آرشیو چهار‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸، شماره ۴۵۲۷
صفحه آخر
۱۶
در ستایش جزئیات

آرمان سادگی کامو

دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی

آثار ادبی و تولیدات فکری متفکران، تنها بخش آشکار کوه یخ است. ما فقط بخش اندکی از شخصیت آنها را در این آثار می یابیم. اگر کسی حوصله کند و زندگی و زمانه این متفکران را بررسی کند، با لایه های دیگری مواجه خواهد شد که چه بسا بر فهم ما از این آثار ادبی و نویسندگان شان تاثیر جدی خواهد گذاشت. آلبر کامو یکی از این شخصیت ها است که گاه آنچه می نویسد با آنچه زیست می کند، در تعارض است. البته این اختصاص به کامو ندارد. کمابیش دیگران نیز چنین هستند. اما غالبا از این حالت خود غافل هستند. عرصه تفکر، عرصه خودنگری و خودشناسی است.

کتاب «آرمان سادگی» (آیریس رادیش، مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1395، 356 صفحه) پرتوی بر قسمت پنهان این کوه یخ می افکند و ما را با سویه های پنهان او آشنا می کند. به روایت زندگی نامه نویس کامو، او در کل زندگی اش با تعارضات لاینحلی زیست و هرگز نتوانست از پس خودش برآید. در مصاحبه ای که پس از مرگش منتشر شد از او پرسیده بودند: از چه بیش از همه چیز متنفر است؟ و او پاسخ داده بود از «جهت تاریک من». (ص305)

او که در الجزایر زاده شده و کودکی و نوجوانی خود را در آنجا گذرانده بود، در جنگ استقلال این کشور جانب فرانسه را گرفت و در سخنانی معروف گفت: «من میان عدالت و مادرم، مادرم را ترجیح می دهم» و بدین ترتیب، بر ضد استقلال الجزایر موضع گرفت. به زنان توجه جدی داشت، اما هرگز عشق را جدی نمی گرفت و «انسان ها را تا حد معیار تمام چیزها بالا می برد، اما انسانیت دور و برش چندان او را تحت تاثیر» قرار نمی داد. (ص71)

از نوجوانی و پس از آنکه مشخص شد سل دارد، به اپیکتتوس رواقی علاقه مند شد و تا پایان عمر آثار رواقی را می خواند، اما به گونه دیگری می زیست. تا آن جا که بین دو قطب عیاشی و ریاضت گیر کرده بود. شعار تسلط بر خویشتن می داد، اما در عمل به گونه دیگری بود. (ص 168)

ویراستاری انتشارات گالیمار را، که با آلمانی های اشغالگر همکاری می کرد، پذیرفته بود و در عین حال با اعضای جنبش مقاومت در دفتر کار خود دیدار می کرد «تناقض های زندگی دیگر از این بزرگ تر نمی شود» (ص185) . البته ممکن است این همکاری محمل و پوششی برای فعالیت مخفی او بوده باشد.

با آنکه خود به تناقض های زندگی خویش کمابیش وقوف داشت، به گفته معشوقه اش، ماریا ساکارس،: «هرگز تلاش نکرد حتی یکی از تناقض های خود را حل کند. هیچگاه نمی خواست زندگی و هستی خود را محدود کند.» (ص 199)

در عین ارتباط گسترده با زنان، در مجموع از آنها متنفر بود؛ تنفری «خردکننده». از نظر او «زن، جز در عشق، کسالت بار است» (ص336)

با آنکه متفکری نقاد بود، ظرفیت نقد را نداشت و چون «انسان طاغی» منتشر و نقدهایی متوجه او شد، به همه آنها پاسخ داد. هنگامی که نقدی از ژانسون در له تان مدرن، که سردبیر آن سارتر بود، منتشر شد، او به جای سکوت یا بی تفاوتی طی نامه ای هفده صفحه ای به سردبیر از خود دفاع کرد. سارتر هم با پاسخی دوازده صفحه ای او را کاملا منزوی کرد و گفت که کامو حتی اجازه بحث درباره کارش را به کسی نمی دهد و تنها سرهایی را می پذیرد که در مقابل او خم می شوند. (ص 249) پاسخ سارتر چنان او را در هم شکست که «کامو از این ضربه بهبودی» نیافت (ص251) .

زندگی پرشوری داشت و از زندگی در خانواده ای کارگری به اوج موفقیت رسید، شهرت و اعتبار کافی کسب کرد و در 44 سالگی جایزه نوبل را دریافت، با این حال روایت خودش از زندگی اش روایت سردی است و مبتنی بر بی توجهی، تا جایی که در یادداشت های خود از 1935 تا 1959 «هیچ نکته شخصی ننوشته است» و هیچ اشاره ای به خلقیات و عشق و فرزندانش ندارد. (ص72)

در اواخر زندگی اش، کامو این گونه دست به جمع بندی آن می زند: «حالا در میان تکه پاره ها پرسه می زنم، بدون قانون هستم، شقه شده، تنها و پذیرای این تنهایی، تسلیم ویژگی ها و ناتوانی های خود. و باید حقیقتی را پس از آنکه تمام زندگی خود را در نوعی دروغ گذراندم، بازسازی کنم.» (ص282)

خواندن این کتاب خوشخوان، فارغ از برخی سوگیری های آشکار و نهانش، بار دیگر به ما یادآوری می کند که انسان کامل وجود ندارد و هر کسی باید در حالی که صلیبی بر دوش گرفته است، بکوشد تکه پاره های وجودش را همساز کند و طرحی ماندنی از زندگی اش پی ریزد.