آرشیو دو‌شنبه ۴ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۸۰
هنر
۱۰
نا-سفرنامه (6)

من چینی نیستم؛ من چین هستم

نغمه ثمینی

این نوشته، سفرنامه ای است در باب سرزمینی که هرگز به آن سفر نکرده ام. این یک نا- سفرنامه واقعی است از شرح تجربه نداشته من در چین؛ سرزمینی که این روزها دارد دنیا را می بلعد. سرزمینی با جمعیتی انبوه و محصولاتی انبوه تر. ریسمانی ناپیدا من را به تمام آن دور و اطراف که شرق دورش می خوانند کشانیده است - از اندونزی و مالزی و سنگاپور و تایوان تا ژاپن و کره و اندونزی- اما مانعی نامرئی من را از رفتن به چین بازداشته. بارها پیش آمده که برای سمیناری یا اجرائی قصد چین کرده ام، اما هربار به دلیلی سفر به هم خورده است یا من نتوانسته ام بروم یا برنامه از چین به جایی دیگر منتقل شده. چین من را به خود نخوانده است و نمی خواند، آن قدر که به شکلی خرافی فکر می کنم قرار نیست هرگز به این سرزمین عجیب پای بگذارم. چنین است که چین برای من به راستی به چین وماچین تبدیل شده: سرزمینی بیرون از نقشه جغرافیا؛ سرزمینی خیالی؛ سرزمینی ناموجود.

ممکن است این نوشته، سفرنامه ای باشد در باب سرزمینی که هرگز به آن سفر نکرده ام. ممکن است این یک نا- سفرنامه واقعی باشد از شرح تجربه نداشته من در چین. اما واقعیت این است که من به چین سفر کرده ام. یک بار من رفته ام تا اعماق چین؛ و این نه در خواب من رخ داده و نه در رویای من. من به چین سفر کرده ام. من در چین قدم زده ام. من چین را دیده ام. چگونه این گزاره های متناقض و غیرمعمول را توضیح می دهم؟ و اگر من به چین نرفته ام، اصلا چطور می توانم درباره اش سفرنامه ای بنویسم؟ و اگر به چین رفته ام، چرا ادعا می کنم که هرگز به این سرزمین پای نگذاشته ام؟ توضیح اینها همه، تنها از طریق تجربه ای میسر است که انتهای اسفندماهی که گذشت از سر گذراندم.

من در ژاپنم. در دانشگاه توکیو، دانشکده سینما که ساختمانش در یوکوهاماست. چندسالی است که می روم ژاپن برای تدریس فیلم نامه نویسی و یکی از خوش ترین تجربه های درس دادنم را آنجا از سر گذرانده ام: دانشجویانی آرام و صبور و عمیق که گاهی آدم را از صبرشان شرمنده می کنند و بعدتر از آن همه قدردانی شان برای کاری که وظیفه معلمشان است و باید انجامش دهد. من در ژاپنم، اما این بار به جز کلاس، قرار است در برنامه «سینمای جهان» دانشکده هم به عنوان منتقد شرکت کنم؛ در کنار استادانی از فرانسه، آمریکا و چین. قرار است شب ها در هتل فیلم های دانشجو ها را که هر روز روی فلش به ما می دهند، تماشا کنیم و روز بعد در جلسه ای با حضور دانشجویان ژاپنی فیلم ها را دوباره ببینیم و نقد و بحث کنیم. این می توانست برنامه جالب و مفرحی باشد اگر واقعه ای غیرمنتظره همه چیز را برهم نمی زد. من ناگزیر نام ها را عوض می کنم تا بتوانم بی واهمه واقعه را شرح دهم.

استاد فرانسوی را ژاک می نامم و او مردی است میان سال، استاد دانشکده ای سینمایی در پاریس و عاشق ایران. مثل همه فرانسوی های اهل هنر، ایران را به شعر و ادبیات می شناسد و به سینمایی خوش تصویر و پرمحتوا. ژاک راحت حرف می زند، می خواهد زود با همه دوست شود و عاشق هر چیز تازه ای است که با اشتیاق امتحانش کند. عاشق لیموی ژاپنی (یوزو)، قورمه سبزی ایرانی، فلسفه ذن، حکمت اشراق و خلاصه عاشق همه چیز است و چنان همه اینها را از آن خودش می کند به گاه حرف زدن، که انگار سال ها این همه را می شناسد. با دیدن ژاک به یاد می آورم که فرهنگ فرانسوی سال هاست همین کار را با همه چیز کرده؛ همه پدیده های ناشناخته را با گشاده دستی به خود راه داده و از آن خود کرده و غنی تر شده است. چقدر ممکن است ما یادمان بیاید که پیتر بروک، انگلیسی است اصلا و نه فرانسوی یا بکت ایرلندی است و نه فرانسوی یا کوندرا اهل چک است و نه فرانسوی یا فلسفه اگزیستانسیالیسم اصالتا آلمانی است و نه فرانسوی. نفر دوم را که استادی آمریکایی است، مایکل می خوانم. مایکل استاد دانشکده ای سینمایی در کالیفرنیاست. به نظر 60 ساله می رسد، اما 75 سالش است. بسیار قدبلند و قوی است. از همه ما ها بلندتر است. در عکس ها همیشه معضلی است، آن قدر که بلند است. مایکل، هم بلند است و هم بلندبلند حرف می زند. صدایش از ما بلندتر است و حرف هایش هم از ما بیشتر. مهربان و دست ودلباز و سرحال و خوش باش است. از هیچ چیز نمی گذرد. با آن سن وسال می خواهد تا نصفه شب در کوچه های یوکوهاما راه برود و انواع خوراکی ها و نوشیدنی های ژاپنی را امتحان کند. روحش جوان است. روح ژاک به این جوانی نیست، روح من هم که هیچ، می شود گفت پیر است، اما روح مایکل جوان است. عاشق سینماست، اما سینمای کمی آسان تر. او من را به یاد آمریکا می اندازد؛ همه چیزش، قدش، صدایش، پرحرفی اش، بی خیالی اش، گشاده دستی اش و خوش باشی اش. نفر سوم استاد دانشکده ای سینمایی در پکن است. من اینجا او را لی می نامم. لی مردی است شاید 50 ساله، شاید 60 ساله یا شاید 70 ساله.

تخمین سن اهالی آن سوی جهان برای من بسیار دشوار است. لی بسیار کم حرف است. انگلیسی اش خوب است، اما تمایلی به حرف زدن ندارد. سخت می شود او را شناخت. خیلی سخت از خودش و تجربیاتش می گوید. صورتش همیشه یک شکل است. نه قهقهه می زند - چنان که مایکل دم به دم قهقهه می زند - و نه چشمانش از اشک پر می شود - چنان که ژاک دم به دم چشمانش از اشک پر می شود- و نه هر دو - چنان که من !-. روحش نه پیر است و نه جوان. روحش پنهان است؛ در پس نقاب هایی بسیار. شب روز اول وقتی خسته و خمیر از دیدن پانزده فیلم کوتاه دانشجویی و حرف زدن درباره شان می خواهیم به هتل بازگردیم، مایکل تازه قصد کرده برود یوکوهاماگردی و حتی شاید با مترو سری هم به توکیو بزند. ژاک بدش نمی آید یک ساعتی با او بچرخد. من هم از روی کنجکاوی و از سر عقب نماندن از قافله می خواهم همراهی شان کنم، اما لی با تعجب به ما نگاه می کند و خیلی جدی می گوید که باید برگردد به اتاقش تا لباس هایش را بشوید، برگه های دانشجویان چینی اش را تصحیح کند، برنامه درسی ترم دیگرش را بنویسد، کتابی را که باید درس دهد تا انتها بخواند، دانشجویی را که با او پایان نامه دارد با اسکایپ راهنمایی کند، برای سه دانشجویش معرفی نامه بنویسد، مقاله ای را که باید در ژورنالی چینی چاپ کند به اتمام برساند، فیلم های فردا را روی فلش ببیند و البته خیلی زود بخوابد تا در جلسه فردا بتواند پرانرژی باشد و متمرکز.

جلسه فردا اما خیلی دیر تشکیل می شود و این در قاموس وقت شناسی ژاپنی معنای خوبی ندارد. اما چاره ای نیست. حال مایکل خوب نیست. نفس تنگی دارد. دیشب اول من می برم از خستگی و برمی گردم به هتل و بعد گویا ژاک. اما مایکل انگار دو، سه ساعت دیگر در خیابان ها می چرخد. حال بدش شاید مال خستگی باشد و بی خوابی. هر چه هست صبح که مایکل می آید، رنگش یک جورهایی کبود شده و نفسش تنگ است و بی وقفه آب می خورد که گردش خونش را تنظیم کند. حالش خوش نیست، اما می گوید می خواهد جلسه را شروع کنیم. دوستان مبادی آداب و مسئولیت شناس ژاپنی اجازه نمی دهند و می خواهند مایکل را ببرند درمانگاه. مایکل بی میل و رغبت راضی می شود. دستی می برد داخل موهای فرفری فلفل نمکی اش و با صدای بلند می خندد و می گوید: «یکی، دو ساعته برمی گردم. برای شب گردی هستم». دو قدم که می رود باز می ایستد و دستور می دهد: «زیاد درباره فیلم ها حرف بزنید و وقت را بکشید تا برگردم. وقتی برگشتم دیگر فقط من حرف می زنم» و آن قدر بامزه دستور می دهد که آدم خوشش می آید به حرفش گوش کند. من ایرانی ام و به مایکل و دوست ژاپنی می گویم: «بگذارید من همراهتان بیایم. خیلی نگرانم» و ته دلم نگرانم، اما نه خیلی. ژاک فرانسوی است و می گوید: «مایکل جات واقعا خالی می شه همین یکی، دو ساعت. من از حرف های تو الهام می گرفتم برای حرف زدن». لی چینی است و هیچی نمی گوید. هیچ، هیچ، هیچ. در سکوت به رفتن مایکل نگاه می کند.

مایکل یکی، دو ساعت بعد بازنمی گردد. ما سه نفری جلسه را می چرخانیم و منتظر می مانیم. اما مایکل اصلا آن شب بازنمی گردد. دوستان ژاپنی می گویند که حال مایکل خوب نیست و وقتی به بیمارستان رسیده اند از هوش رفته و دکتر گفته که او سکته نرم و نازکی را از سر گذرانده. چشمان ژاک پر از اشک می شود و اشک هایش واقعی است. من تمام سکته کرده های فامیل و نزدیک و دور را به یاد می آورم و اشک از چشم هایم سرازیر می شود. لی نه گریه می کند و نه بغض دارد. او دو بار سرش را تکان می دهد. تنها دو بار و می پرسد فلش فیلم های فردا را کی به دستمان می رسانند. دوستان ژاپنی می گویند همین امشب و در هتل. از دانشکده بیرون می آییم: سوز سرد انتهای زمستان است و تمیزی و زیبایی و سکوت غریب خیابان های یوکوهاما. ژاک می گوید می رود در اتاقش و قبل از رسیدن فلش فیلمی می بیند که کمی حالش خوب شود؛ مثلا روز برای شب ساخته تروفو که دلتنگی اش را برای مایکل هم تسکین دهد. به یاد می آورم که فرانسوی ها به واسطه موج نو، حتی با سینمای آمریکا هم گفت وگو کردند و هیچکاک را به فرهنگ خودشان افزودند. 

من از ایده ژاک خوشم می آید و می گویم شاید من هم بروم در اتاقم و فیلمی ببینم. لی نمی گوید که می رود در اتاقش چه کند. اصلا هیچ چیزی نمی گوید. دو بار سرش را تکان می دهد، شب بخیر می گوید و راهش را می کشد و می رود. حوالی ساعت یازده شب است که پیغامی می رسد از دوستان ژاپنی، مبنی بر اینکه حال مایکل بدتر از پیش است. او باز در بیمارستان سکته کرده است و آنها ناچار شده اند به خانواده اش خبر دهند تا خودشان را از کالیفرنیا به یوکوهاما برسانند. دوستان ژاپنی لینک فیلم های دانشجویی را روی یوتیوب فرستاده اند و با هزار معذرت و هزار شرمندگی ژاپنی، از ما خواسته اند فیلم ها را روی یوتیوب دنبال کنیم.

صبح فردا دانشکده سوت و کور است. آنهایی هم که هستند در سکوت تلخی غوطه ورند. دانشجویان همه آمده اند، اما همه مغموم هستند. خبر رسیده که مایکل دیگر هوشیار نیست و به کما رفته است. ژاک پیغام می دهد که می خواهد برود بیمارستان دیدن مایکل که با او دوستی طولانی دارد. من می مانم و آقای لی. برگزارکننده ژاپنی برنامه از ما دو نفر خواهش می کند که جلسه را بچرخانیم. اما لی سری تکان می دهد به علامت نفی.

«من نمی توانم». من و همکار ژاپنی فکر می کنیم او هم می خواهد برود بیمارستان دیدن مایکل.

«نه! موضوع این نیست. من فیلم ها را ندیده ام».

من و همکار ژاپنی فکر می کنیم به علت اندوه بیماری مایکل است که این مرد کاری فیلم ها را ندیده و راستش من کمی از خودم شرمنده می شوم که دیشب توانستم وقت بگذارم و تمام فیلم ها را ببینم.

«نه! موضوع این نیست. یوتیوب در چین ممنوع است».

من و همکار ژاپنی گیج به هم نگاه می کنیم و هر دو با هم می گوییم که در ژاپن برای دیدن یوتیوب مشکلی وجود ندارد و وی پی ان نمی خواهد و... .

«نه! موضوع این نیست. دیدن یوتیوب برای ما چینی ها همه جای دنیا ممنوع است».

همکار ژاپنی حوصله اش سر می رود. آن قدر ها هم کنجکاو نیست که بفهمد موضوع چیست. رها می کند و می رود دنبال کارش. من می مانم و لی. من می گویم در کشور من هم دیدن یوتیوب تحت قوانین محدودکننده و ممنوع کننده ای قرار دارد، اما همه نگاهش می کنند و وی پی ان مثل نقل و نبات ریخته است و من دیشب وقتی داشتم فیلم ها را نگاه می کردم، یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرده که یوتیوب ممنوع است. لی متعجب به من خیره می شود.

- «نمی ترسید؟»

-«از چه باید بترسم؟»

- «اگر خبر برسد که اینجا یوتیوب دیده اید؟»

- «اگر برسد هم اتفاقی نمی افتد، اما چطور ممکن است خبر برسد؟»

- «اینجا پر از دانشجویان چینی است. حتما خبر می برند».

- «و اگر خبر ببرند چه می شود؟»

- «احتمالا کارم را از دست می دهم. این کمترینش است».

لی بعد از دو روز سکوت به حرف آمده. می گوید می داند خارج از چین دائم تحت نظر است. می گوید وقتی از چین به بیرون سفر می کند، همچنان کشورش را با خودش این ور و آن ور می برد. می گوید همین چند وقت پیش فیلم سازی را که خارج از چین چند کلمه علیه دولت حرف زده، به محض ورود دستگیر کرده اند. می گوید عامه مردم در چین اصلا از این وضع چیزی نمی دانند. چرخ اقتصاد می چرخد و مردم زندگی شان را می کنند و روز به روز مرفه تر می شوند و برای همین تعداد زندانی های سیاسی برایشان مهم نیست، اما اگر روزی این اقتصاد از پای بیفتد آن وقت مردم درها را از پاشنه بیرون خواهند کشید. لی می گوید و می گوید، مثل اتومبیلی ترمز بریده، تا ناگهان بنزینش تمام می شود. یک لحظه به خودش می آید و با ترس به من نگاه می کند.

- «اگر خواستید این موضوع را برای کسی تعریف کنید، حتما اسم من را نیاورید لطفا!».

آن غروب مایکل می میرد. ما همه بهت زده ایم. جلسه فردا برگزار نمی شود و سه روز بعد هرکس برمی گردد سر خانه و زندگی اش. من در تمام راه برگشت فکر می کنم هر کدام از ما در غربت، برای دیگران ابعادی فراتر از یک فرد می یابیم و به نمادی از وطنمان تبدیل می شویم. برای همین وقتی هموطن هایی خارج از ایران کارهای رندانه یا غیرقانونی می کنند، دل آدم بیشتر به درد می آید تا داخل خود کشور؛ چون در نظر دیگران غیرایرانی، آنها ایرانی نیستند، آنها خود ایران هستند و مصاحبتشان عین سفری کوتاه است به سرزمینشان. من با ژاک به فرانسه ای سفر می کنم که تمام پدیده های تازه را با جان می پذیرد، رمانتیک و ریزبین و طناز است. من با مایکل به آمریکایی سفر می کنم که پرحرف و شلوغ و دست ودلباز و کمی زورگو و خوش گذران است و تا دم مرگ هم مرگش را باور ندارد. چینی که من با لی به آن سفر می کنم، اما می ترسد. ساکت است و می ترسد. حرف نمی زند و می ترسد. با پشتکار و با نظم کار می کند و می ترسد. چینی که من با لی به آن سفر می کنم، سرزمین ترسناکی است. حالا آنها با من به کدام ایران سفر کرده اند؟ نمی دانم. اما دیگر تردید ندارم که ما بیرون از سرزمینمان وجودی نمادین هستیم؛ عصاره سرزمینمان هستیم.