آرشیو دو‌شنبه ۴ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۸۰
ادبیات
۹

شخصیت تحت تعقیب

نادر شهریوری (صدقی)

اگرچه خبرچینی به گذشته، به گذشته های دور بازمی گردد، اما خبرچینی به عنوان حرفه پدیده ای جدید است. گفته می شود اولین خبرچین «حرفه ای»، فرانسوا اوژن ویدوک بود. او که ابتدا مجرمی با اتهامات سنگین مانند سرباز فراری، جاعل و کلاهبردار بود، در دادگاه به تبعید با اعمال شاقه محکوم می شود اما زیر بار حکم تبعید نمی رود و درعوض تضمین می دهد به عنوان خبرچین به استخدام پلیس درآید، این به 1809 برمی گردد. برای این کار ویدوک خود را به شکل وشمایل تبهکاران درمی آورد و به محل اجتماع و کافه های پاتوق آنان می رود، در همه جا ویدوک سعی می کند به برنامه های آنان و طرح های احتمالی شان پی ببرد و دریابد اقدامات بعدی شان چیست. ویدوک به تدریج کار خود را گسترش می دهد و در راس شبکه ای از خبرچینان قرار می گیرد. او که در حرفه خود همواره سعی داشت به عنوان فردی مطمئن اعتماد تبهکاران را جلب کند، در کار خود موفق عمل می کند و خدمات زیادی به پلیس انجام می دهد. ویدوک بعدها به پاس خدمات ویژه اش به مقام فرماندهی و سپس ریاست نیروهای امنیتی ارتقای مقام پیدا می کند. جنگ «حساب شده» میان پلیس و مجرم به شهر و به تعبیر دقیق تر به کلان شهر ارتباط پیدا می کند، تا قبل از آن مجرم نمی توانست در شهر با خیال راحت گردش کند، زیرا شهر از چنان وسعتی برخوردار نبود که امکان اختفای مجرم را فراهم آورد. صنعتی شدن، ایجاد خطوط راه آهن، گسترش یافتن خیابان ها، بانک ها، بزرگراه ها، هتل ها و پانسیون ها شرایط لازم برای اختفای شخصیت تحت تعقیب و مطرود را فراهم می آورد.

بالزاک ازجمله اولین و مهم ترین نویسنده ای است که به شخصیت تحت تعقیب توجه نشان می دهد. «وترن»، نمونه چنین شخصیتی است. او که تحت تعقیب دائمی است با چهره های مختلفی ظاهر می شود، درحالی که همیشه و آگاهانه همان شخص است: شخصی که می داند چه می کند و چه می داند و چه می خواهد. «وترن» دوبار در داستان های بالزاک ظاهر می شود و هر دوبار ذیل یک «شخصیت» بار اول در رمان «باباگوریو» (1834) و بار دوم در نمایش نامه ای به نام «وترن» (1840). در رمان «باباگوریو*»، «وترن» در پانسیون مشهور «مادام وو» که اقامت می گزیند، در آغاز کسی به هویت وی پی نمی برد، زیرا خوب می تواند هویتش را پنهان کند، او که به دنبال به دست آوردن ثروتی کلان است با برنامه ریزی سعی می کند «اوژن»، دیگر ساکن پانسیون را مجاب به ازدواج ناخواسته با دختری به نام «ویکتورین»، ساکن همان پانسیون کند. «وترن» با خونسردی تمام به «اوژن» پیشنهاد می کند که پسر «تایفر» - برادر «ویکتورین»- را بکشند تا «ویکتورین» بتواند ثروت پدر را به ارث ببرد و در نتیجه همسر پرقیمتی برای «اوژن» شود و بخشی از سرمایه «تایفر» نیز نصیب «وترن» شود. «وترن» مصلحت گرایی - پراگماتیسم- ضداخلاقی را توصیه می کند که در سرتاسر آثار بالزاک توصیف شده است: «اصولی در کار نیست، فقط حوادث. قانونی در کار نیست، فقط شرایط و اوضاع و احوال. مرد برتر سیر حوادث و شرایط موجود را بی چون وچرا می پذیرد تا بر آنها مسلط شود».1 هنگامی که بالزاک از زبان «وترن» می گوید که در اساس اصولی در کار نیست و تنها حوادث است که می تواند جنگ بی پایان میان پلیس و مجرم را مشخص کند، به پراگماتیسم حاکم بر جامعه و به ویژه پراگماتیسم حاکم بر روابط میان پلیس و مجرم تاکید می کند. مقصود از پراگماتیسم، مصلحت گرایی، درک شرایط و محاسبه سود و زیان است. به یک تعبیر اقدامات «موردی» بر اساس آنچه شرایط اقتضا می کند. پراگماتیسم درهرحال قانونی نانوشته اما لازم الاجرائی است که پلیس و مجرم خود را ناگزیر به استفاده از آن می دانند تا نه تنها از فرصت ها استفاده کنند بلکه بقای خود را تضمین کنند.

در میان شخصیت هایی که بالزاک ارائه داده، «وترن» شخصیت موردعلاقه بالزاک است. او شخصی است که بالزاک حرف هایش را از زبان او می گوید، شاید به همین دلیل شش سال پس از نوشتن «باباگوریو» بالزاک باز نمایش نامه دیگری این بار با عنوان «وترن» (1840) می نویسد که «وترن» در آن شخصی تحت تعقیب است. «وترن، زندانی فراری، کودک ولگردی را تحت حمایت خود می گیرد. درواقع کودک به خاطر اختلاف میان پدر و مادر نجیب زاده اش رها شده است. او در میان تبهکاران و دزدان، شریف و صادق می باشد و در بیست ویک سالگی، مادرش را دوباره پیدا می کند».2

از دیگر شخصیت های تحت تعقیب، «ژان والژان» قهرمان «بینوایان» اثر ویکتور هوگو است. «ژان والژان» اول بار به جرم دزدی قرص نانی و بار دیگر به جرم اقدام به فرار زندانی می شود. او که سرانجام بر اثر حبس طولانی از زندان آزاد می شود با دنیایی خصمانه روبه رو می شود. اما «جان زیبا»** به خاطر محبت اسقفی به نام «میری یل» سخت متاثر می شود و به یک باره از آدمی به آدم دیگر بدل می شود. «والژان» به خاطر گذشته اش نام خود را عوض می کند و اسم «مسیو مادلن» را برمی گزیند، اما واقعه ای باعث می شود که هویت واقعی «والژان» آشکار شود و تحت تعقیب «بازرس ژاور» قرار گیرد. «تعقیب و مراقبت»های والژان به وسیله ژاور ازجمله صحنه های پرهیجان «بینوایان» هوگو است. وقایع «بینوایان» در پاریس رخ می دهد، اگر جز این بود این رمان نوشته نمی شد. تنها این شهر با خیابان ها، کوچه ها، خانه های تودرتو و فرورفته درهم و کافه هایی که به سنگرهای مرسوم به «شانوروری» - محل مبارزه جمهوری خواهان- بدل می شود و همین طور فاضلاب های پیچ درپیچ اش، می توانست مکانی مناسب برای تعقیب و گریز باشد. والژان، «ماریوس» نامزد دخترخوانده اش «کوزت» را از راه فاضلاب های پاریس به بیرون می رساند، آن هم در شرایطی که «ژاور» بازرس منضبط و پیگیر، سایه به سایه مجرم فراری را تحت تعقیب قرار می دهد.

رمان «بینوایان» سی سال بعد از «باباگوریو» نوشته شده است و وقایع هر دو در شهری بزرگ می گذرد، هم وترن و هم ژان والژان ازجمله مجرمان درجه اولی هستند که پلیس به دنبال دستگیری شان است.

«راسکولنیکوف» دیگر شخصیت تحت تعقیب ادبیات درخشان قرن نوزدهم است. راسکولنیکوف شخصیت اصلی «جنایت و مکافات» است. اکسیون «جنایت و مکافات» در پترزبورگ اتفاق می افتد، به نظر داستایفسکی در هیچ جای دیگر، روح مکان نمی توانست این همه تب وتاب هولناک در جان پدید آورد و این همه رویا و هذیان عجیب وغریب برانگیزد. به گفته داستایفسکی، راسکولنیکوف تجسم حالت کلی دوره پترزبورگی است، گواینکه قهرمان «جنایت و مکافات» می کوشد تجربه های روزمره را در قاب ایده های مجرد تئوری پردازی کند و واقعیت را محبوس خواست و اراده خویش کند. اما بخشی از این موارد می تواند تاثیرات «روح مکان» باشد. پترزبورگ در «جنایت و مکافات» همان نقش آشکاری را ایفا می کند که پاریس در «باباگوریو» و «بینوایان» بازی می کند، با این حال پترزبورگ همه ماجرا نیست، زیرا راسکولنیکوف خود شخصیت متمایزی است. او که می خواست آدمی فوق عادی باشد، مرتکب جنایتی هولناک می شود و پیرزن رباخوار و خواهرش را به قتل می رساند و پرونده ای بس مهم را در دایره تحقیقات جنایی اداره پلیس می گشاید.

داستایفسکی در «جنایت و مکافات» ابعاد تازه ای به رابطه میان پلیس و مجرم می دهد. به این ترتیب که مضامین فلسفی و روانکاوانه را نیز با چیره دستی به داستان خود می افزاید. بازرس پرونده راسکولنیکوف، «پورفیری پتروویچ» بیش از آنکه بازپرس باشد و نقش پلیس رسمی را بازی کند، روانشناس است و به موضوع جنایت  با دیدی روانکاوانه و فلسفی توجه می کند. تاملات پلیسی بازپرس «پورفیری پتروویچ» به طور کلی «موردی» و براساس موقعیت فردی سوژه است. به نظر بازپرس اساسا هر پرونده ای مسئله خودش را دارد که باید جداگانه مورد تامل و بررسی قرار گیرد. «... ببینید دوست عزیز، یک چیز را هم نباید از نظر دور کنیم و آن این است که مورد کلی وجود ندارد. منظورم موردی است که کلیت داشته باشد و بشود با روش ها و مقررات رایج سنجیدش، سبک و سنگین کرد... چرا؟ چون هر موردی مثلا هر جنایتی، به محض اینکه اتفاق افتاد، خودش می شود یک مورد استثنایی و غالبا هیچ شباهتی هم به موارد قبلی ندارد.»3

مورد استثنایی بازپرس پورفیری پتروویچ این بار موردی روانکاوانه است. پراگماتیسم حاکم بر مناسبات پلیسی ایجاب می کند که به رغم محرز بودن جنایت، بازپرس، راسکولنیکوف را این بار با ترفندهای روانکاوانه دستگیر کند. بازپرس پورفیری پتروویچ «دیالکتیک» میان مجرم و پلیس را دریافته است. «هیچ وقت شب پره ای را نزدیک شعله شمع دیده ای؟ خب او هم وضعش با من همین جور است، مثل شب پره کنار شمع روشن، او هم گرد من می چرخد و بال بال می زند، او علاقه اش به آزادی را از دست خواهد داد. به فکر فرو خواهد رفت و در پیله افکارش گرفتار خواهد شد... تا اینکه -پوپ! یک راست توی دهان من خواهد آمد و من هم درسته او را قورت خواهم داد.»4 ترفند بازپرس کارساز می شود و چنان که خود او پیش بینی می کند راسکولنیکوف سرانجام خود را معرفی می کند. نقش «سونیا»، نامزد راسکولنیکوف در معرفی او به پلیس قابل تامل است. راسکولنیکوف به خاطر توصیه های سونیا خودش را به پلیس معرفی می کند، سونیا این حکم را که «هدف وسیله را توجیه می کند» و در اساس حکمی پراگماتیستی است، رد می کند. زیرا به اصول مطلق اخلاقی باور دارد و این را به راسکولنیکوف گوشزد می کند و وقتی راسکولنیکوف می گوید «ببین سونیا، من فقط یک شپش را کشته ام، یک شپش نفرت انگیز، بی مصرف و مضر! سونیا به سادگی پاسخ می دهد، اما آن شپش آدم بود و همین پاسخ راسکولنیکوف را وامی دارد اذعان کند آه! من هم می دانم که او واقعا یک شپش نبود، راستش من دارم مزخرف به هم می بافم، سونیا، من مدت هاست که فقط مزخرف سرهم می کنم.»5

پلیس اگرچه در جایگاهی مسلط و در موضع سوژه ناظر می خواهد بر حیطه پیرامون خود تسلط داشته باشد، اما گاه از یاد می برد که در پس مرز مشخص دکارتی که معین کرده، زنجیره ای از تصادفات و اتفاقات در حال شدن است که دیالکتیکی است. دیالکتیک بدین معنا که چیزی در رابطه متقابل و اجتناب ناپذیر میان پلیس و فرد تحت تعقیب وجود دارد که می تواند برهم زننده موازنه باشد. امری پیش بینی ناپذیر که در ذیل یک قانون کلی جای نمی گیرد. واقعیت آن است که پلیس و شخص تحت تعقیب به بخشی از دیالکتیک زندگی تعلق دارند، این دو نمی توانند بی وجود یکدیگر به حیات خود ادامه دهند.

«بابا گوریو» در 1834 نوشته شد، ولی وقایع آن مربوط به 1819 است. «بینوایان» در 1862 نوشته شد که وقایع 1832 را دربر می گیرد و رمان «جنایت و مکافات» مدتی کوتاه بعد از «بینوایان» در 1864 به نگارش درآمد. این هر سه شاهکار در بازه زمانی معینی ساخته و پرداخته شده که مصادف با شکل گیری شهر و رشد چشمگیر تشکیلات پلیس در همان بازه زمانی بود.

 مقصود از «جان زیبا» سرشت رمانتیک ژان والژان است که به خاطر حادثه ای به یکباره متاثر می شود و مسیری به کلی متفاوت از مسیر قبلی در پیش می گیرد. سرشت رمانتیک بیش از آنکه تابع تاملات باشد، متاثر از احساساتی است که سراپای او را تسخیر می کند.

1. «بالزاک»، چارلز افرون، ترجمه سیاوش سرتیپی

 2. «خالی بند»، بالزاک، ترجمه پرویز احمدی نژاد به نقل از مقدمه

 3. «جنایت و مکافات»، داستایفسکی، ترجمه اصغر رستگار

4، 5. «فلسفه داستایفسکی» سوزان لی آندرسن، ترجمه خشایار دیهیمی.