آرشیو دو‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸، شماره ۹۶۴۷
صفحه اول
۱
یادداشت

جلال میرزا

اکبر شهیدی

این یازدهم آذر از آن روزهای مقدس تقویم است و پاییز با وجود همین برگ های خشک مقرنس است که قابل تکریم است! امروز 11 آذر، هم سالگرد شهادت کوچک جنگلی است و هم سالروز ولادت آل احمد که الحق ریش فقط ریش میرزا، سیبیل فقط سیبیل جلال! جفت شان جگر داشتند این هوا و جفت شان مرد بودند و جفت شان در اوج محبوبیت، مظهر مظلومیت، تنهایی و غربت بودند و جفت شان رها بودند و جفت شان در وهله اول، از خودشان رها بودند! شگفتا! هم میرزا کپی برابر اصل جنگل بود و هم جلال عین طالقان! میرزاکوچک خود جنگل است؛ به همان انبوهی، به همان عظمت، به همان هیبت، به همان ازدحام، به همان شلوغی، به همان تنهایی و حتی به همان بی سری! با وجود این همه اره بی رحم، کدام جنگل، سر دارد که «سردار جنگل» دومی اش باشد؟! آل احمد نیز به شکل غریبی شبیه اورازان است؛ روستایی پای کوه های طالقان، پر از خط، خط کشی، ضلع، نامنعطف، سخت و حتی می خواهم بگویم بی اعصاب! آنقدری طالقان رفته ام که در وصف آن همه سلسله جبال اخمالو و آن همه یال های عجول، مرتکب اشتباه نشوم! و مگر جز اینها بود مرحوم جلال؟! دمی درنگ کن در عکس هایش! آن همه خط و خطوط آن صورت تکیده رنجور سیبیلو، انصافا بهترین نقشه گلیرد و گلینک و اورازان و اصلا بگو کل طالقان نیست؟! کاش می شد این روزها میرزا و جلال در انتخابات ثبت نام می کردند و زبان ایرانیان در بهارستان می شدند! کاش زحمت کشیده های برای ملت، وکیل ما مردم می شدند، نه دله های عکس با آن زن بور چشم آبی! چه عکس روی مخی! سلفی حقارت! انگارنه انگار که ما اسوه هایی داریم به قدم مبارز میرزا و قلم مبارک جلال! عناصر باهویتی که از فرط حریت به قهرمانان افسانه های خیالی شبیه شده اند! گویی برآمده از شعر شاعری شوریده دل بودند لیکن نه! هم کوچک جنگلی واقعیت داشت، هم آل احمد حقیقت! رزم تا حد مرگ! جنگ در خط مقدم جدال با نفس! و زخم خوری از خودی! هنوز هم آتش به دلم می زند آن سکانس «کوچک جنگلی» که پیرزن عاصی، دیواری کوتاهتر از دیوار میرزا پیدا نکرده بود! جلال هم با وجود آن همه تاختن، کتک خور ملسی داشت و هنوز هم غرب زده ها نان فحاشی به آل احمد را می خورند! جلال را بزن و گندگی کن! همان که «خسی در میقات» را در قلل بلندمرتبه توبه نوشت: «بزرگترین غبن این سال های بی نمازی، از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از آفتاب که برمی خیزی، انگار پیش از خلقت برخاسته ای!» دلم نمازی می خواهد به امامت میرزا ولی تنها با این شرط که مکبرش جلال باشد...