آرشیو پنج‌شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۷
علم
۹
علم از دریچه سینما

واقعیت یک انسان چیست؟

دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی

فیلم علمی -تخیلی «زیر پوست» محصول سال 2013 به کارگردانی جاناتان گلیزر و با بازی اسکارلت جوهانسون است. داستان فیلم اقتباس آزادانه از کتابی است به قلم مایکل فابر با همین نام و فیلم برداری آن در شهر گلاسکو انجام شده است. فیلم با یک سکانس نامتعارف آغاز می شود؛ موتورسواری جنازه زنی را منتقل می کند. سپس با زنی روبه رو هستیم که در یک فضای سفید، لباس های زن را از تنش خارج کرده و خود به تن می کند. او سپس لحظه ای به کالبد بی جان زن خیره می شود؛ نگاهی که در ریشه های بیولوژیک زن نفوذ کرده و هویت او را زیر سوال می برد. بنابراین از این به بعد بدون هیچ پرسشی به شکلی نامتعارف دست به آدم کشی می زند. او دور شهر چرخیده و قربانیان خود را انتخاب می کند.

آنچه این زن بر سر این مردان می آورد و دلیل آن، به شکل یک معما با پاسخی واضح در پرده می ماند. زن، که به تازگی شکل انسانی به خود گرفته است، از جایی دیگر می آید. او یک موجود فضایی است که تولد یا تبدیل او در صحنه ابتدایی فیلم شکل می گیرد که یادآور تصاویر فیلم «2001: یک اودیسه فضایی» است. زمانی که زن شکارهای خود را به محل اقامت خودش می برد، ظاهرشدن دریایی سیاه و معمابرانگیز معلوم می کند آن محل آخرین مقصد افراد است. موسیقی فوق العاده فیلم نیز به رازآمیزبودن فضا می افزاید. به تدریج که قربانیان بیشتر می شوند، ما بیشتر با این فضای رازآلود آشنا می شویم. با ظاهرشدن دریای سیاه، قربانی در فضایی مایع گون گرفتار شده و پس از مدتی بدنش از درون تهی شده و مچاله می شود. انگار آن مایع رازآلود محتوای زیر پوست آنها را مکیده و پوست مچاله شده اش را به سمتی می اندازد؛ یک مرگ فجیع که از درون فرد را استحاله کرده و پوستش را به جا می گذارد. زن به قربانی کردن مردها ادامه می دهد تا اینکه شبی به فردی با صورتی دفرمه برخورد می کند. مرد به دلیل یک مشکل مادرزادی صورتی نازیبا و بدشکل دارد. اما زن او را متقاعد می کند که زیباست و اینکه صورت مهم نیست و با این صحبت ها مرد را به قربانگاه می کشاند و در آن مایع رازآلود غوطه ور می کند. اما وقتی که می خواهد از ساختمان بیرون بیاید، در آینه ای چشمش به خودش می افتد. این بار اما هویت خودش زیر سوال می رود. ترسی از ندانستگی و عدم شناخت نسبت به هویت خودش او را فرامی گیرد. همین است که برمی گردد و قربانی آخر را از آن مایع خارج کرده و خود متواری می شود.

او دچار بحران هویت شده است: واقعیت یک انسان چیست؟ آیا محتوای ذهنی او این واقعیت را می سازد یا همین بدن بیولوژیک که این گونه توسط این موجود نامتعارف مورد حمله قرار گرفته، واقعیت انسان است؟ از اینجا به بعد سرگردانی های او با جست وجو در مورد هویت بیولوژیک وی همراه می شود. در اولین قدم سعی می کند همانند سایر انسان ها غذا بخورد. کاری که برایش سخت و حتی غیرممکن است. انگار نمی تواند غذا را فرو ببرد. در ادامه او با مردی آشنا می شود. مرد به او محبت کرده و او را به خانه خود می برد و ارتباطی عاطفی بین این دو برقرار می شود؛ ارتباطی که به سرعت به رابطه ای جنسی ختم می شود؛ رابطه ای که باز زن در آن ناموفق است، زیرا او متوجه می شود که اندام تناسلی معمول یک انسان را ندارد. متوجه می شود که انگار شباهت او با انسان ها در همین پوشش ظاهری یا همان پوستی است که وی را فراگرفته. ازاین رو دوباره سرگشته و در جنگل رها می شود. اینجاست که فاجعه رخ می دهد. یک جنگلبان سعی می کند که به او تجاوز کند. وی به شدت مقاومت می کند. در این تلاش ناگهان پوست تن او پاره و جسم سیاه نامتعارف او نمایان می شود. جنگلبان فرار می کند و زن در بهتی غریب انگار با واقعیتی شگرف روبه رو شده باشد پوستش را که مانند لباسی روی تن سیاهش را پوشانده است از تن بیرون می آورد. حالا واقعیت بیولوژیک او سر باز می کند. کسی که هیچ شباهتی به انسان ها نداشته و شاید اصلا از این کره خاکی نباشد. او که اکنون دلباخته انسان هاست، با ناتوانی تمام به موجودیت خود خیره می شود و اینجاست که جنگلبان که از این موجودیت به وحشت افتاده با ریختن بنزین روی او، وی را به آتش کشیده و می کشد. انگار موجودیت بیولوژیک متفاوت، فقط موجودات را به ازبین بردن دیگری می کشاند؛ آسان ترین پایان برای فیلمی درخشان که نخواسته خود را با پیچیدگی های ارتباط بین دو موجودیت متفاوت درگیر کند. حیف که این کار را نکرد.