آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۵۰۶
هنر و ادبیات
۸
نقد

درباره فیلم هزار تو

قصه ای در کلانشهر

رضا صدیق

«هزارتو» با خلق یک فاجعه، انسان امروز کلانشهری را با خود به مواجهه طلبیده است. او با یک اتفاق به روایت شخصیت های زیر نقاب پرداخته و از دل یک ملودرام جنایی اجتماعی به تماشای انسان نشسته است. امیرحسین ترابی در اولین فیلم بلند سینمایی اش، هزارتویی بنا کرده و در گذر از تو در توهای شخصیتی، یک پرسوناژهای جمعی خلق کرده است. هویتی که اجزاءاش را تک تک افراد این پرسوناژ جمعی تشکیل داده اند.

یک: مقابله و همسویی موقعیت قربانی- خانواده کودک و جنایتکار-زن معشوقه و خواستگار در خلق این فاجعه-دزدیده و رها شدن کودک، پیکره ای ساخته است که گویی هر یک محتاج دیگری اند برای «بودن». بودن در میزانسن شهری شلوغ که برای بقا از دیگری باید گذشت حتی اگر شرطش ایستادن روی شانه جنازه کودک باشد.وضعیت دراماتیکی را که «هزارتو» برساخته است شاید بتوان روایتی بدون لکنت در میان همهمه دانست. وضعیتی برهنه و تلخ که تنها راه ندیدنش، برچسب زدن «سیاه نمایی» به فیلم است.درام و مساله «هزارتو» نه دزدیده شدن کودک که بحران روابط و هویت آدمیزاد امروز در مناسبات بی رحم شهری است. مساله ای که با 3 هویت خود را در فیلم باز می شناسد: یکی طبقه آریستوکرات ریشه دار برج نشین، دیگری تازه به دوران رسیده و سومی، طبقه متوسطی که برای ادامه حیات باید مناسبات خود را با طبقه آریستوکرات بازتعریف کند.در روایت فیلم، تازه به دوران رسیده در پی کسب منفعت از دل این بحران است و طبقه متوسط تلاش کننده برای بقا، توامان مجرم است و قربانی؛ مجرم است که با بهره بردن از طبقه ضعیف تر سوءاستفاده کرده تا جنایت دزدیده شدن کودک را رقم بزند، قربانی است زیرا که به واسطه طبقه ریشه دار برج نشین مورد سوءاستفاده قرار گرفته است و طبقه آریستکورات برج نشین نیز وضعیتی چنین دارد و توامان قربانی و جانی است، قربانی دزدیده شدن بچه و جانی سوءاستفاده کردن از زنی بی پناه در طبقه متوسط. البته که این طبقه در فیلم وضعیتی پیچیده تر دارد زیرا که درون خودش نیز برای حفظ بقا به حذف دیگری و وصلت با سرمایه رسیده است.

هزارتوی فیلم «هزارتو» در همین پیچیدگی طبقاتی نهفته است. در این هم آمیزی طبقاتی که هیچ فردایی را برای کودک قصه متصور نیست و اصلا مساله اش نجات کودک نیست.نمای ابتدایی و انتهای «هزارتو» را باید بهترین معرف این دنیای پیچیده دانست؛

نمای تیتراژ و محوی تصویر با موزیکی که گویی در جهان رویایی سیر می کند یعنی ابتدای کابوس این فاجعه با رویای شیرین آغاز می شود. گویی فیلم قرار است که این پوسته، نقاب شیرین رویایی را کنار و به پشت صحنه این شهر نقب بزند. پس از این رویاست که در پلان شروعی فیلم، مرد سراسیمه به سوی توی مخاطب می دود و این آغاز کابوس است.سکانس انتهایی اما با کرین از صورت بچه ای تنها مانده در ناکجاآبادی در این شهر به نمای نهایی و اکستریم های انگل از شهری با برج های بلند و خانه هایی کوچک به تعمیم پریشانی هویتی روایت های تو در توی «هزارتو» در کلانشهر تهران می رسد. اشارتی که گویی قرار است، تلنگری به مخاطب باشد در بحران هویت های کلانشهری که حواست هست؟

دو: اما این هزارتوی محتوایی بدون تمسک به فرم و ساختاری سینمایی قابل خلق نیست. دریچه دوربین فیلم در میزانسن های پرتنش، خود پرسوناژی از صحنه است؛ عقل کل نیست، از قضاوت پرهیز نمی کند و مثل باقی کاراکترهای اثر دارای شخصیت است، با اتفاقات همراه می شود و از رخدادها فاصله نمی گیرد، بیرون از متن نیست و خود، بخشی از تودرتویی قصه است. این شخصیت سازی عزم آن دارد که مخاطب را نیز بخشی از بحران کند. از این رو است که دوربین از ضبط نمای ثابت- فیکس پرهیز می کند و در ثابت ترین نماها نیز دارای تنش است. حالا که بحث به اینجا رسید، این نکته لازم به ذکر است که قضاوت عوامانه ای است اگر به واسطه «دوربین روی دست» و تم داستان، «هزارتو» را با اصغر فرهادی و فیلم هایش خوانش کرد. علت این عوامانه خواندن نیز به این جهت است که جهان «هزارتو» و علت تنش زا بودن دوربینش با تم فیلم های فرهادی تفاوت های مهم و چشمگیری دارد، یکی از این تفاوت ها همین قضاوتگر بودن دوربین و همراه قربانی و جانی بودن است یعنی همان فاکتوری که فرهادی از آن به شدت پرهیز می کند. اما به فرم و نقش دوربین در میزانسن های اثر؛ «هزارتو» با وجود بی ادعا بودنش اما فیلمی است که می شود درباره اش جدی تر از آنچه هست، سخن گفت. دلیل اصلی اش نیز همترازی محتوای چندلایه با نقش دوربین و به وسط کشیدن پای مخاطب در دل داستان است. از این رو است که مخاطب نشسته در سینما و در حال تماشای فیلم نیز بخشی از فاجعه است، بخش جدانشدنی ای که به واسطه و دریچه نگاه دوربین اثر باید خود را در یکی از تودرتوهای فیلم بیابد و خویش را در این بازشناسی، بازتعریف کند و رج بزند؛ تا شاید راهی برای نجات «کودک» بیابد.