آرشیو چهار‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸، شماره ۴۷۶۸
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(66)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

  به جرات می توان گفت که چینی ها مبدع بوروکراسی مدرن بودند، یعنی یک کادر اداری دائمی که بر مبنای توانایی و نه خویشاوندی یا پیوندهای موروثی برگزیده می شدند. بوروکراسی بدون برنامه ریزی و از هرج و مرج چین دوران «ژو» و در پاسخ به ضرورت فوری کسب مالیات برای جنگ سر برآورد. نظام اداری در سال های اولیه «ژو»، همچون نظام اداری در دولت های باستانی دیگر مانند مصر، سومر، ایران، یونان و روم، موروثی بود. پست های اداری به خویشان حاکم داده می شد و بخشی از خانواده حاکم پنداشته می شدند. تصمیم گیری کاملا سلسله مراتبی نبود، بلکه مبتنی بود بر مشورت و وفاداری های شخصی.

 نوآوری فنی غیرنظامی

رشد اقتصادی «عمقی» و «سطحی» در چین از قرن چهارم تا قرن سوم قبل از میلاد رخ داد. محرک رشد عمقی برخی از نوآوری های فناورانه از جمله گذار از افزارهای برنز به آهن و سپس توسعه تکنیک های ریخته گری چدنی مبتنی بر دم آهنگری؛ تکنیک های بهتر برای یوغ زدن به حیوانات جهت شخم زدن زمین و مدیریت بهتر زمین و آب. تعاملات تجاری میان بخش های مختلف چین افزایش یافت و جمعیت شروع به رشد چشمگیر کرد. محرک رشد سطحی هم افزایش جمعیت و اسکان آنها در مناطق مرزی جدید مانند سیچوان بود. این رشد اقتصادی تا حدودی همان چیزی است که اقتصاددانان آن را «برون زا» می خوانند یعنی این رشد در نتیجه نوآوری های فناورانه اتفاقی رخ داد که محرک آن منطق داخلی نظام اقتصادی نبود. یکی از محرک های بیرونی مهم ناامنی نظامی بود. تمام دولت ها در «دوره ایالات متخاصم» فشار عظیمی را برای افزایش سطوح مالیات و بنابراین، سطوح بهره وری کشاورزی احساس می کردند؛ تمام آنها نوآوری ها را کپی کرده و از آنها برای افزایش موقعیت قدرت نسبی شان استفاده می کردند.

 ایده ها

قابل توجه است که قرون بسیار خشونت بار اواخر «دوره بهار و پاییز» و «دوره ایالات متخاصم» یکی از بزرگ ترین فوران ها و برون ریزی های فرهنگی در تاریخ چین را تولید کرد. جابه جایی اجتماعی شدید ایجاد شده به واسطه جنگ های دائمی، سبب تعاملات قابل توجهی در مسائل سیاسی و اخلاقی شد و نیز فرصت هایی برای معلمان، نویسندگان و مشاوران بااستعداد برای به جا گذاشتن اثری از خود خلق کرد. یکی از بی شمار معلمان سیاح که در این دوره دانشجویان را جلب می کرد «کنفوسیوس» بود که از خانواده ای نجیب بود اما باید به عنوان دانشمند و معلم راه خود را می پیمود. نویسندگان بی شمار دیگری هم طی دوره به اصطلاح «صدها مکتب اندیشه»ای [Hundred Schools of Thought: این دوره در حقیقت عصر گسترش عظیم فکری و فرهنگی در چین بود. شاید بتوان آن را «رنسانس» چین در قرن ششم قبل از میلاد تا 221 قبل از میلاد دانست که در آن دانشمندان و فیلسوفان بسیاری ظهور کردند. اگرچه این دوران مملو از جنگ های خونین و هرج و مرج های گسترده بود اما به «عصر طلایی» فلسفه چینی هم معروف است] اوایل دوره «ایالات متخاصم» وجود داشتند از جمله موزی، منسیوس، سون تزو، هان فی و شون ژی که هر کدام نوشته هایی به جا گذاردند که بر سیاست چین طی قرون بعدی تاثیرگذار بودند. بی ثباتی سیاسی این دوره ظاهرا نوعی ناپایایی فکری ایجاد کرد که در تحرک فیزیکی روشنفکرانی نمود یافت که از یک حوزه سرزمینی به حوزه ای دیگر رفته و خدمات [فکری]خود را به آن دسته از مراجع سیاسی ارائه می دادند که به آموزه های آنها علاقه نشان می دادند و طالب این آموزه ها و صاحبان این آموزه ها بودند.

اهمیت سیاسی این اضطراب فکری دوگانه بود. اول، چیزی مانند ایدئولوژی را خلق کرد، یعنی، مجموعه ای از ایده های دریافت شده برای ترتیب بندی صحیح حکومت که به واسطه آن نسل های بعدی چینی ها می توانستند درباره عملکرد رهبران سیاسی شان قضاوت کنند. یکی از شناخته شده ترین ایدئولوژی ها آموزه کنفوسیوس بود؛ اما کنفوسیونیست ها درگیر یک بحث فکری تلخی با دیگر مکاتب اندیشه ای مانند قانون گرایی شدند؛ ستیزی که بازتاب دهنده مبارزات سیاسی در حال وقوع بود. اندیشمندان و اهل علم به مثابه گونه ای از والاترین انسان ها تقدیس می شدند، حتی والاتر از جنگجویان یا کشیش ها. در حقیقت «ترکیب» نقش های فکری و بوروکراتیک وجود داشت به شیوه ای که قرینه و همتایی روشن در تمدن های دیگر نداشت.دوم، تحرک روشنفکران در سراسر چین ترغیب کننده رشد چیزی بود که به شدت شبیه یک فرهنگ ملی می نمود. کلاسیک های بزرگ چینی که در این دوره بودند به مبنایی برای آموزش نخبگان و شکل گیری فرهنگ بعدی چین تبدیل شدند. هویت ملی در آگاهی از این کلاسیک ها ثبات می یابد؛ پرستیژ آنها به گونه ای بود که به دورترین نقاط امپراتوری رسوخ کرده و واقعا فراتر از مرزهای امپراتوری می رفتند. اگرچه پادشاهی های صحرانشین مرزی به لحاظ نظامی گاهی قوی تر از چین بودند؛ اما هیچ یک با سنت فکری چین قابل قیاس نبودند. مردمان غیرچینی که یورش می بردند و به صورت دوره ای بر بخش هایی از چین حکم می راندند به ندرت نهادهای خود را بر چین تحمیل می کردند؛ در عوض، آنها تمایل داشتند که با استفاده از نهادها و تکنیک های چینی بر چین حکم برانند.