آرشیو دو‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۵۹
روزنامه فردا
۱۶
سفرنامه یک معلم (7)

مسجد سفید

آناهیتا عباس نژاد

میهمان نوازی، این وجه مشترک مردم غرب آفریقا و ما خاورمیانه ای هاست. با معلمان بورکینافاسویی زود گرم می گیرم و خودمانی می شوم. برایم مانگوی خشک شده و میوه ای به نام «نان میمون» می آورند. نان میمون در حقیقت میوه درخت بائوباب است. 

من هم هدایای کوچکی که از کانادا آورده ام و کتاب هایی را که با بودجه دولت فدرال کانادا خریده ام، به آنها و به سندیکای معلمان بورکینافاسو می دهم. آن قدر خرسندند و آن قدر تشکر می کنند که احساس خوشایند رابین هودبودن به من دست می دهد. از دولت ثروتمند کانادا می ستانم و به مستحقان در کشوری در حال توسعه می بخشم. شاید من نیز مانند شاگردان نوجوانم نیاز به قهرمان دارم و به این دلیل ناخودآگاه رابین هود افسانه ای را برگزیده ام.

همراه با همکاران سندیکای معلمان بورکینافاسو در شهر به گشت و گذار می پردازیم. مسجدجامع شهر بوبودیولاسو معماری خاص و منحصربه فردی دارد که مانند آن را هیچ کجا ندیده ام، نه در خاورمیانه و نه در شمال آفریقا. نمای مسجد یکدست سفید است و جابه جا میله هایی سیاه رنگ از دیوار آن بیرون زده است. نه گنبد دارد و نه مناره! 

سه هفته بعد در موزه ای در ساحل عاج با دیدن ماکتی متوجه می شوم  این سبک معماری خاص کشور مالی و سایر کشورهای ساحل بوده است و روزگاری در آن خطه بسیار رایج. از پله های داخل مسجد به پشت بام می رویم و عکس های لایک خور می گیریم؛ به ویژه با معاون سندیکا که لباس محلی مردان غرب آفریقا را بر تن کرده است. این خصلت شان قابل تحسین است؛ مرد و زن لباس های سنتی می پوشند با رنگ های زنده، زرد همچون آفتاب داغ و جان بخش این قاره، سرخ مانند خاک رس سرزمین شان و آبی همچون آسمان صاف آفریقا بدون لکه ای ابر.

آن سوتر زنی روی منقلی با زغال غذایی می پزد و رهگذری کنارش منتظر آماده شدن سفارشش است. نزدیک می شویم و کنجکاوانه به بساطش چشم می دوزیم. آه... این که... این که... کرم ابریشم است! کرم ابریشم را کباب کرده، لای نان باگت گذاشته و به مشتری تحویل می دهد. باز هم سعی می کنیم تعجب مان را پنهان کنیم.  اما همکاران بورکینافاسویی متوجه می شوند و توضیح می دهند: ما ملت فقیری هستیم. مواد غذایی گران است و به اندازه کافی برای همه موجود نیست. می پرسم: شما هم چشیده اید؟ همه شان امتحان کرده اند. کرم ابریشم غذای رایجی است.

در مرکز شهر قدم می زنیم. دست فروش ها همه چیز می فروشند؛ از قابلمه و اسباب بازی گرفته تا مرگ موش. عجیب ترین قلم جنسی که در بساط شان می بینم، گوشت قرمز است که ​​سر چهارراه ها به ماشین هایی که رد می شوند، می فروشند.       

وانتی حاوی گوسفند از کنارمان عبور می کند. همکار بورکینافاسویی  وانت را نشان داده و می گوید به زودی عید قربان فرامی رسد و این مناسبت را همچون کریسمس و عید فطر همه اعم از مسلمان و مسیحی با هم جشن می گیرند. می گویم: درود بر شما!