آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۷۴۷
صنعت و معدن
۳

«تواضع» درگذشت

بمانجان ندیمی

دنیای اقتصاد  : نوشتن از مرگ دشوار است؛ به خصوص مرگ کسانی که احساس می کنیم به این زودی ها دنیا را ترک نمی کنند. روز گذشته خبر درگذشت جلیل تواضع را که شنیدم، در عین ناباوری خاطره آن روز در ذهنم نقش بست. همان روز که برای انجام یک مصاحبه برای «جمعه نامه دنیای اقتصاد» به دیدن ایشان در دفتر مرکزی آجیل و خشکبار تواضع رفتم. فروشگاه تواضع زیر پل پارک وی را بیشتر تهرانی ها و حتی مسافران می شناسند.

بالاترین ناباوری مرگ است

در عرصه پیکارمان با مرگ

تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می زند، ناچار

در بهت، در ناباوری، خاموش می مانیم!

(فریدون مشیری)

حاج آقا تواضع اغلب پشت پیشخوان فروشگاه می نشست. آن روز هم همان جا بود. چند دقیقه ایستادم و به او نگاه کردم. هنوز خودم را معرفی نکرده بودم. می خواستم از دور ببینم چگونه رفتار می کند. خونگرم بود و اهل خوش و بش. سرزنده بود و پای کار. یادش بخیر؛ اوایل دی ماه پارسال بود. در طول مصاحبه ام با ایشان، چند بار مشتش را از آجیل و خشکبار پر کرد و در جیبم ریخت. لهجه غلیظ ترکی اش اینقدر شیرین بود که دوست نداشتم پاسخ سوالاتم را کوتاه بدهد. به راستی که مانند نام خانوادگی اش، متواضع بود. در ابتدا فکر می کردم دفتر جداگانه ای دارد و می توانیم برویم صحبت هایمان را آنجا ادامه دهیم. اما خبری از دفتر نبود. حتی اتاق جداگانه و ویژه ای هم نداشت برای اینکه چند ساعت را تنها بنشینیم و گپ بزنیم. پشت سرش راه افتادم به انتهای فروشگاه. جایی شبیه به پستو بود. گفت همین جا بنشینیم و حرف بزنیم. یک صندلی بیشتر آنجا نبود. گفتم حاج آقا شما اینجا بنشینید، من می ایستم. صندلی را به یکی از گونی های پر از آجیل و در بسته آنجا نزدیک کرد و گفت تو هم روی این گونی بنشین. خنده ام گرفته بود؛ توی دلم می گفتم فقط توی انبار و روی گونی ننشسته بودم برای مصاحبه که آن هم میسر شد. الان که به آن لحظه ها فکر می کنم، خنده ای تلخ روی لبم می آید. آرام صحبت می کرد. چون لهجه غلیظ هم داشت دائم مجبور بودم از ایشان بخواهم که مجددا جمله اش را تکرار کند و گوشم را تیز می کردم تا متوجه شوم. حاج آقا تواضع هم با حوصله تر از این حرف ها بود و مجددا صحبت هایش را تکرار می کرد. از صحبت هایش مشخص بود که چقدر پدرش را دوست داشت. یک خط درمیان به هر بهانه ای، از پدرش یاد می کرد. در فروشگاه و قبل از انجام مصاحبه، عکس پدر را به یکی از مشتری ها نشان داد و گفت: «حاج آقا تواضع اصلی ایشان هستند.» زندگی اش را روایت کرد. از کودکی اش گفت که متولد سال 1315 است و در محله احراب تبریز به دنیا آمده است. از چهارسالگی به مکتب رفت و از هفت سالگی در کنار درس خواندن، نزد پدرش در کاسبی کسب تجربه کرد. البته تا کلاس چهارم ابتدایی درس خوانده بود و به دلیل علاقه به کار، مدرسه را رها کرده و وارد بازار شده بود. حاج آقا تواضع می گفت که آن زمان جنگ آلمان و روس ها تمام شده بود و روس ها به آذربایجان آمده بودند و وضعیت خوبی نداشتند. به همین دلیل هم بعضی از آنها از مغازه ها دزدی می کردند. پدرم مرا واداشته بود که مراقب مشتری ها باشم. البته در بو دادن آجیل هم از من کمک می گرفت؛ چون حساب و هندسه ام خوب بود، در حساب و کتاب هم به او کمک می کردم، چون پدرم سواد نداشت.

فروش خشکبار و آجیل، شغل 127 ساله خانواده تواضع است. حاج آقا گفت که پدرش نام «تواضع» را در تبریز برای اولین بار روی مغازه آجیل فروشی اش گذاشته و فرزندان هم با همان نام، کسب و کار پدر را ادامه دادند.

مرحوم جلیل تواضع 38 سال با پدر و برادرهایش کار کرد. بعد از فوت پدر، برادرها هم کاسبی هایشان را مستقل کردند. جلیل که فرزند دوم خانواده بود، مغازه ای را سرچهارراه آبرسان تبریز خرید و مشغول به کار شد. اما وقتی دخترش ازدواج کرد و به تهران آمد، همسرش نتوانست دوری از فرزندش را تحمل کند، به همین دلیل با دو فرزند، راهی تهران شد. اما حاج آقا در تبریز ماند. البته دیری نپایید که او هم دوری از خانواده را تاب نیاورد و راهی پایتخت شد. خانه تبریز را فروخت و همان مغازه زیرپل پارک وی را خرید. می گفت: «آن زمان اطراف مغازه خانه های زیادی نبود؛ ولی من آنجا را دوست داشتم. اعتقادم همیشه این بود که برای شروع باید جایی را بخرم که هنوز رشد نکرده است. قیمت مغازه هم 59 میلیون تومان بود. به یاد دارم تاریخ افتتاح مغازه همزمان شد با برگزاری اجلاس سران کشورهای اسلامی. بعد از آن مغازه 85 متری ما روز به روز وسیع تر شد.» توسعه خشکبار و آجیل تواضع تا جایی ادامه یافت که امروز به گفته بسیاری، یکی از معروف ترین برندهای ایرانی در دنیاست.

آن روز از حاج آقا پرسیدم چرا هنوز هم پشت دخل می نشیند و کار می کند؟ پاسخ داد: «هنوز علاقه دارم بیایم سر کار. دوست ندارم در خانه بنشینم. چقدر به در و دیوار خانه نگاه کنم؟ حوصله ام سر می رود. می آیم فروشگاه مردم را می بینم و با آنها گپ می زنم. این لطف خداست که در 82 سالگی هم می توانم مفید باشم و پاسخگوی مشتریان. الان از زندگی خیلی راضی هستم.»  حاج آقا تواضع دیروز دار فانی را وداع گفت اما حتما کسانی که او را از نزدیک می شناسند، هیچ گاه چهره خندانش را فراموش نمی کنند. من نیز خدا را شاکرم که توانستم چند ساعتی با او بنشینم و هم صحبت شوم. دائم به این فکر می کنم که «جمعه نامه» فرصتی را برای آشنایی نزدیک با کارآفرینان ایرانی برایم فراهم کرد تا بتوانم با این بزرگان از نزدیک آشنا شوم و پای حرف هایشان بنشینم. کارآفرینانی که برخی تصور می کنند، کارآفرین به دنیا آمده اند؛ ولی سرگذشت شان را که می شنویم، روی دیگر زندگی شان هویدا می شود. در نهایت اما نوشتن از مرگ دیگران، همیشه دشوار است؛ به خصوص اگر چند ساعت را کنارشان نشسته باشی و خاطره سازی کرده باشی. یاد و نام کارآفرینان بزرگی که بین ما نیستند، از جمله حاج آقا تواضع، گرامی و مانا.