آرشیو سه‌شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸، شماره ۳۵۸۱
روزنامه فردا
۱۶
قصه های شهر

صدایی که نبودیم

گیتی صفرزاده

هفته قبل همسرم گفت  یک مرکز توسعه گردشگری برای حضور در یک جلسه عمومی دعوت مان کرده است. با اینکه حدس می زدم این جلسه عمومی یک جلسه معرفی و به دنبالش فروش خدمات هتل و تور باشد اما از آنجا که حس کنجکاوی و امید به یافتن چیزهای جدیدتر هنوز فعال ترین حس موجودم است، پیشنهاد همسر را لبیک گفتم و در روز موعود راهی هتل برگزاری جلسه شدیم. حدسم درست بود و یک ساعتی شنونده صحبت های مجری مراسم برای آشنایی با گروهی شدیم که طبق گفته های خودشان (و راست و ناراستش هم پای خودشان!) هم باعث ساخت هتل های جدید و نوآورانه در ایران شده بودند، هم امکانات سفر آسان را فراهم کرده، هم به رونق گردشگری خارجی کمک کرده بودند و هم در کارآفرینی برای جوانان این مرز و بوم نقشی ایفا کرده بودند. اگر این همه «بود» که در جمله قبلی آوردم اعصاب تان را به هم نریخته باشد، این را هم اضافه می کنم که جمله این فعالیت ها را خوشبختانه همچنان ادامه می دهند و با مهارت و نظم خوبی حاضران در جلسه را به تعداد زیادی مشتری و مسافر نقد تبدیل کردند. اما جدا از کل ماجرا جمله ای در سخنان مجری مراسم (که مشاور مدیرعامل شرکت هم بود) توجهم را جلب کرد. ایشان همان طور که داشت ما جماعت حاضر را به سفر تشویق می کرد و برای ایجاد شور و رغبت بیشتر تصاویری از هتل های خودشان در نقاط مختلف ایران را نشان می داد، ضمن اشاره به یک بنای قدیمی که  به هتل تبدیل شده بود، گفت  سازه این بنا هزار سال قدمت دارد، آن وقت بعضی ها چنین جایی را رها می کنند و برای سفر به هتل کشوری می روند که کل طول عمر آن کشور به 60  سال هم نمی رسد.

الحق والانصاف جمله دلنشینی بود. یک لحظه حسی از غرور وطن دوستانه سراپای وجودم را فرا گرفت. با خودم فکر کردم آن مردم بی انصافی که قدر فرهنگ و هنر و داشته های خودشان را نمی دانند، کجا هستند و ناخودآگاه در ذهنم آدم های دوست و آشنای اطرافم را مرور کردم. یادم افتاد در همان هفته یکی از دوستانم بعد از یک سال انتظار، تئاتری را که کار کرده و قبل از این جایزه جهانی برده، به روی صحنه تئاتر شهر برده است. یک آشنای دیگر به یادم آمد که در آن هفته دست تنها و با هزینه شخصی یک جلسه در یکی از خانه های قدیمی شهر درباره مسائل شهری برگزار کرد. یاد گروه فرهنگی دیگری افتادم که سایت معرفی کتاب به پا کرده اند و چند روز قبل یک جلسه برای گفت وگوی ناشران و مخاطبان به راه انداختند. در خاطرم ناشر آشنایی آمد که باز هم در همان هفته انبارش را  به کتاب فروشی و کافه تبدیل کرد و مراسم رونمایی برای مولف جوانش گرفت. یاد همه این کارهای خوب افتادم و با خودم گفتم وای بر من که مردمم را از این کارهای خوب مطلع نکرده ام تا این ادامه دهندگان فرهنگ و تلاش هزارساله را رها نکنند و سراغ نورسیده ها نروند. دست به گوشی شدم تا مطلبی بنویسم، اطلاع رسانی کنم، خبر بدهم که... یادم افتاد نت ندارم. گوشی را دوباره داخل جیبم گذاشتم و در خیالم آن کشور 60ساله را دیدم که صدای 60ساله مردمش از داخل نت در همه جهان پخش می شد. صدای مجری مراسم در گوشم پیچید: شما صدای ما باشید و بگویید چه کارهایی برای کشورمان کرده ایم.