آرشیو چهار‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۶
ادبیات
۹
عطف

یاس و جنگ

شرق: «هتل» رمانی است از هنگامه مظلومی که در نشر ثالث منتشر شده است. راوی رمان مردی است به نام سعید که کارمند بخش پذیرش یک هتل است و همسرش مریم نیز پرستار است. بخش اول با روایت ملال روزمرگی ها آغاز می شود. سعید پنجره ها را نگاه می کند و به زندگی پوچ آدم های پشت پنجره های بسته و پرده پوش می اندیشد که در همین حین مریم موضوعی را با او در میان می گذارد؛ موضوع ضرورت بچه دارشدن را. سعید اما با بچه دارشدن موافق نیست. از همین بخش اول درمی یابیم که چیزی در زندگی آ نها سر جایش نیست و زیر پوست این زندگی مشترک بحران و تلاطمی هست. مریم علاقه مند به زندگی با سعید می نماید اما در سعید گویی میل به زندگی با مریم مرده است و در این میان پای شخصیتی دیگر هم به میان می آید. در جایی از رمان یکی از شخصیت ها اشاره ای به رمان «پایان رابطه» گراهام گرین می کند و درباره یاس حرف می زند که این سخن گفتن از یاس چه بسا در بافت رمان حاوی معنایی مرتبط با آن باشد، چراکه یاس یکی از مفاهیم محوری رمان است که راوی رمان حین اندیشیدن به موقعیت خود و آدم ها به آن دچار می شود یا آن را به نحوی در روایت خود بازتاب می دهد و این یاس در اتمسفر رمان نمودی بارز دارد. آنچه می خوانید سطرهایی است از این رمان: «یک ونیم صبح بود. کوچه را تا سر خیابان پیاده رفتم. آژانس ماشینی برایم نفرستاد. مرد گفته بود ماشین ندارند و باید صبر کنم تا خبرم کند. حتما دروغ می گفت و بیم خیابان های لغزنده بود که وادارشان کرده بود قید کاسبی را بزنند. تاکسی ها و شخصی ها هم کم بودند. نیم ساعتی طول کشید تا سروکله اولینشان پیدا شد. بیست وپنج تومان نرخ داد و من سرم را از پنجره نیم گشوده داخل بردم و گفتم: نچ. همان طور که شیشه آرام آرام بالا می رفت شنیدم که گفت: کم تر از این نمی برنت. دومی هم که یک پیکان کرم رنگ بود حرف از بیست وپنج تومان زد. این بار گفتم: کم تر بگیر. و راننده سیاه سوخته اش گفت: نچ. و گاز داد. سیگاری روشن کردم و شروع به قدم زدن کردم. چند گام در طول خیابان برمی داشتم و بعد مسیر رفته را بازمی گشتم. در هر رفت و برگشت بی دلیل سعی می کردم پایم را درست جایی بگذارم که نقش کف کفش هایم بر برف افتاده بود. بعد پنج دقیقه ایستادم. بادگیرم را درآوردم و زیر بغل زدم».دیگر اثر داستانی که اخیرا در نشر ثالث منتشر شده، مجموعه داستانی است به نام «آمیخته به بوی ادویه ها» نوشته مریم منوچهری. «آمیخته به بوی ادویه ها» شامل هشت قصه است با عنوان های: «دقیقه هشتادویک»، «آمیخته به بوی ادویه ها»، «ننه مملکت»، «این شط کوسه دارد»، «کافه حاج رئیس»، «لنج ابوفواد»، «یک روز تابستانی عبد مرد» و «چهار ثانیه به پایان».

جنوب یکی از مولفه های تکرارشونده در قصه های این مجموعه است و بسیاری از قصه های کتاب در جنوب اتفاق می افتد و شخصیت های قصه ها اغلب اهالی جنوب اند. جنگ و زیستن در هراس جنگ و زندگی آدم ها در دهه 60 از دیگر مولفه هایی است که در بعضی قصه های کتاب با آنها مواجه می شویم. گاه در قصه ها زندگی های فردی در متن زیست اجتماعی یک دوره روایت می شوند و گاه حین روایت این زندگی ها ارجاع داده می شود به خاطرات مشترک یک نسل، مثل ارجاع به بازی آرژانتین و کامرون در جام جهانی 1990 در قصه اول مجموعه که در حین وقوع بحرانی در زندگی راوی قصه از تلویزیون پخش می شود و شکست آرژانتین از کامرون پیوند می خورد با شکستی که راوی آن را تجربه می کند. آنچه می خوانید سطرهایی است از قصه «ننه مملکت» از این مجموعه: «خارج شدن از شهر مصیبت بزرگ تری بود. هیچ کجا خیالت راحت امن بودن، نبود. می ترسیدم از پس و پشت هر دیوار و کنج هر کوچه ای، غریبه ای، دشمنی، چیزی، سروکله اش پیدا شود. نفسم حبس سینه بود تا برسیم به شط و بلمی پیدا کنم که ننه را با خود ببرد. روی سر شهر ابرهای سیاهی از سر سوختن پالایشگاه، بست نشسته بودند. از دور و نزدیک، خمسه خمسه ها و ترکش ها و گلوله ها ولوله می کردند و شهر را گذاشته بودند روی سرشان. عرق کرده بودم و لباس چند روز پوشیده ام، به تنم چسبیده بود و از خودم حالم به هم می خورد و بی که حواسم باشد، مدام دولا دولا راه می رفتم. هنوز چیزی نگذشته، بدنم داشت آمخته جنگ می شد. سر خم شده، نفس حبس گرفته، چشم های سرگردان و حتی خوابیدن های هوشیار. اما ننه آرام بود. با هر صدای انفجار نزدیکی، کیف کوچک همراهش را تنگ تر توی بغل می گرفت و پلک هایش را محکم تر به هم فشار می داد. داشت زیر لب همان ذکری را می خواند و تکرار می کرد که با هم توی فیلم شنیدیم. همان وقت، غصه انگار پرنده ای باشد با بال های فراخ، چند برابر بیش تر از قبل، اتراق کرد توی قلبم».