آرشیو دو‌شنبه ۴ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۸۰
هنر
۱۰
در بوته نقد

نگاهی به نمایش جمعه کشی اسماعیل خلج

متنی برای همه فصول

فرهاد امینی

نام اسماعیل خلج را سال هاست که با خود دارم، هنوز فراموشم نمی شود که در حوالی 18سالگی چطور در کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد، نمایش نامه هایش را می بلعیدم، از «حالت چطوره مش رحیم» تا «گلدونه خانم» یا «شبات» که به نظرم یکی از غریب ترین و قریب ترین نمایش نامه های تاریخ ادبیات معاصر ماست، سال های سال اینها با من بود، تا اینکه عصر جمعه، هفدهم آبان 98، به دیدن جمعه کشی اسماعیل خلج نشستم و نخستین واکنشم آه بلندی بود از سر حسرت که چرا آن قدر دیر به مواجهه با چنین اثری رفته ام!  هیجان و شعف ناشی از اجرا چنان بود که در روزهای بعد، زبانم از تعریف و تمجید ارزش های اجرا باز نمی توانست بماند و در هر کلاس و هر جمعی، مکرر مرور اجرا بود که جاری می شد، نتیجه اینکه جمعی از دانشجویان (قریب به سی وچند نفر) در روزهای بعد، به دیدن شتافتند و واکنش ها بی نظیر بود: ترانه ها را زمزمه می کردند، با تکرار شوخی ها، بین خودشان می خندیدند و لذت دیدن جمعه کشی را در روزهای بعد با خود داشتند! این جمع سی و چند نفره، بیشترینه شان سن و سالی حوالی  20 دارند، دانشجویان دوره کارشناسی نمایش اند، از سه دانشگاه مختلف غیرانتفاعی و سراسری اند و لاجرم پر از اجراهای سلبریتی محور و پر زرق و برق و امروزین و... .  بنا ندارم مشت را به شیوه های غیرعلمی به خروار نسبت بدهم و حکم های انتزاعی کلی صادر کنم، اما این جامعه آماری کوچک، خودبه خود نشان داد که اثر خلج پس از چهل و چند سال، همچنان شاب و سرحال و آماده مواجهه با نسل های بعدی است. دلم بود که زودتر از اینها درباره اجرا بنویسم و بلافاصله بعد از بیرون آمدن از سالن، کلمات و حرف ها بود که در سرم می چرخید، اما هر چه پیش تر رفتم، بیشتر مسجل می شد که این اثر لایق پژوهشی ژرف و در سطوح علمی-پژوهشی است؛ بنابراین آنچه در پی می آ ید مقدمه ای است از مقاله ای مفصل تر که در آینده ای نزدیک، با دست مایه های نظری پرمایه تری به چاپ خواهد رسید. در باب خلج بسیار گفته اند و نوشته اند و فارغ از کیفیت علمی نقدها، رویکردهای سیاسی و طبقاتی، مواجهه با زبان دراماتیک و ساختارهای نمایشی او، بارها بررسی شده، اما آنچه در ادامه به آن خواهیم پرداخت، مروری اجمالی بر فرایندهای ترجمه بینافرهنگی در ساخت تئاتر ایرانی و سازوکار جذب و طرد فرهنگی در سپهر نشانه ای اثر خواهد بود، تا راهکارهای ارائه شده توسط خلج، برای رسیدن به تئاتر ایرانی در مفهوم فرهنگی آن، نمایان تر شود. 

چیزهایی که باید از جمعه کشی آموخت: درباره هیبرید ساختاری

تئاتر، امروز پدیده ای بینافرهنگی است، پدیده ای که از ترکیب فرهنگ اروپامرکز، با فرهنگ های دیگر شکل می گیرد، این پدیده ممکن است هرکدام از سه وضعیت عام مواجهه و ترجمه بینافرهنگی (خود و نه دیگری - دیگری و نه خود - هم خود هم دیگری) را انتخاب کند، اما رسیدن به یک هیبرید فرهنگی (وضعیت هم خود هم دیگری)، مستلزم نظام ساختاری خاصی است که در نمایش جمعه کشی به خوبی دیده می شود.  نمایش جمعه کشی با نوعی مقدمه آغاز می شود، مقدمه ای شامل هم سرایی آوازی جمعی، اطلاعاتی تاریخی و انتقادی راجع به مکان نمایش (قهوه خانه)، اطلاعاتی درباره تاریخچه قهوه و معرفی اولیه شخصیت آقای همتی (صاحب قهوه خانه) و قهوه چی، شبکه های موجود در این مقدمه از سویی یادآور پرولوگ های مدرن و از سویی دیگر وابسته به سنت پیش پرده خوانی است.  رویکرد انتقادی و گریم ناواقع نمای عمدی که به شکستن توهم واقعیت مخاطب، خواهد انجامید از یک سو و شوخی های دسته هم سرایان با تک خوان اصلی این بخش (آقا همتی) - که شکست کلان روایت را به دنبال خواهد داشت - از سوی دیگر، نگاه به پیش پرده خوانی و ترکیب آن با یکی از ارکان سنت نمایش غربی، به عنوان یک رمزگان عام تئاتری را نشان می دهد. در واقع این ترکیب به شکلی صورت می گیرد که نه رمزگان عام دراماتیک (وجود پرولوگ) و نه رمزگان عام تئاتری (واقع نمایی روایت بازیگر)، اصیل نخواهند ماند و در مواجهه با پیش پرده خوانی، به طرد و جذبی جذاب منجر خواهند شد.  دکور اجرا (در پیوند با مکان اجرایی، یعنی سالن سنگلج)، همچنان چنین رویکردی را حفظ می کند، خطوط مستقیم دیوارها، بدون وجود زاویه های پرسپکتیوی در طراحی و حضور مدام بازیگران بر صحنه، در کنار گوشه های لخت و موکدا ناواقع نمای جلویی صحنه، همگی توهم واقعیت را در عین نشان دادن واقعیت به هم می ریزند، به این معنا که اجرا به جای ایجاد توهم واقعیت اجرایی و عیان کردن تئاتری (reveal)، دست به نوعی نشان دادن وضعیت (indication) می زند، اما استفاده از شیوه ها و فنون نمایش سنتی ایرانی، به ویژه تخت حوضی (مانند توزدن هایی که در لحظات مختلف، توسط شخصیت های متفاوت اتفاق می افتد)، ساحت اجرا را وارد مرحله جدیدی از هیبرید و دورگه بودگی می کند.  خلج با واردکردن رمزگان های خاص تئاتری و عام فرهنگی، متعلق به نمایش ایرانی، در میان رمزگان های فاصله گذارانه برشتی و نمایش های ناواقع نمای غربی، دست به خلق هیبریدی جدید در ساحت متن و اجرا می زند که شکل گیری درامی بینافرهنگی را ممکن می کند. از یاد نباید برد که هیبرید یا پدیده دورگه فرهنگی، تنها در صورتی شکل می گیرد که بر اصالت هیچ یک از طرفین هیبرید، تاکیدی صورت نگیرد؛ به این معنا اثر خلج، درعین حال که یک تئاتر با سازوکار تئاتری آن است، اما رمزگان های موجود در اثر، با عدم تاکید بر اصالت فرهنگی نمایش ایرانی و تئاتر غربی، یک اثر کاملا دورگه و لاجرم معاصر را ممکن می کنند.  آنچه تماشاچی مشغول دیدن آن است، نمایش سنتی ایرانی نیست، سیاه بازی یا تخت حوضی نیست، بلکه تئاتر است، اما تئاتری که در تاروپود خود، تمام عناصر نمایش ایرانی را هم داراست. این رویکرد دورگه در ساحت متن هم به شکل های مختلف رخ می دهد، ترکیب رمزگان های دراماتیک تئاتر آوانگارد بکتی، با رمزگان های ساخت متنی در نمایش سنتی، استفاده از آوازهای مختلف و درهم ریختن ساختار روایی و از همه مهم تر، استفاده از عناصری مانند صحنه شعرخوانی در میانه روایت دراماتیک، از جمله این تلاش های ساختاری هستند که به نظر نگارنده تا حد بسیاری موفق عمل می کند. 

مرکزگریزی در نظام های معنایی

جمعه کشی نمایشی مرکزگریز است؛ نمایشی که مداوم تلاش می کند مرکز گرایی رایج در کلان روایت های مختلف را در هم بشکند. این کلان روایت ها در ساحات مختلف، اعم از گفت وگوهای نمایشی و ارتباط شخصیت ها، سازوکارهای قصه پردازی و رمزگان های عام دراماتیک و همچنین نظام معنایی مکان اجرا، قابل رویت است.  آدم های نمایش جمعه کشی در تک گویی های مداوم، در برابر هم گفت وگو می کنند، اما این تک گویی ها به بی معنایی نمی انجامد، عدم امکان ارتباط در این متن، نه به واسطه ذات ناممکن بودن ارتباط زبانی (آن گونه که در آثار بکت و سایر آوانگاردهای هم دوره اش می بینیم)، بلکه به واسطه مرکزگریزی نیازهای ارتباطی است.  آقای احمدی و دوچرخه ساز حرف می زنند، هرکدام می خواهند حرف خود را بزنند، تلاش می کنند با هم ارتباط بگیرند، از زبان به عنوان ابزار بیان ذهنی خود استفاده کنند، اما هر جوابی که از طرف مقابل داده می شود سازوکار مرکزگرای گفتار طرف مقابل را در هم می ریزد و مرکز گریزش می کند. اما در نهایت همه یک درد کلی را می فهمند و به ملال ایمان می آورند.  صحنه درخشان مستی آقای احمدی (با بازی اعجاب آور و باشکوه خود اسماعیل خلج)، نمونه ای از این عدم امکان ارتباط است. احمدی تلاش می کند محوری برای حرف های خود پیدا کند، اما مدام به کلیت ملال و دل گرفته بازمی گردد. از سوی دیگر، این ارتباطی که تا مرز ممکن شدن پیش می رود، اما ابتر می ماند، حتی بین مخاطب و بازیگران هم شکل می گیرد، مخاطب در سازوکار رمزگانی اثر، احساس می کند که دیوار چهارم شکسته شده و بازیگران با او صحبت می کنند، اما بازیگران هرگز به صراحت مخاطب را هدف قرار نمی دهند و حتی در لحظه هایی که شکل صوری این ارتباط شکل می گیرد باز هم شخصیت در وضعیتی کنایی و دوپهلو، با خود حرف می زند. مرکز گریزی اجرا در ساحت ساختار متنی هم رخ می دهد. خلج رویدادهای متن را به شخصیت ها معطوف می کند و شخصیت ها با امیال مختلف و گاه متعارض خود، رویدادهای متن را مدام از رمزگان های عام دراماتیک یا دستور زبان نمایش دور می کنند تا جایی که مخاطب توقع به سرانجام رسیدن قصه را کاملا از دست می دهد.  برای مثال، نشانی موجود در جیب آقای احمدی تا مرز پیداشدن پیش می رود: دستور زبان دراماتیکی که در ذهن مخاطب وجود دارد این است که راننده می تواند نشانی را پیدا کند، اما آقای احمدی در تصمیمی ناگهانی از نشان دادن این کاغذ به راننده، خودداری می کند!  از سوی دیگر مکان اجرا که یک قهوه خانه است هم دچار چنین وضعیتی می شود: قهوه چی عملا مدام غایب است و خود افراد حاضر کارهای موجود در قهوه خانه را انجام می دهند!  چنین رفتاری، نظامی مرکزگریز در دستور زبان دراماتیک متن را فراهم می آورد که موجب چندصدایی و رویکردی کارناوالی در متن و اجرا می شود. جالب آن است که یکی از شخصیت هایی که تلاش بسیاری برای ایجاد ارتباط می کند، آقای همتی است؛ مردی که بناست نماینده فرادستان باشد، مدام در قهوه خانه حضور دارد و حاضر به ترک این ملال نیست و در هنگام گفت وگو مدام می خواهد حرف های طرف مقابل خود را به سوی ذهنیت شخصی خود مرکزگرا کند. این اتفاق خصوصا در گفت وگوی بین احمدی و دوچرخه ساز به اوج می رسد و در صحنه به قول آقای احمدی «شاعرانه» شعرخوانی، منجر به مضحکه ای کارناوالی از این دوتایی فرادست و فرودست می شود. 

 موخره

نمایش جمعه کشی علی رغم اینکه اثری صددرصدی و کامل نیست، اما بی شک اثری است که می تواند راه هایی برای ساخت و برساخت نمایش آینده ایرانی نشان دهد، راهکارهایی برای هیبریدهای رمزگانی در تئاتر فراهم کند و مفاهیم بینافرهنگی درخشانی را پیش چشم بگذارد. گاهی خیال می کنم نکند فرداروز بر ازدست رفتن فرصت بازتولید چنین دیدگاه هایی مویه کنیم، هم از آن دست که امروز بر فرصت های ازدست رفته پیشین مویه سر می دهیم. 

زیاده جسارت است، عمر استاد دراز.