آرشیو دو‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸، شماره ۵۵۳۹
صفحه آخر
۲۰
خودنویس

تلخ مثل خنده های پیرمرد خنزرپنزی...

حامد عسکری

 پیرمرد کاری به کار کسی نداشت.  خدای شتران خودش بود. آهسته می رفت و آهسته می آمد که گربه شاخش نزند و البته که پیرمرد تا شده از گردش روزگار اصلا سوژه جذابی برای گربه ها نبود که بیایند و شاخش بزنند ولی معلوم نبود چه آنزیمی توی مغز جوان ترشح کرد که تصمیم گرفت آن کار را بکند.  با رفقایش بودند سرمست از باد به غبغب افتاده روزگار جوانی. سنگک خریده بودند.  یک دانه سنگ داغ  چسبیده پشت نان خوش عطر را در آورد و از پشت یقه پیرمرد انداخت توی پیراهنش. پیرمرد بی رمق تر از آن بود که دادی بزند یا حرفی بزند.  فقط سوخت.  هم پشت گردنش هم جگرش.  یک کم هم کمرش را راست کرد و درد توی همه اندامش خزید و سری تکان داد و راهش را گرفت و رفت.  جوان ها هم خندیدند و رفتند.  حفره از همان جا توی زندگی جوان خال انداخت و روز به روز بزرگ تر شد و نکبت زندگی اش را برداشت.  سنگ روی سنگ نمی توانست بگذارد.  همه زندگی اش نخ کش شد.  فهمید از کجا خورده.  رفت توی محل پیرمرد را پیدا کند حلالیت بطلبد و از آنجا که جوینده یابنده بود، پیدایش کرد.  قصه را به پیرمرد گفت و معذرت خواهی کرد.  پیرمرد گفت.  پشت گردنم سوخت دست خودم نبود آه کشیدم و همان آه تو را ناکار کرده، یک بار دیگر که حواسم نبود بیا یک سنگ داغ دیگر بنداز پشت گردنم بسوزم این بار دعایت کنم.  باید بسوزی تا دعایت بالا برود.  

این جوان ها نمی دانم از نسل همان جوان هایند یا نه؛ ولی شک ندارم پسرک از نسل همان پیرمرد است.  بهت است و تماشا و حیرت.  سکوت می کند و می سوزد.  خنده جوان ها تلخ و کریه است.  مثل خنده های پیرمرد خنزرپنزری توی بوف کور هدایت.  خنده هایی لزج و چندش آور.

ده دوازده سالگی پسرک تا شده توی سطل زباله دنبال آینده اش می گردد. خدای شتران خویش است.  شتر؟ کدام شتر؟ یکی دورتر ایستاده و دارد فیلم می گیرد.  یکی می رود زیر دوخم پسرک را می گیرد و یله اش می کند توی سطل زباله. پسرک مبهوت بیرون می آید و فقط تماشاست. .. در سکوت... چه بگوید... آهش اما می نشیند روی یال امواج اینترنت می رسد توی گوشی من تو او ما شما ایشان...آه پسرک داغ است گوشی داغ می شود.  سرم داغ می شود.  می سوزم... جوان ها می خندند.  بعد می گویند دوربین مخفی بود.  بای بای کن و دکمه پاز  ضبط را می زند و تمام  سکانس طلایی (به زعم خودشان) ضبط شده است.  

سخن یکی مانده به آخر: معادن نمکی که به زعم خودتان خیلی بامزه اید و در ساخت این کلیپ شریک بوده اید. خداکند بعد از خنده هایتان  نام و نشان و خبری از پسرک گرفته باشید.  خداکند بدانید کجای این شهر زندگی می کند.  خدا کند شب پسرک توی آن لحظه ای که با آخرین اتوبوس دارد به خانه برمی گردد،  آن لحظه ای که کیسه ضایعاتش را عقب وانت گذاشته و رویشان نشسته و نور چراغ های اتوبان صورتش را تاریک و روشن می کند، آن لحظه ای که دو شره اشک صورت چرک و دود گرفته اش را خط انداخته و چشم هایش از سرب توی هوا می سوزد... آن لحظه های گرم شدن چشم ها درست چندثانیه قبل از خوابی شبیه مردن... توی این لحظه های گنگ و وهم آلود  آه نکشیده باشد.  خاکسترنشین خواهید شد.  

سخن آخر: رفیق هموطن خواهر برادر من بلاگردان همه تان. .. وطن روزهای خوبی ندارد از زعمای قوم هم سال هاست که انتظاری نیست. کمی خودمان حواسمان بیشتر به هم باشد... راه دوری نمی رود...