آرشیو پنج‌شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۷
صفحه اول
۱
یادداشت

شیون باربد بر خسرو در شاهنامه

مهدی افشار

پس از آنکه خسروپرویز از سرشت ناپاک فرزند خویش به حصر در خانه ای افکنده شد، آنانی که قلبی در سینه داشتند که به مهر می تپید، این نامردمی را برنتافتند؛ خرادبرزین سالخورده، مردی که دیرینه سالی در خدمت پرویز بود و او را از چنگال بهرام چوبینه به گونه ای زیرکانه نجات داده و بهرام را از میان برداشته بود؛ همراه با شخصی به نام اشتاد، پیام شیرویه را که همه بهانه و فسانه بود، برای خسرو برد و پاسخ های خردورزانه خسرو را برای شیرویه که اکنون بر اورنگ شهریاری تکیه زده بود، بیاورد، به گونه ای که شیرویه از دریافت پاسخ های پدر سخت بگریست. خسرو برای شیرویه پیام فرستاد که سرزمینی برایت به جای گذاشته ام آباد با مردمانی دلشاد و از هر کران بزرگان و مهان، خراج می گذارند که این خراج ها گنجی شده تا پشتوانه تو و سپاه تو باشد و دریغ است که آن همه گنج که به رنج به کف آمده، با آرزوی گروهی که پیرامونت را گرفته اند، بر باد شود. 

چو اشتاد و خرادبرزین گو/ شنیدند پیغام آن پیشرو/ به پیکان دل هر دو دانا بخست/ به سر برزدند آن زمان هر دو دست/ برفتند گریان ز پیشش به در/ پر از درد جان و پر اندوه سر/ یکایک بدادند پیغام شاه/ به شیروی بی مغز بی دستگاه/ چو بشنید شیروی، بگریست سخت/دلش گشت ترسان از آن تاج و تخت. تنها اشتاد و خرادبرزین نبودند که اندوه عمیق خسرو را بر دل داشتند که باربد، نغمه سرای دربار خسرو که از خوان نعمتش بهره ها برده و در مقابل، شادی ها آفریده و نغمه ها سروده بود، دل شکسته و غمگین از این نامردمی ها شیون کنان از جهرم با چشمانی که از هر مژه خون فرومی چکید به تیسفون آمد و از گلینوش، فرمانده گروه نگهبانان خسرو، خواستار دیدار شاه شد. گلینوش را آن گستاخی نبود که این دیدار دوستانه را مانعی باشد که به مشاهده می دید رخسار لعل گونه باربد به زردی گراییده، از رنج این کژکرداری.

چو آگاه شد باربد ز آنک شاه/ بپرداخت بی داد و بی کام و گاه/ ز جهرم بیامد سوی تیسفون/ پر از آب مژگان و دل پر ز خون/ بیامد بدان خانه او را بدید/ شده لعل رخسار او شنبلید.

و این دیدار به گونه ای دیگر بود؛ نه به شادکامی آن روزهای کامگاری، آن روزگارانی که باربد با ربابی در دست در محضر شاه حاضر می شد و پهلوانی می سرود و این بار پهلوانی مویه کرد و گلینوش آن گاه که زاری و شیون باربد را بشنید، تلخ گریست. باربد با آوایی دلنشین اما حزین چنین خواند: «ای خسرو بزرگ، ای کسی که همه بزرگان بر بزرگی و مهتری تو گواهی می دادند، چه شد آن بزرگی؛ چه شد آن بلندجایگاه؛ آن شکوه و آن اورنگ بلند شهریاری و آن دیهیم بشکوه پادشاهی؛ چه شد آن همه والایی و بالایی؛ آن همه زیورها و زینت ها؛ چه شد آن همه قدرت و شوکت و عظمت؛ تویی که جهان به تعظیم در برابرت سر فرود می آورد؟».

همی گفت الا یا ردا، خسروا / بزرگا، سترگا، تناور گوا/ کجات آن بزرگی و آن دستگاه/ کجات آن همه فر و تخت و کلاه/ کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه یاره و تخت عاج/ و گلینوش با شنیدن این نغمه های حزین تلخ می گریست و او را یارای آن نبود که خسرو را به پایگاه نخستینش بازگرداند و همچنان باربد این گونه مویه می کرد: «آن تاج شاهنشاهی و آن کاویانی درفش و آن تیغ های برنده که سر دشمنان ایران را از تن جدا می کرد، چه شد؟ اکنون آن دلیرمردان که تو را در میان گرفته بودند، کجایند؟ آن بزرگان و موبدان دل به که بسته اند؟ چه زیبا و باشکوه بود آن بزم ها، آن روزگاران که ساز شکار می کردی و آن رزمگاه ها که دلیرانه گام می گذاردی؟ پس آن غلامان که کمربندهای زرین داشتند، چه شدند؟ آن همه تشریفات و آیین های زیبا و بشکوه چه شد؟ اکنون آن جانوسپار کجاست؛ همان که تخت زرین و گوشوار داشت؟ راستی آن کلاهخود زرین که در روز نبرد بر سر می گذاشتی، چه شد؟ آن همه خرد و آن همه شکوه به کجا انجامید؟

 با شبدیز چه کردی، اسبی که چون بر رکاب آن پای می گذاشتی و بر پشت آن تکیه می زدی، از غرور شهریاری ات به پرواز می آمد و ناشکیب تاختن می گرفت؟ آن زین و آن رکاب زرین چه شد؟ آن سواران که یراق و ستامشان درخششی داشت که چشم را نوازش می داد به کجا رفتند؟ همان هایی که دشمن در برابرشان جسارت بیرون کشیدن شمشیر از نیام را نداشت؟ راستی را چه شد که این گونه شد؟ پس پاسخ آن همه بخشش ها و دهش ها چه شد؟ همان کسانی که از دست دریایی تو بهره ها بردند و در سایه شوکت تو به قدرت و نعمت رسیدند، اکنون کجایند؟».

کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه یاره و تخت عاج/ کجات آن همه مردی و زور و فر/ جهان را همی داشتی زیر پر/ کجا آن دلیران و جنگاوران/ کجا آن رد و موبد و مهتران/ کجا آن همه بخشش و روز بزم/ کجا آن همه کوشش روز رزم.

و خسرو غمگنانه می نگریست و هیچ نمی گفت و آن گاه باربد در برابر سکوت خسرو، خود پاسخ پرسش هایش را این چنین داد: «آرزوی پسری را در دل می پروراندی که پشت و تکیه گاهت باشد؛ اما آنچه از آن پسر حاصل شد، تنها رنج بود و نادانی و نابخردی. جای اندوه است، چراکه شاهان با وجود فرزند، نیرومند می شوند و رنج زمانه را به فراموشی می سپارند که این آیین زندگی است که چون پدر قامت دوتا کند، پسر راست قامت شود و به پاداش رنج هایی که پدر متحمل شده، دست او را به مهر بگیرد».

پسر خواستی تا بود یار و پشت/ کنون از پسر رنجت آمد به مشت/ ز فرزند، شاهان به نیرو شوند/ ز رنج زمانه بی آهو شوند/ شهنشاه را چونک نیرو بکاست/ چو بالای فرزند او گشت راست.

آن گاه حکیم توس خود لب به سخن می گشاید و اندرز می دهد که فرجام خسرو را با آن همه عظمت و شکوه دیدید؟ پس در گیتی دلیری نکنید که شهریاری چون خسرو از اورنگ شهریاری فروکشیده شد و این چنین کام دشمنان ایران شیرین گشت. خسرویی که در گیتی کسی چون او سپاه نداشت و چون از آن جایگاه رفیع فروغلتید، هیچ کس فریادرسش نشد:

هر آن کس که او کار خسرو شنود/ به گیتی نبایدش گستاخ بود/ همه بوم ایران، تو ویران شمر/ کنام پلنگان و شیران شمر/ شد این تخم، ویران و ایران همان/ برآمد همه کامه بدگمان.

و باربد چون این مویه ها کرد، سوگند خورد به عظمت یزدان پاک و به نام شهریار ایران و قسم یاد کرد به قداست نوروز و روشنای پرفروغ خورشید و به طراوت دلنشین بهار که زین پس به چنگ و رود و رباب دست نبرد که اگر چنین کند، نفرین این سوگندیان بر او باشد و پیمان کرد که سازهای خویش را بسوزاند تا نغمه ای برای آن بداندیش (شیرویه) نسراید و آوایی به نشاط از گلو برنیاورد. آن گاه در برابر خسرو چهار انگشتی را که با آن رود می نواخت، ببرید و در مشت خویش نگاه داشت و چون به جهرم بازگشت آتشی برافروخت و همه سازهای خویش را به لهیب آتش سپرد.

به یزدان و نام تو ای شهریار/ به نوروز و مهر و به خرم بهار/ بسوزم همه آلت خویش را/ بدان تا نبینم بداندیش را/ ببرید هر چهار انگشت خویش/ بریده همی داشت در مشت خویش/ چو در خانه شد آتشی برفروخت/ همه آلت خویش یکسر بسوخت.