آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۶
هنر و ادبیات
۸
نقد

درباره فیلم هزارتو

مخاطب هم به درک

احسان صارمی

پسربچه ای گم می شود و با گم شدن او چند راز هم فاش می شود؛ البته رازها بیشتر برای ما در مقام مخاطب است و شخصیت ها چندان از وضعیت روایت خبر ندارند. به نظر شبیه آن نگاه هیچکاک است که می گفت برای تعلیق باید مخاطب بیشتر از شخصیت های درون فیلم آگاه باشد؛ اما در «هزارتو» نه خبری از تعلیق است و نه خبری از شخصیت. همه چیز همان تیپکال های همیشگی است. آدم هایی که دروغ می گویند و از لو رفتن فرار می کنند و حال با گم شدن یک بچه لو می رود. یکی فکر می کرده دامادشان حقش را خورده است و حال در یک بزنگاه می تواند او را تیغ بزند یا آن یکی عاشق شوهر همسرش است و حال فرصت را غنیمت می شمرد تا آن را درون حدقه چشمان دوستش فرو کند.

وقتی هیچکاک از پیش آگاهی مخاطب سخن می گفت، منظورش کدهایی بود که از ابتدای فیلم دراختیار مخاطب قرار می داد تا مخاطب به نقطه حیاتی اثر می رسد. جایی که قرار بود گره فیلم در یک هیجان رعب آور گشوده شود. جایی که مخاطب انتظارش را می کشد. در عوض، ترابی در فیلم خود گره ای نمی آفریند. همه چیز به انتهای فیلم بستگی دارد که مثلا کسی بگوید من با فلانی مشکل داشتم و باید دست به چنین عملی بزنم، بدون آنکه این عمل توجیهی در کنش های سابقش داشته باشد. یک عادت فاجعه بار در سینمای ایران که تو می توانی هر لحظه که بخواهی مسیر فیلمت را عوض کنی و مخاطب هم به درک. رکب بزن و زندگی کن.

برای همین فیلمی چون «هزار تو» فراموش شدنی است. کسی خط داستانش را به یاد نمی آورد، چون تا دل مان بخواهد چنین خط داستانی را دیده ایم، اما آنچه به یاد می ماند «بانی لیک گمشده است» . چیزی که چنین فیلمی را از آثار مشابهش مجزا می کند شیوه روایت، کنش و کشمکش است. حالا در فیلم «هزار تو» به دنبال شیوه روایت باشیم. چیزی عایدتان می شود؟ اصلا کشمکش فیلم درباره چیست؟ چرا زوج به ظاهر خوشحال که باید عازم سفر بی بازگشت شوند، چنین از هم می پاشند؟ چرا چنین زندگی سرد و بی روحی، در ابتدا چنین گرم و پرمحبت نشان داده می شود؟ آیا می شود هزار تن زباله را زیر فرش پنهان کرد؟

«هزارتو» از همین رو یک شکست است؛ انگار می شود همه چیز را درون فیلم ریخت و به مخاطب گفت بفرما. به هر حال خوردن شوری و شیرینی موجب رودل می شود. برای همین ملغمه دوربین و بازی های بی قواره دیگر مهم نمی شود. در همان 10 دقیقه ابتدای فیلم دل درد را گرفته ای. می ماند همزمانی فیلم با موضوع چندهمسری در تلویزیون و کارگاه های آموزشی که گویی «هزارتو» مروج آن است، به خصوص آنکه در دو صحنه متوالی می بینیم ساره بیات در نقش زن سردمزاج خانه خراب کن متهم به کم محلی شوهرش می شود تا جایی که دوستش او را مقصر می داند -و ما هم با او همدردی می کنیم- و شوهرش می گوید او را ندیده است و برایش تره ای خرد نکرده است. نتیجه کار می شود زندگی پنهانی و داشتن معشوقه که می شد با همسر دوم داشتن اتفاقات مبارکی رخ دهد، یعنی کودکی نمیرد و خانواده ای از هم نپاشد. در پایان هنوز نمی فهمم چگونه در یک فیلم شخصیتی یک دقیقه ای خلق می شود و در کمتر از 10 ثانیه می میرد؛ آن هم از قند خون شدید، ما هم که ندیدیم که بود.

البته فیلم مملو از شخصیت های ناکارآمد است. از آن معشوقه عاشق سرقت نریمان تا حتی بیتا، معشوقه مظلوم نمای امیرعلی و جایی که باید فقط چشمان مان را ببندیم که پسرک بی زبان انتهای کوچه از کجا ظاهر می شود. پسری که ناگهان می شود جرقه ای برای کشف ماجرا و البته عمر ماجراجویی اش به یک دقیقه ختم می شود. حتی آن زخم کف دست امیرعلی هم کارایی ندارد.

هر چه پیش می رویم بیشتر به یاد آن جمله مشهور چخوف می افتم که می گوید، اگر در صحنه تفنگی روی دیوار بود، باید جایی شلیک شود و در «هزارتو» در جایی که تفنگی هم نیست، صدایی بلند می شود، گویی قرار نیست برای این شلیک های بی امان منطقی ساخته شود؛ منطقی که در آن بگوید چرا این شخصیت ها در چنین موقعیتی قرار گرفته اند که به هیچ وجه «هزارتو» نیست. یک موضوع ساده است از یک داستان زرد و شخصیت هایی معمولی که فاقد شخصیت پردازی هستند. شخصیت های فیلم به اصطلاح کلاسیک بازهای تحلیل بلغمی مزاج هستند. مدام رنگ عوض می کنند و نگاه شان به اطرافیان شان تغییر می کند. شاید تنها شخصیت جذاب فیلم کارآگاهی باشد که به دنبال بچه گمشده است و به شکل عجیبی در میانه فیلم غیبش می زند. حال بماند که همه شخصیت ها از ترس او دروغ می گویند و به مخفی کاری تن می دهند.

با کمی دقت به سینمای دو، سه سال گذشته ایران می توان دید فیلم های ایرانی چیزی برای عرضه در فیلمنامه ندارند. نه می توانند موقعیت های دراماتیکی بیافرینند و نه می توانند شخصیت پردازی قابلی روی پرده نمودار کنند. همه چیز به همان تصویری بازمی گردد که فیلمساز از بازیگران انتخابی اش دارد. چون فلان بازیگر در فلان فیلم چنان بوده، چرا در فیلم من نباشد. پس شما دعوت می شوید به یک فیلم تکراری با بازی های تکراری و از همه مصیبت بارتر پیرنگ تکراری.