آرشیو چهار‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸، شماره ۵۵۴۱
صفحه آخر
۲۰
خودنویس

صبح بود باران می بارید. ..

حامد عسکری

 خیلی دنیایش را دوست دارم. یک وقت هایی که می گوید حافظه گوشی اش را خالی کنم یا پاکسازی کنم. هی توی لپ تاپ نگاه می کنم به محتوای حافظه اش هی نخودی می خندم و دلم ضعف می رود. یک عالمه عکس گل یک عالمه عکس های گرافیکی صلوات و سلام بر ائمه و صبح شما به خیر و این چیزها  و یک عالمه هم عکس های بی کیفیتی که بی دقت گرفته شده و نه لزوما خودش آنها را گرفته باشد.   یا دست نوه ها بوده یا دست خودش خورده و عکسی گرفته باشد.  تعداد محدودی هم عکس متن هایی دارد در باب خواص کرفس و زنجبیل و جوانه گندم و سیر و لیمو.  مادرم را می گویم.  

امروز صبح  دوش گرفته بودم و منتظر بودم نبات چوبدار توی چایی ام حل شود و بزنم بر بدن و بیایم بیرون که گوشی ام دینگ کرد.  باز کردم.  مادر بود.  نه از عکس های معمول و متداول بود نه متنی فورواردی و کپی شده.  خودش بود.  مطمئنم خودش تایپ کرده بود. کلمه ها بوی خودش را می داد کوتاه و مختصر نوشته بود: سلام حامد جان امروز قول بده یک نفر رو خوشحال کنی.  همین نه یک کلمه بیشتر نه کمتر.  چشم برایش فرستادم و دوسه تا استیکر گل و بوس.  زدم بیرون.

 ایستگاه مترو دروازه دولت را رفتم پایین که بیایم روزنامه.  پسرک خوش قدوبالایی بود با ریشی انبوه و موهایی خامه ای اصلاح شده.  پرسید میرداماد از همین جا باید بروم؟ گفتم من هم مسیرم همان جاست بیا... توی راه صحبتمان ایستگاه به ایستگاه بیشتر گل انداخت.  از بجنورد آمده بود دنبال کار.  جایی حوالی جردن توی یک رستوران یکی از بستگانش برایش کار پیدا کرده بود.  می گفت تمام دیشب را توی اتوبوس نخوابیده. رسیدیم میرداماد خیلی دلم می خواست برای پف چشم هایش و بهت مواجهه اولش با تهران که دهان گشوده بود برای بلعیدنش، کاری کنم.  پله برقی ها را که بالا آمدیم بوی باران و نسکافه فندقی خیز ورداشت سمت بینی هامان.  دعوتش کردم به قهوه.  شرمگین قبول کرد.  

در خلال صحبت هایمان راهنمایی هایی کردم که روز اول حضورم در تهران کسی نبود به من بگوید.  حالا دیگر رفیق شده بودیم. ولی هنوز نخندانده بودمش.  هنوز حرف مادرم روی زمین بود.  چندتا شوخی زدم تنگ حرف های رو به آخرمان دلش را قرص کردم و ابتداییاتی برای معرفی خودش برای صاحب کارش برایش افاضه ناشتا فرمودم. و دست دادم و برایش آرزوی موفقیت کردم. حالا چشم هایش آن بهت را نداشت.  برق می زد  و لب هایش قوس ور داشته بود به لبخندی ملیح.  باران می بارید علی خندیده بود و من حالم خوب بود.

حرف آخر: حاج خانوم سلام.  اگه این ستون رو می خونی بدون که من به حرفت گوش کردم و علی بچه بجنورد رو خندوندم.  دعام کن فاطمه خانوم.