آرشیو دو‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۹
ادبیات
۹
مرور

کوتسی و داستایفسکی

تاریخ و زندگی شخصی

«حالا وقت آن است که خودش را روی قبر بیندازد. اما همین طور یکباره که نمی شود. این بریده خاک بیش از حد غریب است و هیچ احساسی را در وجود او بیدار نمی کند. گذشته از این، به این سلسله دستان اعتماد ندارد. به این دستان لابد بی اعتنایی که اعضای پسرش را در خاک کرده اند، آن گاه که او چون گوسفندی بی خبر هنوز در درسدن بود. او هنوز مهیای نشستن در قطار تقدیر نیست، قطاری که او را از خاطره هنوز زنده پسر به نام او در گواهی فوت می رساند و از آنجا به شماره روی صلیب. با خودش می گوید موقت: هیچ عددی نهایی نیست، همه موقتند». این بخشی از رمان «استاد پترزبورگ» جی . ام. کوتسی است که به تازگی با ترجمه محمدرضا ترک تتاری در نشر ماهی منتشر شده است.

جان ماکسول کوتسی، از نویسندگان معاصری است که در سال 1940 در آفریقای جنوبی متولد شد. پدر و مادر او هلندی تبار بودند اما او در آفریقا متولد شد و کودکی و نوجوانی اش در کیپ تاون گذشت. پس از این مدتی را در لندن گذراند و بعد تحصیلات دانشگاهی اش را در دانشگاه تگزاس ایالات متحده گذراند و مدرک دکترای ادبیاتش را از همین دانشگاه گرفت. کوتسی اولین رمانش را با نام «سرزمین های گرگ و میش» در سال  1974 نوشت و از آن زمان تا امروز آثار زیادی منتشر کرده که اغلب با اقبال روبه رو شده اند. او اولین نویسنده ای است که دوبار برنده جایزه بوکر شده است. «زندگی و زمانه مایکل کی» و «رسوایی» دو اثری هستند که به ترتیب در سال های 1983 و 1999 برنده بوکر شده اند. کوتسی در سال 2003 نیز برنده جایزه نوبل ادبی شد.

«استاد پترزبورگ» در سال 1944 به چاپ رسید و کوتسی به خاطر این رمان جایزه بین المللی آیریش تایمز را به دست آورد. کوتسی در این رمان هم به تاریخ توجه دارد و هم به زندگی شخصی اش. در ترجمه فارسی رمان مطلبی از سپاس ریوندی به ضمیمه کتاب منتشر شده و در بخشی از این مطلب درباره دلیل نوشتن این اثر آمده: «پسر بیست وسه ساله کوتسی به نحو مشکوکی از ارتفاع سقوط کرد و جان باخت و این کتاب در نهایت پاسخی ادبی است که نویسنده به این بخش از تاریخچه حیات خود می دهد. به گفته شیلا کلر، ظاهرا کوتسی می خواست با این مسئله روبه رو شود. می خواست داستانی با سویه های مشخصا اتوبیوگرافیک درباره پدری بنویسد که پسرش را از دست داده است. اما واقعیت فقدان چنان رنج بار و چنان سوزاننده بود که او نمی توانست آن را لمس کند. به این ترتیب، تصمیم گرفت دست پوشی فراهم کند تا بتواند به این شیء یا خلا سوزان دست بزند. همان طورکه گوته با وسوسه نابودکردن خود دست به گریبان بود و سانچو پانزای کافکا با دیو درون خود، کوتسی هم خلایی هولناک در وجود خود می دید و ادبیات و مشخصا رمان را راهی برای هماوردی با آن می دانست. او به یک واسطه نیاز داشت، به پدری دیگر و نویسنده ای دیگر تا سر فقدان را در حدیث دیگران بیان کند. به این منظور بود که او داستایفسکی را انتخاب کرد».

کوتسی در روایتش به سراغ داستایفسکی در سال 1869 رفته و در ماجرای رمان داستایفسکی از ترس طلبکاران، پنهانی و با گذرنامه جعلی از درسدن به پترزبورگ برگشته است. او همسر دوم و بچه هایش را آنجا گذاشته و به تنهایی آمده تا به ماجرای مشکوک مرگ ناپسری اش از زن اولش رسیدگی کند. در متن پایانی کتاب درباره اینکه چرا حوادث رمان کوتسی در سال 1869 اتفاق می افتد به این نکته اشاره شده که کوتسی با «استاد بزرگ» در پی فراهم آوردن یک «مادر قصه» برای «شیاطین» داستایفسکی بوده است؛ یعنی اثری که در سال 1871 به چاپ رسید: «در انتهای کتاب، در فصلی به نام استاوروگین (قهرمان رمان شیاطین)، ما داستایفسکی را می بینیم که تصمیم به نوشتن رمان تازه ای می گیرد. کوتسی حتی متهورانه خود را جای استاد بزرگ می گذارد و دو سه بندی از زبان او می نویسد. این دو سه بند مشخصا به فصلی از شیاطین اختصاص دارد که تیغ سانسور آن را برید و در زمان حیات نویسنده هرگز در کتاب نیامد: نزد تیخون، یعنی فصلی که استاوروگین نزد پیر مرشد طریقتی، درواقع قدیسی معاصر، می رود تا نوشته خود را به او بدهد و نظر پیر را جویا شود».

خواننده ای که با زندگی نامه داستایفسکی آشنا است، عناصر تاریخی و مشهور زیادی را در رمان کوتسی می بیند: «ابتلای او به صرع، کشاکش دائمش با تنگدستی، نامه نگاری های التماس آمیز و التجا بردن هایش به آپولون مایکوف و فلانی و بهمانی برای آنکه پولی قرض بگیرد، انواع و اقسام وسواس های فکری او، گرایش اغماض ناپذیرش به جنس مخالف و حساسیت به خصوصش به دختران نوجوان». در روایت کوتسی عناصری آشنا از آثار داستایفسکی هم دیده می شود: «سوالات جهت دار ماکسیمف، بازپرس پرونده قتل (احتمالی) پاول عیسایف، در یکی دو دیدارش با داستایفسکی مشخصا تنگ شدن حلقه پلیس به گرد راسکولنیکف در جنایت و مکافات را به یاد خواننده می آورد؛ در رمان نیمه کاره ای که از پاول عیسایف جوانمرگ باقی مانده، پیرمرد ملاک انگل صفتی به نام کارامزین (یادآور کارامازوف و نیز آلینای رباخوار جنایت و مکافات) به دست جوانی انقلابی و عاشق پیشه ای به قتل می رسد؛ درون بینی ها و واکاوی های بیمارگونه و روانفرسای داستایفسکی در کتاب شخصیت راوی یادداشت های زیرزمینی را نیز به ذهن متبادر می کند و...». در بخش دیگری از رمان می خوانیم: «تمایلی به صحبت کردن درباره پسرش ندارد. به شنیدن از او بله، سخت علاقه مند است، اما به حرف زدن نه. طبق تقویم، ده روز از مرگ پاول گذشته است. هرروز که می گذرد، خاطرات پاول، معلق در هوا همچون برگ های خزان زده، بر گل ولای می افتند، یا اسیر چنگال باد شده و روانه آسمان تابناک می شوند. تنها می خواهد خاطرات را گردآورد و از آنها محافظت کند. هرکس دیگری جز او بود به روال مرسوم چنگ می انداخت، به سوگ و فراموشی. می گویند اگر فراموشی نبود، زودا که زمین به کتابخانه ای عظیم بدل می شد و بس. اما فکر فراموش شدن پاول کافیست تا آتش به جان او بیفتد و او را به نره گاوی پیر و پرخاشجو بدل کند، غضبناک و خطرناک».