آرشیو یک‌شنبه ۳ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۹
روزنامه فردا
۱۶
مغز اجتماعی (92)

هنر متعهد، تلاش برای جهانی زیباتر

عبدالرحمن نجل رحیم

همه ما هفته سختی را گذراندیم. سردرگمی، عدم اطمینان و امنیت نسبت به آینده نزدیک، ترس، اضطراب، خطر شعله ورشدن خشونت، همه و همه دست اندرکار بوده اند تا مدارهای آژیرکش مغزهای ما را به کار بیندازند و فعالیت خلاق و چاره اندیش آنها را از کار بیندازند. هم اکنون که این سطور را می نویسم، نمی دانم موفق خواهم شد این مطلب را تمام کنم و بتوانم به موقع آن را برای چاپ در ستون ثابت یکشنبه «مغز اجتماعی»، به روزنامه «شرق» برسانم یا این امر از طریق اینترنت میسر نخواهد بود؟

 واقعا نمی دانم که مغزم برای انجام این کار آماده است؟

 بی حوصلگی نخواهد کرد و مرا میانه راه ول نمی کند و متوقف نخواهد شد؟

 آیا اینترنت وصل خواهد شد و مرا دلگرم تر به ادامه نوشتن و رساندن به موقع آن به روزنامه خواهد کرد؟

 نمی دانم همین الان در حین نوشتن چرا ناآگاهانه و ناگهانی به یاد سکانس ترسناکی از فیلم پرندگان هیچکاک افتادم. 

وقتی که هجوم پرندگان به شهر در حال اوج گیری است و مردی بی خبر در پمپ بنزین در حال روشن کردن سیگارش است و نمی داند که شعله کبریت او به زودی روی زمین آلوده به بنزین پرتاب خواهد شد و شعله های آتش ناخواسته همه جا را فرا خواهد گرفت و پرندگان بیشتری را برای هجوم به شهر تهییج خواهد کرد و کاراکتر اصلی فیلم را در کیوسک تلفن بی پناه در مقابل هجوم پرندگان قرار خواهد داد.

راستش صبح امروز هم مطمئن نبودم که برنامه از پیش تنظیم شده سمینار مغزپژوهی مان در بیمارستان ایرانمهر درباره «هنر متعهد» بدون حادثه غیر مترقبه ای اجرا شود. چون این روزها همه کارهای ریز و درشت عادی زندگی هم در نبود اینترنت و ارتباطات الکترونیکی با اما و اگر مواجه شده اند. 

پرسش جالبی است که امروزه چقدر زندگی ما عوض شده است؟

 چقدر اینترنت و ارتباطات سریع در زندگی ما مهم شده اند؟ 

چقدر خطر احساس ترس از توسعه خشونت می تواند فلج کننده، گیج کننده و بازدارنده باشد؟ 

اما در عین حال امروز صبح چقدر حس آرامش بخش و دلگرم کننده داشتم که هواداران وفادار سمینارهای مغزپژوهی اجتماعی آمدند و به سخنرانی جذاب بابک احمدی درباره هنر متعهد گوش دادند. از سخنرانی آخر بابک احمدی عزیز در این سمینارها که درباره «کار روشنفکری» بود، 9 سال! می گذشت. برای خودش هم باورپذیر نبود که زمان چنین تند گذشته است. این در حالی بود که او اولین سخنرانی خود را در جلسات ما 19 سال پیش، درباره «فلسفه هنر و زیبایی شناسی هنر» انجام داده بود. بابک احمدی مسائل زیادی درباره تعهد هنری و سیر آن در تاریخ هنر مطرح کرد، ولی آنچه پس از پایان این جلسه با توجه به شرایط حاکم در هفته گذشته، بدون اینکه خودم بدانم در بخش اول ناآگاه مغزم غوغا به پا کرد و حالا در هنگام نوشتن به سطح آگاهی مغزم رسیده است، این است که در سخنرانی، بابک احمدی کافکا را نماینده نوعی هنر متعهد مورد علاقه خود دانسته بود. 

به این صورت درباره کافکا غوغا به پا کرد و هنرمندانه اضطراب گناه آلود بی دلیلی را در مغزم جاری کرد. کافکا از نوجوانی با من بوده است. من با کافکا بزرگ شدم و زندگی کردم تا به امروز رسیده ام. پژواک داستان های کافکا توصیفی دقیق است از گیرکردن در شرایط ناامن، تاکنون چون نبضی تپش دار و بیدارکننده در اعماق مغزم احساس کرده ام.

 اما این احساس ناامنی ساخته تهدید قدرت های پنهان و پیدا در زندگی است که مکررا مدارهای ترس و وحشت و اضطراب را در مغزم فعال کرده و می کند. این صدای هنر اعتراض کافکا است که از ورای زمان و مکان بارها و بارها در سلسله اعصابم شنیده می شود.

 هنری که مخاطب را راحت نمی گذارد و در تلخ ترین و ناکام ترین شکل آن هم امید برای تغییر را فریاد می کند، بدون اینکه فریادی کرده باشد یا شعاری داده باشد.

تا اینجا توانستم چیزهایی بنویسم، هنوز از اینترنت خبری نیست. اما چطور نوشته را به موقع برای چاپ به «شرق» برسانم؟ راه حل جدید: نوشته فوق را پرینت می گیرم و با فاکس به روزنامه می رسانم. شاید شما نیز بتوانید این نوشته آشفته من را بخوانید.