آرشیو دو‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۹
هنر
۱۰
نا-سفرنامه (2)

برلین، مجاور قبرستان محلی

نغمه ثمینی

مشخصاتش را در کتابچه توریستی برلین پیدا می کنم. یک ساعت است همین طوری دارم ورق ورق ورق می زنم و میان نامه موزه ها و محله های دیدنی و قدیمی شهر سرگردانم. نویسنده برلین شناس کتاب به برخی از جاها چهار ستاره داده و این یعنی «شما حتما باید اینجا را ببینید». پس از چهارستاره ای ها، در طیفی از سه تا صفر ستاره، ارزش دیدن بقیه جاها معلوم می شود. من قرار است تنها سه، چهار روز در برلین بمانم و بنا به پیشنهاد کتاب راهنما همین چهارستاره ای ها را ببینم، خیلی هنر کرده ام. البته که می دانم پیشنهادهای این کتاب برای فرارفتن از وضعیت توریستی و دریافت روح و عصاره شهر کافی نیست. می دانم که جز با پرسه زدن و گم شدن، به تمام معنا گم شدن در کوچه و خیابان ها، نمی شود روح هیچ شهری را در جهان بلعید، آن هم شهری مثل برلین با آن همه گذشته و تاریخ و عذاب و عذاب وجدانی که پس از این همه سال با خود حمل می کند.

شب پیش در اولین غروب حضورم در برلین، پیش از رجوع به کتاب راهنما و در یکی از همین پرسه های بی هدف، تئاتر برلینز آنسامبل را کشف کرده ام و معجزه آسا بلیت اجرائی از رابرت ویلسون دستم آمده و ناباورانه به اجرای اپرای سه پولی نشسته ام، در یکی از غریب ترین اشکال اجرائی اش. برشت اگر می دید که ویلسون ایده بیگانه سازی را تا کجا پیش برده و مرزها را چطور درنوردیده و چگونه از یک ایده «ایدئولوژیک» یک جور بازی زیبایی شناسانه بی نظیر بیرون کشیده، حتما در رویارویی مستقیمش با ارسطو دچار تردید جدی تری می شد؛ بسیار جدی تر از آنچه در اثر پایان عمرش، گالیله به نمایش می گذارد.

کتاب راهنما را بارها ورق می زنم. نقشه پهن است و دارم فکر می کنم چطور چهارستاره ها را که تعدادشان کم هم نیست، کنار هم بچینم که به همه برسم. برلین پهن و گسترده است و از آن دست شهرهایی که مثل تهران می تواند تمام زمان آدم را در رفت وآمد و متروسواری صرف کند. در همین ورق زدن هاست که ناگهان در میان نام موزه های بزرگ، مکانی تک ستاره ای نظرم را به خود جلب می کند. می توانستم هرگز نبینمش و اصلا توجهی نکنم. ظاهرا آن قدر بی اهمیت است که حتی دوست ساکن برلینم که تئاتری نیست، اما اهل هنر هست هم به من پیشنهادش نمی کند. در میان نام موزه های بزرگ و جاهای دیدنی چهارستاره، خیلی ظریف نوشته شده: «خانه برشت». مولف کتاب زیرش توضیح داده که اینجا خانه برشت بوده پس از بازگشت از تبعید و اقامت در برلین شرقی. نه توضیح بیشتری وجود دارد و نه هیچ جور نگاه و نظر، ساعت های بازدید یا چیزی از این دست. تنها یک نشانی و همین. به یاد حضور پرطمطراق خانه گوته می افتم در فرانکفورت یا خانه هوگو در پاریس یا خانه شکسپیر در استراتفورد و فکر می کنم این شکل معرفی خانه برشت کمی عجیب است.

نقشه به دست و کوله به پشت در شمایل حقیقی یک توریست راهی شهر می شوم. اول یکی، دوتا از آن چهارستاره ای های واجب، اما هرجا که می روم فکروذکرم خانه برشت است. سر آخر راه می افتم به سمت نشانی. خیابانی عریض وطویل را پیاده می روم و دنبال پلاک می گردم. عجیب است اما انگار پلاکی که در کتاب راهنما نوشته شده، به قبرستانی محلی تعلق دارد. آیا این شوخی نویسنده کتاب است؟ باور می کنم که بازیچه دست مولف کتاب راهنما شده ام و منظور او از خانه برشت، خانه ابدی اش بوده باشد. سرتا پای قبرستان را می روم و می آیم، اما نشانی از نام برشت روی قبر ها پیدا نمی کنم. شاید من خیلی خسته ام و سرما که به عمق استخوانم نفوذ کرده نمی گذارد دقیق باشم. هرچه هست، ناامید و خسته روح مولف کتاب راهنما را لعنت کنان، از قبرستان بیرون می آیم و راه می افتم. اما هنوز چند قدم نرفته، بازمی گردم. در دالانی کنار قبرستان، همان شماره پلاک روی در و دیواری حک شده است. داخل می شوم. عین یک کوچه خصوصی است، با ورودی  باریکی که هربار که گذر کرده ام، ندیده امش. دری باز است. از راه پله بالا می روم. به نظرم طبقه دوم است که مقابل در آپارتمانی نوشته شده: «خانه برشت». ناباورانه و خوشحال نگاه می کنم. زنگ می زنم کسی در را باز نمی کند. تازه متوجه می شوم که کناری ساعت هایی حک شده: در فاصله های زمانی دو، سه ساعت یک بار ظاهرا در آپارتمان باز می شود و بازدیدکنندگان را به داخل می پذیرد. باید صبر کنم و صبر می کنم. از سرما و باران و خستگی و کنجکاوی به کافه ای همان نزدیکی پناه می برم.

باز که می گردم، تنها کمی زودتر از موعد است. احساس عجیبی است. فکر می کنم برشت صدایم کرده و به یاد می آورم که در همان بدو ورود به هنرهای زیبا چطور با ساختار غیرمعمول و آزاد و جسورانه آثار برشت اغوا شده ام. «آنکه گفت آری آنکه گفت نه» که با مفهوم اپیزود، بازی غریبی می کند: دو اپیزود که دست کم 70 درصد مثل هم هستند، اما در همان 30 درصد تفاوت کار خودشان را می کنند: کسی بر اساس سنت آری می گوید و آری گوست و کسی دیگر بر اساس درک و تفسیرش از لحظه نه می گوید و می تواند سنت را دگرگون کند. صحنه ها آزادانه در هر دو اپیزود عوض می شوند و آدم ها آزادانه سفر می کنند؛ درست شبیه نمایش های شرقی که برشت بسیار وامدار آنهاست... یا ترس و نکبت رایش سوم که بر اساس یک موضوع مرکزی داستانک های گیرا و موثر را کنار هم نهاده یا «آدم آدم است» با آن فانتزی افسارگسیخته و ساختار سیالش... یادم می آید همان سال اول دانشکده با خواندن برشت از این همه امکان بی انتها که ساختمان نمایش نامه می توانست جلوی پای آدم بگذارد بهت زده شده بودم؛ هنوز هم فکر می کنم آنچه امروز از برشت باقی مانده، نه ایدئولوژی مستتر در آثارش که ساختمان نمایش نامه هایش است. تاریخ با ایدئولوژی او بازی های غریبی کرده و برشت زنده نبود که ببیند آلمان شرقی محبوبش به کجا می رسد و چطور نمی تواند در برابر خواست مردمش - و البته خواست جهانی- مقاومت کند. اما آنچه در آثار برشت کهنه نمی شود فارغ از فکر های مستتر در آنها، ترکیب حیرت آوری است که او از ساختارهای شرقی و سنت تئاتر اکسپرسیونیسم آلمانی می سازد. قیام او علیه ارسطو امروز البته حرکتی رادیکالیستی در تئاتر به نظر می رسد. اما ساختارهای غالب تئاتر ارسطویی آن قدر قهار و قدرتمندند و آن قدر سرسختانه خرخره تاریخ تئاتر را چسبیده اند که برای یک تنها جنگیدن در برابرشان برشت باید هم رادیکال می بوده. 

سر ساعت سه بازمی گردم و از آن راهروی تنگ و باریک بالا می روم و مقابل در آپارتمان می ایستم و زنگ می زنم. هیچ صدایی نیست. فکر می کنم همه چیز به اصطلاح سر کاری است و آماده برگشتنم که صدای پایی به گوش می رسد و کمی بعد... در که گشوده می شود، دختری جوان و خوشرو پشت در است و با انگلیسی سلیسی می پرسد: «برای دیدن خانه برشت آمدید؟» دقیقا برای همین آنجا هستم!

«تنها هستید؟»

تک و تنها!

«کمی صبر می کنم تا سر ساعت چهار و اگر کسی نیامد، تور شروع می شود».

کمی صبر می کنم در همان راه پله تا سر ساعت چهار و کسی نمی آید. دارم از هیجان می میرم. فکر اینکه واقعا اینجا زمانی خانه برشت بوده است و من در همان راه پله ای ایستاده ام که او زمانی در آن تردد داشته، به وجدم آورده است. در دوباره باز می شود و دختر جوان دعوتم می کند داخل و تند تند توضیح می دهد که: «لطفا به هیچ چیز دست نزنید. همه چیز درست همان طوری نگهداری شده که آقای برشت چیده بوده است. هیچ چیز حتی جای کاغذ ها و روزنامه ها تغییر نکرده. اینجا خانه ای است که برشت در آن فوت کرده است. بنابراین شما می توانید نشانه های آخرین روزهای زندگی اش را درست همان جور که بوده است، ببینید». بعد می افتد جلو و شروع می کند با همان شتاب توضیح دادن؛ درست مثل یک راهنمای تور کارکشته.

آخرین خانه برشت به شکلی باورنکردنی، کوچک و در واقع  از یک نشیمن و یک اتاق خواب کوچک تشکیل شده است. دیوار اتاق نشیمن تا سقف کتابخانه است و کنارش میزی که رویش همچنان کتاب ها گشوده و نامرتب روی کاغذ ها قرار گرفته اند. دور و اطراف اتاق مبل ها و نیمکت هایی ساده برای میهمان هاست و پنجره هایی که به حیاط کوچک پشت خانه باز می شوند اگر درست یادم باشد، منظری هم به چشم انداز قبرستان دارند. راهنمای جوانم توضیح می دهد که آقای برشت روز های پایانی عمرش را بیشتر اینجا با دوستان و به اصطلاح هم پالکی هایش می گذراند و اینکه اگر چه این آپارتمان کوچک است اما در قیاس با استانداردهای آلمان شرقی، آپارتمان قابل قبولی محسوب می شود. برشت را نشسته پشت میزش مجسم می کنم احتمالا پیپ در دست، احاطه در میان دوستانش که دارد از تجریبات سختش در جریان دادگاه های تفتیش عقاید آمریکا حرف می زند - که برای ساکنان برلین شرقی آن روزگار می توانسته بحث جالب و تسکین دهنده ای باشد - و احتمالا می گوید کل جریان برایش به حضور در یک نمایش می مانسته است؛ درست مثل گالیله در نمایش گالیله که دادگاه تفتیش عقاید را با سرخوشی یک بازیگر تئاتر پشت سر می گذارد. چقدر کلمه در این اتاق ردوبدل شده است. چقدر فکر! چقدر ایده های بر زبان نیامده یا آمده در حافظه روشن این اتاق وجود دارد. مردگان قبرستان مجاور، در مجاورت آقای برشت چطور کم کم از تئاتر بورژوا متنفر شده اند و به تئاتر اپیک روی آورده اند! نمایش شب جمعه شان بعد از همسایگی آقای برشت باید دیدنی و مملو از بیگانه سازی و مونولوگ هایی رو به تماشاگر و فانتزی غریب جنون آمیز باشد.

اما انرژی غریب این خانه نه در اتاق نشیمن که در اتاق خواب نهفته است؛ تختی یک نفره و بسیار باریک. مثل تخت های مسافرخانه های کوچک و سر راهی با یک روتختی مرتب آبی (درست یادم هست؟!) و البته کنار تخت پاتختی کوچکی که رویش روزنامه ای است. تاریخ روزنامه به آخرین روز زندگی برتولت برشت برمی گردد. تاریخ روزنامه سالروز مرگ برشت را بازمی تاباند و آخرین روزنامه ای است که برشت آن را گرفته، ورق زده، تا کرده و کنار تختش گذاشته است. روزنامه جادویی ترین عنصر این خانه است. همه عناصر دیگر در سایه روشنی محو و دلپذیر از تاریخ و خاطره گم شده اند. اما این روزنامه مستقیم ما را به روزی مشخص و تاریخی قاطع می برد و تصویری زنده و واضح را در ذهن شکل می دهد؛ از برشت که اینجا خوابیده، عینک گرد ته استکانی بر چشم، دارد اخبار برلین شرقی را می خواند و لابد فکر می کند مدینه فاضله اش سرآخر ساخته شد... یا که فکر می کند اینجا روی زمین مدینه فاضله ممکن نیست و شاید همین فکر به قلبش فرمان می دهد سکته کند و بایستد پیش از آنکه بخواهد با انتهای جنایت های برلین شرقی روبه رو شود. از میان همه روزنامه های همزاد که در همان تاریخ منتشر شده اند، تنها همین یکی شانس این را داشته که به پاتختی کناری تخت آقای برشت راه پیدا کند و همان جا بماند... تا سال ها همان جا بماند.

طبقه پایین این آپارتمان خانه هلنا وایگل بوده است. راهنما توضیح می دهد که خانم وایگل و آقای برشت در اواخر عمر آبشان در یک جوی نمی رفته است و بنابراین خانم وایگل طبقه پایین زندگی می کرده و آقای برشت طبقه بالا. وقتی حتی این دو تا هم رزم و همکار در سنین پیری با هم کنار نمی آمده اند، از بقیه چه انتظاری می توان داشت؟! دختر جوان با شوخ طبعی می گوید برشت بداخلاق و بهانه گیر و زاهدمسلک بوده، در حالی که وایگل سرحال و اهل معاشرت های مفرح و بریز و بپاش و خوش باشی در حدی که سن و فضای زندگی اش اجازه می داده، بوده است. خانه هلنا وایگل هم دقیقا بازتاب همین روحیه ای است که او می گوید. مبل و صندلی ها شادتر و لوکس ترند و آن فضای آبی خاکستری بالا جای خودش را به فضایی زنده تر و روشن تر داده است؛ با گلدان هایی سبز کنار پنجره هایی با پرده هایی مجلل. از همه جالب تر اتاق خواب هلنا وایگل با شیشه های عطرش روی میز توالت،  لباس های خوش رنگ و خوش دوخت و اندکی اشرافی اش آویخته در کمد است. از روزنامه خبری نیست ولی کنار تختش روفرشی های صورتی رنگ منجوق دوزی شده (درست یادم مانده؟) است که گویا آخرین روفرشی خانم وایگل بوده. تصویر هلنای این خانه و تصویر هلنای روی صحنه در نقش ننه دلاور سخت بر هم منطبق می شوند و این ثابت می کند خانم وایگل چه بازیگر قهاری بوده است و چطور می توانسته تصور برشت را از واقعیت تلخ زنانه تجسم بخشد. راهنمای جوان توضیح می دهد که هلنا وایگل به هر حال یک بانوی بازیگر بوده و حتی در آلمان شرقی خانمی در موقعیت او نمی توانسته است به همان نوع زندگی زاهدانه برشت اقتدا کند و بعد البته تاریخ هم ثابت می کند  آن جنس زندگی را نمی شود مثل نسخه برای همه ابنای بشر پیچید: یک روز که آدم فراموشش نمی کند، دیوار برلین فرو می ریزد.

تور تک نفره پایان یافته است و من تنها به خیابان آغشته به غروب باز می گردم و باز مستقیم به همان قبرستان می روم؛ هزار فکر و خیال، ایده صد جور نمایش نامه که هیچ کدام را نخواهم نوشت. حسرت خانه نویسندگان ایرانی که هیچ وقت موزه نمی شوند. توقع زیادی است! همین که قبرشان شکسته نشود، کافی است... و باز فکر برشت و همه آنچه برای تاریخ تئاتر به جای گذاشته است. من اگر جای نویسنده کتاب راهنما بودم، به این خانه پنج ستاره می دادم.

پس از تحریر: این نوشته دارد خاطره چند سال و چند ماه پیش از این را بازسازی می کند، بنابراین ممکن است در جزئیات گوشه هایی زاده تخیل من باشد.