آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۵۵۲۰
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

گفت و گوی باز شکاری و مرغ خانگی + سرنوشت شوم

گفتگو: امید مهدی نژاد

 یک باز شکاری که در طلب طعمه پر و بال بیاراسته بود تا جانوری شکار و با آن شکم خود را سیر کند، هرچه در دشت و بیابان چشم چرخاند طعمه ای برای شکار پیدا نکرد. از این رو به رغم توصیه پیشینیانش که به محل سکونت آدمیان نزدیک نشود، به محل سکونت آدمیان نزدیک شد تا مرغی، خروسی، گربه ای چیزی شکار کند. ناگهان چشمش به مرغی افتاد که در وسط یک زمین بایر برای خودش مشغول دانه برچیدن بود. ارتفاعش را کم کرد تا مرغ را شکار کند، اما همین که به زمین رسید، مرغ گفت: دست نگه دار. باز گفت: برای چی؟ می خواهم تو را بخورم. مرغ گفت: مگر من چه گناهی کرده ام؟ باز گفت: گناه تو این است که بی وفایی. مرغ گفت: من کجا بی وفایی کردم؟ باز گفت: آدم ها برای مرغ آب و دانه و جای خواب فراهم می کنند، اما هرگاه می خواهند او را بگیرند فرار می کند و از این دیوار به آن دیوار می پرد و آنها را زابراه می کند. اما باز با این که پرنده شکاری است هرگاه دو لقمه از دست آدم بخورد، هروقت که بخواهند برایشان شکار می کند و هرجا که رفته باشد یک سوت بزنند می آید و روی دست شان می نشیند.

 مرغ گفت: به نکته خوبی اشاره کردی. اما این به خاطر آن است که تو هیچ وقت یک باز شکاری درسته را در حالی که سیخ از داخلش رد شده و روی آتش کباب می شود، یا قطعات یک باز شکاری را در حالی که داخل پودر سوخاری غلتیده و در روغن داغ جلز و ولز می کند، ندیده ای. اگر دیده بودی بدتر از من که بال پرواز ندارم و فقط می توانم دیوار به دیوار بپرم، کوه به کوه می پریدی و از دست ایشان فرار می کردی. باز گفت: شاید حق با تو باشد.

 مرغ گفت: اما با این حال من بی وفا نیستم. باز گفت: چرا؟ مرغ گفت: بالای سرت را نگاه کن. باز بالای سرش را نگاه کرد و فنس بزرگی را دید که بالای سرش کشیده شده است. گفت: این چیست؟ مرغ گفت: تو در قفس شکارچیان پرنده های شکاری گرفتار شده ای. وی ادامه داد: بلی. من طعمه ای بودم برای این که مرا ببینی و پایین بیایی و آدم ها تو را شکار کنند و به شیوخ پولدار عرب بفروشند. حالا تو می توانی باوفایی خود را ثابت کنی و هروقت سوت زدند روی دست آنها بنشینی. باز که سرافکنده شده بود، بابت اتهام بی وفایی که به مرغ زده بود از مرغ عذرخواهی کرد و تسلیم سرنوشت شوم خود شد.