آرشیو یک‌شنبه ۳ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۹
هنر
۱۰

در باب اجرای «جمعه کشی» اسماعیل خلج پس از نیم قرن

یادداشتی دیرهنگام بر نمایشی نابهنگام

کیوان مهتدی

تماشاخانه سنگلج از معدود سالن هایی است که هنوز هم حال وهوای تئاتر پیش از خصوصی سازی در آن جاری است. نمایش های این تماشاخانه نیازی به سلبریتی ها برای بازاریابی ندارند و در میان دیالوگ های نمایش نیازی به تکیه کلام های تکراری برای جذب مخاطب نیست. معلوم نیست این رویه تا کی ادامه خواهد داشت، اما ماه گذشته، نمایش «جمعه کشی» این فضای تئاتری را دوچندان کرده بود. بازی ها، دیالوگ ها، صحنه آرایی و... مانند ماشین زمان ما را به اوایل دهه 50 می برد؛ یعنی زمانی که جمعه کشی برای نخستین بار روی صحنه رفت و فارغ از نوستالژی دهه شصتی «عصر جمعه»، شاهد گوشه چشمی بودیم از پتانسیل هایی که در تئاتر متعارف وجود داشت و امروز دیگر به ندرت شاهد ظهور آن هستیم. بنا بر یک نقل قول مشهور «برای پی بردن به راز کالبد میمون باید انسان را کالبدشکافی کرد». به بیان دیگر، بیش از آنکه نمایش جمعه کشی را نمونه ابتدایی تری از کالبد کنونی تئاتر خود بدانیم، ظهور آن بعد از چهار دهه در سپهر کنونی تئاتر بیانگر بسیاری از ظرفیت های سوخت شده در این عرصه است. با توجه به قطعی اینترنت (که خود یکی دیگر از پیامدهای سیاست خصوصی سازی در عرصه ای دیگر است)، دانش و اطلاعات لازم برای تحلیلی تاریخی در این زمینه از دسترس خارج شده. فقط به این نکته اشاره می کنم که اسماعیل خلج یکی از اعضای کارگاه نمایش بود؛ کارگاهی که بابت نگاه بیش از حد فرمال خود به تئاتر مورد انتقاد بسیاری از هنرمندان متعهد عرصه تئاتر قرار داشت. اما مشاهده این نمایش در زمینه معاصر تئاتر نه تنها هیچ برداشت فرم محوری به مخاطب القا نمی کند، بلکه از عموم تئاترهای معاصر به مراتب به مشکلات و تناقضات جامعه متعهدتر جلوه می یابد.

کنار هم قرارگرفتن این دو تصویر از سال 1352 و 1398، علاوه بر کلیت تئاتر، درباره جامعه و زندگی جاری ما نیز حرف های بسیاری دارد. منطق حافظه سازی (خواه فردی و ناخودآگاه و خواه جمعی و با اتکا به اراده ای سیاسی) تلاش می کند تاریخ را مانند ظرفی خالی از توالی رویدادها انباشته کند و در این میان تنها آن لحظاتی واجد اهمیت تاریخی می شوند که در مدح فاتحان این مقطع تاریخی سخن بگویند. اما منطق خاطره این پیوستگی را پاره می کند؛ نمی توان برای محتوای خاطرات یا ظهور آنها برنامه ریزی کرد، نمی توان آن را باب میل فاتحان سامان داد. خاطره مانند شیرینی مادلن در دست مارسل در رمان «در جستجوی زمان ازدست رفته» می تواند در یک آن ما را غافلگیر کند و تمام لحظات هرز و گم شده را به سپهر اکنون احضار کند. منطق ابزورد یا به اصطلاح «ابزوردیته ایرانی» نمایش جمعه کشی چنین پیوندی با وضعیت فعلی ما برقرار می کند؛ در این 50 سال همه چیز دستخوش تغییر شده، از تئاتر و هنر متعهد و فرمال گرفته تا تاروپود جامعه و مفاهیم کلی مانند عدالت، آزادی، طبقه زحمتکش و...؛ حتی آب وهوای این روزهای تهران تغییر کرده و بیشتر به اقلیم بیابانی با روزهای گرم و شب های سرد شبیه است، اما عصر جمعه های کسالت بار، وقت کشی در روزهای تعطیل، بطالت و ماخولیای ما دست نخورده باقی مانده است. به این اعتبار، جمعه کشی نقطه گریزی در اختیار ما قرار می دهد تا تلاطم ها، بی تصمیمی ها و تناقضات خود را در چشم اندازی 50 ساله مشاهده کنیم.

بی شک نکات دیگری نیز از هم جواری این دو تصویر به دست می آید؛ برای نمونه، فضای مردانه نمایش و حذف صدا و حضور زنان در این اثر در تضاد با نقش تعیین کننده زنان در تمامی عرصه های اجتماعی، سیاسی و معیشتی امروز ما قرار می گیرد. همچنین حضور پررنگ دو رسانه به اصطلاح گرم، روزنامه و رادیو، نشان از پیوندهای اجتماعی و عمومی نهفته در همین روابط فروبسته دارد. اما کلیدی ترین مفهوم اثر خود «جمعه» است که در طول نمایش بارها در این شعر همسرایی می شود: «جمعه ها یک ساله، صبح اون بهاره، ظهرش مثل تابستون، عصرش مثل پاییزه، غروبش زمستون». جمعه همان زمان غیرمولد کارگران است که روی صحنه کشیده شده. تعمیرکار دوچرخه بارها از این روز می نالد و آرزوی روزهای کاری را می کند که از صبح تا شام سرش شلوغ باشد تا درگیر افکار خود نشود. اما به مرور می بینیم که در این روز کارگران می توانند فارغ از تور تنگ مناسبات کاری با هم به گپ و گفت بنشینند و مسائل مشترکشان را پیدا کنند. منطق ابزورد در چنین تلاقی گاهی از پوچی محض و تکرار وقایع جدا می شود. جمعه کشی واکنش افراد منزوی به پوچی زندگی هایشان نیست. برعکس، تصویری واقع بینانه و ایجابی از فضایی است که برای خروج از این وضعیت به آن نیاز داریم: همدلی کارگران، مراقبت متقابل آنها از یکدیگر، مرزکشی با کسانی که از رنج آنها بهره می برند (شخصیت صاحب کافه)، پشتیبانی از یکدیگر در نهایت بیان رنج مشترک خود در غروب جمعه که دست کمی از زمستان ندارد.