین توجه دنیا را به خود جلب کرد و نویسندگانی چون گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، ماریو بارگاس یوسا و بسیاری از دیگر غول های داستان نویسی آمریکای لاتین به عنوان نویسندگانی جهانی مطرح شدند و البته به این نویسندگان باید چند شاعر بزرگ را نیز اضافه کرد مثل اوکتاویو پاز و پابلو نرودا. از کورتاثار به عنوان یکی از تاثیرگذارترین و مهم ترین نویسندگان نسل طلایی ادبیات آمریکای لاتین نام برده می شود. او نیز مانند بسیاری از دیگر نویسندگان و شاعران آمریکای لاتینی هم دوره اش علاوه بر ادبیات نسبت به سیاست نیز حساس بود و به مسائل سیاسی واکنش نشان می داد و نسبت به آنها بی تفاوت نبود و رخدادهای سیاسی را رصد می کرد. مخالفت او با دولت خوان پرون در آرژانتین باعث شد که در اوایل دهه 50 میلادی به فرانسه مهاجرت کند و فعالیت های خود را به عنوان نویسنده در آنجا ادامه دهد. کورتاثار یکی از نویسندگانی است که ریتا گیبرت در کتاب «هفت صدا»، که با ترجمه نازی عظیما به فارسی منتشر شده، در کنار چند شاعر و نویسنده مطرح دیگر آمریکای لاتین با او مصاحبه کرده است که البته کورتاثار پاسخ پرسش های ریتا گیبرت را در قالب نامه ای داده است که آن نامه در «هفت صدا» آمده است.  

کورتاثار «پی جو» را هم در سال 1959، وقتی ساکن فرانسه بود، منتشر کرد. این رمان کوتاه بر اساس زندگی چارلی پارکر، نوازنده آلتو ساکسیفون، نوشته شده است. جانی کارتر، شخصیت رمان «پی جو»، نیز یک نوازنده ساکسیفون است و کورتاثار در این رمان، چنان که در توضیح پشت جلد ترجمه فارسی آن آمده، واپسین روزهای زندگی او را روایت می کند. در این توضیح همچنین در بیان اهمیت رمان «پی جو» آمده است که این رمان «از بزرگ ترین دستاوردهای ادبی خولیو کورتاثار، و یکی از کلاسیک های ادبیات قرن بیستم است». رمان با تصویرهای خوسه مونیوث، تصویرگر آرژانتینی، همراه است. در معرفی کوتاه کورتاثار در پایان ترجمه فارسی «پی جو» آمده است که «از سوررئالیسم، رمان نو فرانسوی و بداهه نوازی موسیقی جاز به عنوان منابع تاثیرپذیری او یاد کرده اند». علاقه کورتاثار به موسیقی جاز در رمان «پی جو» به خوبی مشهود است. وقایع این رمان در پاریس اتفاق می افتد. داستان راوی اول شخص دارد و با آمدن راوی بالای سر جانی بیمار آغاز می شود. «پی جو» داستانی است جاهایی با ضرباهنگی پرشتاب و جاهایی توام با مکث و درنگ های راوی بر موسیقی جانی و زندگی او. راوی در جاهایی از رمان درباره جانی و سبک موسیقایی اش حرف می زند. راوی که خود منتقد موسیقی جاز است و کتابی هم درباره جانی نوازنده نوشته، گویی دل واپس جانی است. دل واپس ازدست رفتن یک نبوغ و شاهد این ازدست رفتن. او جایی از رمان درباره موسیقی جانی و حس خود نسبت به این موسیقی می گوید: «تمام و کمال ملتفتم که برای من جانی دیگر جاز نیست و نبوغ موسیقایی اش مثل نمایی خارجی ست، چیزی که همه کس می تواند به درکش نایل شود و ستایشش کند اما چیز دیگری را پنهان می کند و این چیز دیگر همان است که باید برایم مهم باشد، شاید به این علت که فقط آن چیز است که برای جانی مهم است. گفتنش آسان است، وقتی هنوز موسیقی جانی هستم. وقتی سرد می شود... چرا نخواهم توانست کاری کنم مثل او؟ چرا نخواهم توانست سرم را بکوبم به دیوار؟ کلمات را درست پیش از واقعیتی قرار می دهم که تظاهر به بیان من می کنند، پشت ملاحظات و تردیدهایی که چیزی نیستند جز دیالکتیکی احمقانه پناه می گیرم...». راوی بهترین عنوان برای موسیقی جانی را «معناباختگی» می داند و می گوید: «این سبکی که بهترین عنوان براش بی کم وکاست معناباختگی است، ثابت می کند که هنر جانی نه جایگزین چیزی می شود نه چیزی را به کمال می رساند».

داستان های خولیو کورتاثار دستمایه اقتباس هایی سینمایی هم بوده اند که یکی از معروف ترین این اقتباس ها فیلم «آگراندیسمان» میکل آنجلو آنتونیونی است. ژان لوک گدار نیز فیلم «تعطیلات آخر هفته» خود را بر اساس داستانی از خولیو کورتاثار ساخته است.

آنچه می خوانید قسمتی دیگر از رمان «پی جو» است: «با تیکا درباره ی شب بالتیمور، همان شبی که اولین بحران حاد به سراغ جانی آمد، اختلاط کرده ام. وقتی با هم حرف می زدیم، تو چشم هاش نگاه کرده ام چون می خواستم یقین کنم منظورم را می فهمد، و این بار تسلیم نخواهد شد. اگر جانی زیادی برود بالا یا سر سوزنی مواد مصرف کند، نتیجه ای جز شکست به بار نخواهد آمد و همه چیز نقش بر آب خواهد شد. پاریس قمارخانه ای تو یک شهرستان نیست و چشم همه به جانی ست. و وقتی فکرش را می کنم بی اختیار مزه ی گندی به دهانم می آید. عصبانیتی که نه از دست جانی ست نه به خاطر چیزهایی که برای او پیش می آید؛ از خودم و کسانی که دور و برش را گرفته اند عصبانی ام، مارکیز و مارسل مثلا. ته تهش یک مشت آدم خودخواهیم. به بهانه ی مراقبت از جانی کاری که می کنیم حفظ عقیده مان است درباره ی او، آماده کردن خودمان برای شور و حال تازه ای که به مان خواهد داد، برق انداختن مجسمه ای که بین همه ی مجسمه ها برپا کرده ایم، و دفاع کردن ازش به هر قیمتی. شکست جانی برای کتاب من بد است (همین امروز و فردا ترجمه هاش به انگلیسی و ایتالیایی از چاپ درمی آید)، و احتمالا بخشی از دلایل من برای مراقبت از جانی از همین جور چیزها ناشی می شود. آرت و مارسل برای نان درآوردن به ش نیاز دارند، و مارکیز، کی می داند مارکیز تو جانی چه می بیند سوای استعداد. همه ی این چیزها دخلی به آن جانی دیگر ندارد، و ناگهان به نظرم رسیده است که شاید جانی می خواست همین را به م بگوید وقتی پتو را کنار زد و خودش را عینهو کرم به نمایش گذاشت، جانی بی ساکسیفون، جانی، بی پول، بی لباس، جانی دل مشغول چیزی که هوش الکنش از درکش عاجز است اما نرم و آرام تو موسیقی اش شناور می شود، پوستش را نوازش می کند، آماده اش می کند شاید برای جهشی پیش بینی ناپذیر که ما هرگز درک نخواهیم کرد. وقتی آدم به چیزهایی از این دست فکر می کند، در نهایت حقیقتا مزه ی گندی تو دهانش حس می کند، و همه ی صداقت دنیا نمی تواند بهای این کشف آنی را بپردازد که آدم کوتوله ی حقیری ست در کنار کسی مثل جانی کارتر...».