آرشیو چهار‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۶
ادبیات
۹

تجدیدچاپ دو کتاب از قاسم هاشمی نژاد

بازگشت به ریشه ها

شرق: در صحبت از ادبیات پلیسی در ایران از معدود نمونه ها و گاه تنها نمونه ای که معمولا از رمان پلیسی ایرانی ذکر می شود رمان «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی نژاد است. رمانی که چاپ اول آن در سال 1358 در گیرودار وقایع سیاسی آن سال ها گم شد و نادیده ماند و این نادیده ماندگی ادامه داشت تا اینکه این رمان ناگهان به چشم آمد و مطرح شد، به ویژه از این لحاظ که از معدود تجربه های جدی در زمینه نوشتن رمان پلیسی در ایران بود. نام «فیل در تاریکی» را بیش از هر چیز وجه پلیسی آن پس از سال ها بر سر زبان ها انداخت، چراکه ادبیات جدی و نخبه گرای ایران تا پیش از دو، سه دهه اخیر ادبیات پلیسی را چندان به جد نمی گرفت و پلیسی نویسی در میان قصه نویس های جدی ایران چندان باب نبود و از همین رو «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی نژاد تا سال ها در حاشیه ماند که البته شاید تجدیدچاپ نشدن و نایاب بودن این رمان هم در این قضیه بی تاثیر نبود اگرچه وقتی این رمان مطرح شد و نامش سر زبان ها افتاد، نسخه های افستی آن وارد بازار غیررسمی کتاب ایران شد. اخیرا اما نشر هرمس این رمان را بعد از سال ها تجدید چاپ کرده است و این فرصتی است برای بازخوانی «فیل در تاریکی» و ارزیابی درست تر و دقیق تر آن. «فیل در تاریکی» را رمانی با مولفه های رمان های جنایی نوآر دانسته اند و همچنین رمانی در ژانر تریلر (دلهره آور). رمان ماجرای گاراژداری به نام جلال امین است که برادرش، حسین، که در آلمان زندگی می کند در بازگشت به ایران برایش یک اتومبیل بنز می آورد. قاچاقچیان مواد مخدر، بدون اطلاع حسین، در بنز هروئین جاسازی کرده اند. به این ترتیب بنز به عامل شر و جنایت بدل می شود چراکه در ایران عده ای در پی محموله جاسازی شده در آن هستند. برادر جلال در جریان این ماجرا به قتل می رسد و این جلال را به درگیری با تبهکاران وا می دارد، چون او می خواهد انتقام برادرش را بگیرد.

«فیل در تاریکی» یکی از معدود تلاش های جدی برای خلق رمان پلیسی ایرانی است. هاشمی نژاد این رمان را در سال 55 نوشت و نخستین بار به صورت پاورقی در روزنامه «رستاخیز جوان» منتشر کرد. بعد از آن در سال 58 انتشارات کتاب زمان این رمان را به صورت کتاب چاپ کرد. از ویژگی های بارز این رمان، جدا از وجه پلیسی آن که در رمان جدی ایرانی نادر بود، زبان پاکیزه و با وسواس پرداخت شده آن است. «فیل در تاریکی» اگرچه شاید در نگاه اول اثری غیرسیاسی به نظر آید و این غیرسیاسی بودن هم از دلایل اقبال دیرهنگام به آن دانسته شده است، اما همان طور که منتقدانی اشاره کرده اند این رمان تصویری تلخ و سیاه از جامعه ایران در سال های پایانی عصر پهلوی، زمانی که رمان در آن نوشته شده است، به دست می دهد. هاشمی نژاد به جز «فیل در تاریکی» دیگر رمان پلیسی ننوشت اما یک رمان پلیسی نوآر، «خواب گران» ریموند چندلر، را به فارسی ترجمه کرد. از او به جز «فیل در تاریکی» یک کار داستانی دیگر هم منتشر شد که حال و هوایی متفاوت با «فیل در تاریکی» داشت؛ این اثر، قصه بلندی است به نام «خیرالنساء» که آن را هم اخیرا نشر هرمس تجدید چاپ کرده است. «خیرالنساء» نخستین بار در سال 72 در نشر کتاب ایران به چاپ رسید. هاشمی نژاد در این قصه بلند سرگذشت شخصیتی واقعی، مادربزرگ خود، را دستمایه قرار داده و قصه در واقع قصه زندگی مادربزرگ اوست. هاشمی نژاد علاوه بر ادبیات جدید، ادبیات کلاسیک و به ویژه ادبیات عرفانی ایران را خوب می شناخت و بر آن اشراف داشت که از نمودهای این اشراف کتاب «سیبی و دو آینه» است. علقه های عرفانی هاشمی نژاد در قصه «خیرالنساء» مشهود است. خیرالنساء زنی است که با آمدن پسرک نابالغ سپیدپوشی که جلد تیماجی همراه دارد، دچار دردی در سر می شود و این درد او را به درمان بیماران توانا می کند. این گونه است که خیرالنساء به طبیبی حاذق بدل می شود که بیماران را شفا می دهد. زمانه اما عوض می شود و تجدد باعث می شود که خیرالنساء را از مداوا منع کنند. دغدغه هاشمی نژاد در «خیرالنساء» گویی بازگشت به ریشه هاست؛ ریشه های فرهنگی که آمدن تجدد از محیطی دیگر آنها را به محاق و فراموشی رانده است. بین «فیل در تاریکی» و «خیرالنساء» اگرچه شاید در نگاه اول تفاوت از زمین تا آسمان باشد، اما نیک که بنگریم شباهتی را در آنها می یابیم: در هر دو قصه، چیزی که از خارج وارد می شود اسباب شر و دردسر می شود و روال امور را مختل می کند.«خیرالنساء» را هاله ای از افسانه و راز پوشانده است. قصه در یکی از روستاهای طبرستان اتفاق می افتد و در نثر آن واژگان زبان طبری به کار رفته است. ماجرای آمدن پسر نابالغ و آوردن جلد تیماج هم؛ که طرح ماجراهای بعدی قصه را پی می افکند، برگرفته از سنتی طبری است به نام «مارمه» که در یادداشت های پایان کتاب این گونه توضیح داده شده است: «روز اول ماه پسربچه نابالغی شناخته به خوش قدمی شاخه سبزی را به خانه مقرر می برد و آن را کنار آب و چراغ و آینه می گذارد. کاری که برای تمام طول ماه به شگون گرفته می شود».

قصه با همین سنت آغاز می شود. با آمدن کودکی به در خانه خیرالنساء: «کودک سپیدپوش ناشناس، شاخ نارنج دستی و دستی جلد تیماج» که این صحنه آغازین خود حال و هوای قصه های عرفانی کهن را دارد. هاشمی نژاد در «خیرالنساء» نیز مانند «فیل در تاریکی» به زبان توجهی ویژه دارد و آن را سرسری و باری به هرجهت خرج نکرده است. زبان قصه «خیرالنساء» به خوبی نشانگر اشراف او به پشتوانه های ادبیات فارسی است و خواندن دقیق متون کهن. آنچه می خوانید، قسمتی است از این قصه: «در خانه آن شب دیگ و بادیه، هرچه بود، کف اتاق ها چیدند که آب از سقف راه باز کرده بود. باران بی موقعی بود. ماهی بود که نوروزی خوان ها شبانه مژده بهار به خانه ها می برند؛ اما نه در چنین هوایی.سفره شام را تازه برچیده بودند که یکباره از پشت در، میان شرشر ناودان ها و صدای شکستن قطره ها بر سفال بام، آواز نوروزی خوان برخاست. واگردان مرسومش را با مژده باد بهاران آمده بود و اکنون قافیه اش را با عید بزرگان می بست - نوروز.

مبهوت زن و شوهر نگاه هم کردند. نوروزی خوان واقعا یکبارگی کرده بود امشب.

مرد بی اعتنا به بارش تند باران پیش درآمد مدیحه ای می آراست، بالابلند، در ستایش بانوی خانه، خیرالنسای حکیم. قصه ها از علم و حذاقت حکیم می گفت. مبارک دستی اش را می ستود. نمونه حتی چاشنی سخنش می کرد. داستان مردی که به دستش زخمی مهلک زده بود با دهره، وقتی جوانه درخت برای بزغاله اش می برید. دست به مرور سیاه شد. از انتهای بازو قرار به بریدنش داده بودند پزشکان. بیچاره برزگر فقیری بود و برای کشت و کار محتاج به هر دو دستش. شبانه از قرق بیمارستان گریخت، دل به مرگ نهاده. تقدیر این بار با او مدارا کرد و بر در حکیمش آورد. دست شفای حکیم به زندگی برش گرداند. شرح احوال مریض را موبه مو می داد- اسم، سن و سال، حتی محل سکونتش که دهی بود فرسنگ ها دور از شهر. و همه در پوشش نظمی محکم.

علی به وجد آمده از طبع روان نوروزی خوان سراپا گوش بود. حیرتش را بروز داد: بی سرپناه، زیر آسمانی که انگار سر مشک واکرده بود، سنگ تمام می گذاشت مرد. نوروزی خوان قافیه ها را این بهار بی باک به رشته می کشید و از باریکه های دشوار می جهید چنان چابک که گویی معجزات زن گره از زبانش واگشوده بود. علی اسکناس درشت پنج ریالی را که تا آن روز چرب ترین دهن مزد نوروزی خوان بود، توی دستش می گرداند. سفال ها به فغان بودند. باران شدیدتر از پیش می بارید. حکیم دلواپس مریض شدنش بود و می گفت ذات الریه خواهد کرد، مردک بی نوا. علی، هنوز مشتاق به شنیدن بدیهه سازی های او، به شوخی می گفت شکر خدا طبیبش مجانی ست! اما دلش دیگر رضا نداد به معطل کردن او بیش از این. پول کاغذی را به احمد داد تا برای نوروزی خوان برد.

احمد خیس از باران برگشت پول در مشت».