آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۵۵۲۰
صفحه آخر
۲۰
کافه میرداماد

گفت و گو با محمد کاظم کاظمی، شاعر افغانستانی در زادروز استاد شفیعی کدکنی

معمار بلاغت نوین

گفتگو: طاهره آشیانی

 اولین باری که کتاب «در کوچه باغ های نیشابور» را در کتابفروشی کوچک شهرمان دیدم و آن را خریدم و شعر به کجا چنین شتابان را خواندم، نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد اما همیشه به این مجموعه شعر و نامش و شاعرش ؛ محمدرضا شفیعی کدکنی افتخار کرده ام، همین که شاعر این کتاب، نیشابوری است و من هم زاده و بزرگ شده این شهرم برایم کفایت می کند، برای این همه افتخار.هنوز هم می روم و جست وجو می کنم تا ببینم کدکن متعلق به نیشابور است یا تربت حیدریه. همان منطقه ای که شیخ فریدالدین عطار هم در آن جا متولد شده و بزرگ شده و عطاری داشته. نیشابور، علاوه بر عطار و خیام که از بزرگان ادبیات ایران هستند، شاعران و ادیبان زیادی دارد که معاصر هایشان هم کم از قدمایش ندارند که سرآمد آنها دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی است که در سال 1318 در چنین روزی متولد شد و سال هاست یکی از سرآمدان ادبیات و شعر ایران است و کلاس سه شنبه هایش پربارتر از همه کلاس های روزانه ای که در دانشکده های ادبیات برگزار می شود.

حالا با چنین حس و حالی درباره استاد شفیعی به مناسبت زادروزش با شاعری هم صحبت شدم که اصالتا افغانستانی است اما نزدیک به چهار دهه است که در ایران و در مشهد زندگی می کند و سال هاست به عنوان یکی از شاعران فرهیخته بین ایرانیان شهرت دارد و یک دوره هم دبیر جشنواره شعر فجر بود؛ محمد کاظم کاظمی.

وقتی به او پیغام می دهم که درباره استاد شفیعی کدکنی می خواهم با او صحبت کنم، می پذیرد و زمانی که به او تلفن می کنم، شوق صحبت درباره این استاد ادبیات را در صدایش می شنوم، به خصوص زمانی که از شفیعی کدکنی به عنوان «معمار بلاغت نوین» یاد می کند.

از مولانا به شفیعی کدکنی و بلعکس

کاظمی درباره آشنایی اش با دکتر شفیعی کدکنی می گوید: اوایل دهه60 بود و من هنوز در افغانستان زندگی می کردم که کتابی دیدم با عنوان گزیده دیوان شمس به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی.همین کتاب باعث شد تا با مولانا و غزلیات و دیوان هایش آشنا شوم. همین کتاب بود که مرا با دنیای استاد شفیعی کدکنی آشنا و شیفته ایشان کرد.وقتی به ایران آمدم این کتاب را تهیه کردم و بارها خواندم.سال های 66 و 67 بود که کتاب های صور خیال در شعر فارسی و موسیقی شعر  که نوشته دکتر بود را هم خواندم و از آن به بعد بود که نگاهم به شعر تغییر کرد و همین کتاب ها بود که مرا از آن دنیای پیچیده ای که درباره شعر داشتم دور کرد و با دنیایی ملموس تر و موزون تر آشنا کرد.

رفاقت استاد، شاگردی

این شاعر می گوید زمانی که استاد به مناسبت درگذشت آقای اخوان ثالث به مشهد آمده بودند، از نزدیک ایشان را دیدم و قطعه شعری را که سروده بودم به ایشان دادم تا بخوانند و نظرشان را بگویند اما آن زمان سرشان شلوغ بود و فرصت نبود با ایشان صحبت کنم. تا این که چند سال قبل یکی از کتاب های شعرم را برای ایشان فرستادم تا بخوانند.یک روز در کمال ناباوری ، تلفن خانه ما به صدا درآمد و گوشی را که برداشتم، آقای شفیعی کدکنی خودشان را معرفی کردند و من مبهوت شدم.نظرشان را درباره شعرهایم گفتند و من همان جا پای تلفن میخکوب شده بودم، آیا این من هستم که دارم سخنان استاد درباره شعرهایم را می شنوم؛استادی که به نظرم معمار بلاغت نوین شعر ایران است.

اما اتفاق بی نظیرتر برایم زمانی رخ داد که ایشان قصیده ای که برای بیدل سروده بودند و در مجله بخارا منتشر شده بود را به  من تقدیم کردند.در بخش هایی از این قصیده نوشته شده:

پیام من به عرس بیدل این است /  که بیدل آسمانی در زمین است

سپهری بیکران، در کهکشانی /  که فرش آسمانش یاسمین است

یکی رنگین کمان از حیرت و هوش /  که در هر شک او صدها یقین است

ارادتمند ، مودب
 
به کاظمی می گویم ، این روزها از نوع کلاس برگزار کردن استاد شفیعی کدکنی و نوع تعاملش با دانشجویان و افرادی که از شهرهای مختلف سه شنبه ها خود را به تهران می رسانند تا در کلاس ایشان شرکت کنند، ویدئو های زیادی در شبکه های اجتماعی منتشر می شود و همه به فروتنی و البته سواد ایشان در زمینه ادبیات و شعر اشاره می کنند، شما این ویژگی را در ایشان چطور می بینید؟

این شاعر می گوید: من معتقدم که نباید وقت و زمان ادبیان و متفکران را زیاد گرفت. راستش هر زمان که به تهران آمده ام و دوستان پیشنهاد داده اند که وقتی بگیریم و به منزل ایشان برویم، قبول نکرده ام چون بر این باورم اگر قرار باشد در طول هفته علاقه مندان به ایشان به خانه اش بروند و زمانی را با ایشان بگذرانند پس آقای شفیعی کی فرصت پیدا کنند تا به کارهای تحقیقاتی و نوشتاری خود بپردازند.وقت آقای شفیعی و امثال ایشان بسیار گرانبهاتر از آن است که با دیدارهای دوستانه تلف شود.من ایشان را دو بار از نزدیک دیده ام؛ یک بار زمان خاکسپاری آقای اخوان ثالث و بار دیگر زمانی که برای سخنرانی به دانشگاه فردوسی آمده بودند.اما همان زمانی که برای کتاب شعرم به من تلفن کردند و با آن ادبیات بسیار دوست داشتنی با من سخن گفتند، فروتنی و بزرگمنشی ایشان را باور کردم و هرگز از یاد نخواهم برد.

از کاظمی می پرسم آیا دکتر شفیعی کدکنی در داخل افغانستان هم شناخته شده اند و تاثیری بر شاعران این کشور داشته اند؟

 این شاعر با همان لهجه بسیار زیبای افغانستانی که با حساسیت واژه ها را با لحنی زیبا کنار هم می چیند، در پاسخ به این سوال می گوید: من سال هاست در ایران زندگی می کنم و به جرات می گویم که شعرم به شدت از دکتر شفیعی کدکنی متاثر است و نوشته ها و کتاب های ایشان بود که نگاه مرا به شعر تغییر داد و هر چه در این زمینه دارم از ایشان است.مسلما اگر شاعری اهل پژوهش باشد و بخواهد در زمینه شعر کتاب های فارسی زبان را مطالعه کند، آثار ایشان بی نظیر است اما واقعیت این است که دقیقا از داخل افغانستان و این که شاعران جوان افغان چقدر ایشان را می شناسند و از نوشته ها و اشعار استاد استفاده می کنند، بی خبرم