آرشیو سه‌شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۸۱
هنر
۱۰
سینمای جهان

مرد نامرئی

تارا استادآقا

«تونی اردمن» (Toni Erdmann) ساخته مارن آده سینمایی ناب گروتسک است که مفهوم چندبعدی زیستن را به نمایش می گذارد. فیلمی سوررئالیستی که در بطن نظام سرمایه داری مطرح می شود و چالش های زندگی عاشقانه و کمیک پدر و دختری متفاوت را به نمایش می گذارد. شخصیت دوگانه وینفرید (پدر) از همان پلان های آغازین فیلم، در قالب یک نمایش کمدی با مامور پست به نمایش گذاشته می شود. وقتی او نمی تواند در جهان واقع که طبق قراردادهای خاص خود و ارتباطات سرد، حسابگر و مکانیکی آدم ها اداره می شود ظاهر شود، «تونی اردمن» شخصیتی است که می تواند او را از مهلکه برهاند. شخصیتی نیمه دیوانه، عجیب و رها که تصمیم گرفته در میهمانی ها و محل کار اینس (که مشاور یک کمپانی بزرگ نفت است) حاضر شود، خودش را سفیر آلمان، تاجر یا مشاور پروژه های نفتی مشابه معرفی کند، اینس را از دور زیر نظر بگیرد و سعی کند با تمسخر پوچی زندگی جدی و تهی از مفهوم اینس، او را به ریشه های واقعی مفهوم زیستن رهنمون کند. فیلم در دو سطح خودآگاهی و ناخودآگاهی در جریان است که با تغییر هویت وینفرید به سطح معنا می رسد. خودآگاهی که با هویت واقعی وینفرید در جهان واقع همراه است و ناخودآگاهی که با شخصیت تونی اردمن ظاهر می شود. وینفرید شخصیتی «الینه» با ساختار سنگی دنیای سردی است که در آن می زید. جهانی که وینفرید در سطح ناخودآگاهی برای خود ساخته، یک مانیفست بکر ارائه می دهد: «تنها کودکان و حیوانات به مثابه ابژه های بی گناهی و خلوص هستند که ارزش وجود و زیستن دارند». او برای درامان ماندن از واقعیت اجتناب ناپذیر جهان واقع ناچار به ساخت هویتی غیرواقعی است. هویتی که در ابتدا به نظر می رسد برای مضحکه جهان واقع ساخته شده و کارآمد است؛ مضحکه نظام سرمایه داری که اینس نیز در آن سهیم و در حال دست وپازدن در آن است تا بتواند جایگاه خود را تثبیت کند. فیلم ساز تا نیمه های داستان موفق می شود با اتکا بر شخصیت اردمن، این مفهوم را به واقعیت فیلمیک تسری دهد و بر امر واقع، پیروزی موفقیت آمیزی داشته باشد. اردمن به خوبی می تواند اینس را به عنوان نمودی از جهان کاپیتالیستی به چالش بکشد، او و اهدافش را به باد سخره بگیرد و سلطه ناخودآگاهی را بر خودآگاهی به نتیجه برساند. بعد از آخرین همراهی وینفرید با اینس در یکی از قرارهای کاری اش که به اخراج کارگران منجر می شود؛ در سکانسی که او مورد لطف و محبت مردمان محلی آن منطقه واقع می شود، بار دیگر مسئله غلبه نظام کاپیتالیستی (که با منطق خودآگاهی همراه است) بر پرولتاریا و قشر فرودست (که با ناخودآگاهی همراه است) پررنگ می شود و این بار این واقعیت اجتناب ناپذیر جهان واقع است که هجوم می آورد و بر سوبژکتیویته وینفرید به مثابه جهان ناخودآگاهی غلبه می کند. حالا او با اینکه مرد بومی را با توصیه همیشگی اش «حس شوخ طبعیت رو از دست نده» وداع می گوید، اما در ناخودآگاه دچار بحران عمیقی شده که تا انتهای فیلم به آن دامن زده می شود و به تاریکی درونی وینفرید می انجامد. واقعیت دردآور و اجتناب ناپذیر نظام کاپیتالیستی که در حال فروبردن جهان در خود است و اردمن نیز با شوخ طبعی اش نمی تواند بر آن فائق شود، رفته رفته تحلیل می رود و نامرئی شدن آغاز می شود. وینفرید در سکانس میهمانی تولد اینس با ماسک بلغاری سوررئالیستی و حیرت آوری ظاهر می شود که سطح ناخودآگاهی فیلم را تا قله های اوج بالا می برد. او حالا دیگر نه می تواند با هویت واقعی اش به عنوان پدر در محافل اینس ظاهر شود، نه در قالب شخصیت تونی، چون امر واقع به سرعت در سوبژکتیویته نفوذ کرده و بر واقعیت درونی اش غلبه می کند. او فکر می کند با کورکردن خودش در قالب ترفندی برای مقابله با امر واقع، نامرئی می شود و نمی تواند به وسیله چیزی که از دیدن آن امتناع می کند آسیب ببیند. پس به این وسیله دست به یک خودفریبی محض می زند. او همچون کودکی برای ازسرگذراندن بحران درونی و اضطرابش، خود را در دامان مادرش پنهان و خودش را در قالب شخصیت و هویتی بی نام و نشان نمودار می کند تا از امر واقع هولناک پیرامونش بگریزد. در این میان با شخصیت عمل گرا و مثبت اینس مواجهیم. شخصیتی که از ابتدا سعی داشته به مهره تاثیرگذاری در جهان سرمایه داری بدل شود و لحظاتی آکنده از اضطراب، فشارهای کاری مضمحل  را پشت سر گذاشته؛ شخصیتی که از زندگی ساختگی اش لذتی نمی برد و به اجبار تن به ادامه آن داده است. با این حال برخلاف وینفرید که تا به حال یکه تاز میدان مبارزه علیه جهان نمایشی زندگی اینس بوده، در پایان با عکس العمل فی البداهه، به سطحی از «ناخودآگاهی» دست می یابد. او زیستن در جهانی را تجربه می کند که با جهان واقع فاصله ای ژرف و شگرف دارد و برخلاف وینفرید در میزانسنی دیالکتیک، خود واقعی اش را بدون هیچ نقابی به نمایش می گذارد. حالا او می تواند بر پایه شخصیت شجاع و راسخش به سطحی از ناخودآگاهی دلخواه وینفرید و به مفهوم قابل قبولی از زیستن دست یابد. پلان های پایانی این سکانس، اینس رستگارشده در بازی پرچالش زندگی را در آغوش وینفرید نامرئی به نمایش می گذارد. دختری با شمایلی سپید در آغوش پدری با شمایلی سیاه که در یک فضای عمومی، احساسات شگرف انسانی را تبدیل به درون مایه ای جهان شمول می کنند و از بند رکود و تاریکی جهان واقع پیرامون شان می گریزند.