آرشیو دو‌شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، شماره ۲۲۳۸۰
پاورقی
۶
شرح حکیمانه رهبر معظم انقلاب بر فرازهایی از نهج البلاغه (20)

بی اعتنایی به دنیا، گوهر اصلی نهج البلاغه

خودشگفتی؛ آفت عقل و نقطه مقابل درست کرداری

«و اعلم ان الاعجاب ضد الصواب و آفه الالباب»؛ بدان که خودشگفتی- مراد از اعجاب اعجاب به نفس است، نه مطلق اعجاب؛ اعجاب یعنی خودشگفتی؛ که انسان از خودش خیلی خشنود و راضی و نسبت به خودش در حالت شگفتی باشد که همه ‏چیز خودش و رفتارهای خودش را تحسین کند- درست نقطه مقابل صواب و درست‏رفتاری و درست‏کرداری است. بمجردی که انسان در مورد خودش دچار این اشتباه شد و این غلط را و این خطا را کرد که از خودش خیلی راضی و خشنود شد و فکر کرد که چقدر درست دارد عمل می کند، چقدر درست دارد فکر می کند، چقدر درست دارد رفتار می کند، به مجردی که این خطا به ذهن انسان راه یافت، خطای در عمل و در رفتار قطعا شروع خواهد شد و به دنبالش خواهد آمد. یعنی مقابل اعجاب این است که انسان همیشه نسبت به رفتارهای خودش با نظر سوءظن نگاه کند. نه اینکه در حال تردید به سر ببرد؛ نه، امیرالمومنین این را نمی خواهد توصیه کند؛ انسان بالاخره به یک نتیجه‏ای میرسد، به یک تشخیصی می رسد که باید عمل بکند، لکن همیشه باید نسبت به آنچه به ذهن انسان و رفتار انسان و دل انسان خطور می کند، در حال سوءظن باشد. مثل [اینکه] شما مشاوری داشته باشید و نسبت به این مشاور صددرصد حسن‏ ظن نداشته باشید؛ روی هر حرفی که میزند بخواهید فکر کنید، تامل کنید، تدبر کنید، تحقیق کنید و بپرسید. مثلا فرض کنید در ذهن خودتان او را متهم می کنید به یک جانبداری‏ای یا به یک غرضی؛ با یک چنین مشاوری انسان چه می کند؟ طبعا حرف او را مورد تامل و دقت نظر و مراجعه و احیانا پرس‏وجو قرار می دهد. با خودتان و رفتار خودتان و آنچه به ذهن خودتان می‏آید، درست همین‏جور عمل بکنید. «و آفه الالباب»؛ این خودشگفتی آفت عقل و خردمندی‏ها است.

لزوم پرهیز از مال اندوزی

فاسع فی کدحک؛ در این تلاش کوشش‏آمیزی که به‏طور طبیعی داری- چون «انک کادح الی ربک کدحا»؛ هر انسانی در یک تلاش طبیعی‏ای قرار دارد و انسان به‏طور طبیعی دارد یک راه پرمشقتی را طی می کند- کوشش کن، در این راه بدو- سعی به‏معنای دویدن است- در این راه سرعت بگیر. «و لا تکن خازنا لغیرک»؛ این‏جور نباشد که خودت را، وقتت را، عمرت را، زمان و مهلتت را صرف کنی برای اینکه تو برای دیگری جمع‏آوری کنی. البته شماها که الحمدلله‏ اهل دنیا نیستید- ان‏شاءالله- که بخواهید برای دیگران جمع‏آوری کنید، اما اهل دنیا این‏جور هستند؛ به فکر خانه، به فکر باغ، به فکر مستغلات، به فکر طلا، به فکر ذخیره و به فکر مانند اینها [هستند]. برای چه؟ برای غیر است که انسان دارد جمع می کند؛ چون ما که معلوم نیست تا یک ساعت دیگر هم زنده باشیم. بنابراین، داریم جمع می کنیم برای آینده‏ای که آن آینده متعلق به ما نیست و متعلق به غیر ما است. حالا «غیر» گاهی فرزند آدم است، گاهی بیگانه است؛ ممکن است این فرزند هم با خود انسان یکجا دنیا را ترک بکند، [آن‏وقت] می‏افتد دست کسانی که انسان هیچ علاقه‏ای هم به سرنوشت آنها ندارد. آن [کسی] هم که [انسان] به سرنوشتش علاقه دارد- مثل فرزند- درخور این نیست که انسان عمرش را صرف این چیزها بکند.

داشتن خشوع پس از رسیدن به اهداف

«و اذا انت هدیت لقصدک»؛ اگر توانستی راه پیدا کنی به آنچه راه میانه تو است و همان «علی الله قصد السبیل» و راه درست تو است، اگر توانستی به مقصود خودت دست پیدا کنی- چه مقاصدی که از این جملات و فقره‏ها استفاده می شود، و چه همه مقاصد دنیوی و آن چیزهایی که همت به آنها گماشته‏اید- و اگر توانستی آنها را پیدا کنی، «فکن اخشع ما تکون لربک»؛ در مقابل پروردگار از همیشه خاشع‏تر باش. خشوع، آن حالت تواضع قلبی و درونی است و با خضوع فرق می کند؛ خضوع این است که انسان در ظاهر، در مقابل کسی اظهار کوچکی بکند اما خشوع آن است که انسان قلبا در مقابل کسی خشوع می کند. هنگامی که به مقصود خودت دست یافتی، در مقابل پروردگارت خاشع‏ترین باش.

دو باب مهم در نهج البلاغه

البته در دنباله هم باز همین‏طور کلمات ادامه دارد و حقیقتا گوهرهای ارزشمندی است که هرکدام را ما عمل بکنیم، مطمئنا به سود ما خواهد بود. و من این را عرض بکنم به شما که در این کتاب نهج‎البلاغه، همت امیرالمومنین(علیه‏السلام) به چند چیز است. البته نهج‎البلاغه کتاب خیلی متعالی والایی است و حقیقتا معارف نهج‎البلاغه خیلی معارف بلندی است اما دو سه چیز در سرتاسر این کتاب، از اول تا آخر وجود دارد- این کتاب هم که [از ابتدا کتاب] نبوده؛ اینها سخنرانی‏های امیرالمومنین و نامه‏ها و توصیه‏های او است- که از اینها می شود فهمید در مدت خلافت امیرالمومنین، غالبا هم در مدت خلافت، امیرالمومنین به این چند چیز خیلی توجه داشته‏اند که اینها در خطبه نماز جمعه‏شان، در سخنرانی‏شان، در میدان جنگشان، در تحریص به جهادشان، در نامه‏شان به معاویه، در نامه‏شان به امام حسن و در نامه‏شان به مالک اشتر متجلی است.

1) توجه دادن به بی اعتباری زندگی دنیا

یکی توجه دادن به بی‏اعتباری زندگی دنیا است؛ این چیزی که با همه وضوحش، شاید بشود گفت برای همه مردم مگر [برای] خصیصینی؛- بنده به خودم که نگاه می کنم می بینم در مورد بنده هم همین‏جور است- مورد غفلت است، در مورد اغلب مردم؛ حالا مگر خواصی هستند و مردمان مومنی هستند [که این‏جور نباشند]. خود ماها که [این حرفها را] دائما به زبان هم می‏آوریم، انتظار اینکه تا یک سال دیگر، تا شش ماه دیگر، تا ده روز دیگر هم زنده باشیم حقیقتا و بینی‏وبین‏الله نداریم، به فکر مرگ هم هستیم- نه اینکه نباشیم- اما درعین‏حال آن غفلت از حقیقت مرگ و از بی‏اعتباری این دنیا غالبا بر ما گسترده و سایه‏افکن است. حضرت در این نامه‏ها، در این کتابها و در این به‏اصطلاح خطبه‏ها، دائما می خواهند انسان را متذکر بکنند که توجه داشته باش.

شما همه این زیبایی‏ها، همه این امتیازها، همه این زندگی و برخورداری‏ها و آنچه برایتان در این دنیا اهمیت دارد، می گذارید و می روید. مثل چه کسی؟ مثل هزاران نفری که در همین لحظه، در همین ثانیه و در همین ساعت، در مقابل چشم ما و دور از چشم ما دارند می روند؛ مرتب همین‏طور اسم های اشخاصی آورده می شود که اینها دنیا را ترک می کنند و از این دروازه عبور می کنند به یک عالم دیگری که «و ان الدار الآخره لهی الحیوان»؛ اتفاقا زندگی حقیقی هم آنجا است. این وضعی که من و شما داریم، در قبال آنجا مثل خواب در قبال بیداری و مثل رویا در قبال بیداری است؛ در عالم خواب هم که بودید خیلی چیزها می دیدید اما وقتی که از خواب بیدار می شوید، واقعیتها را می‏بینید و آن‏وقت با چشم دیگری آن رویا را نگاه می کنید. وقتی ما به آنجا می رویم، مثل کسی هستیم که بیدار شده و دارد رویاهای خودش را مشاهده می کند؛ یعنی همه این واقعیتهای محضی که در نظر ما جای تردید ندارد حالت رویا پیدا می کند؛ یعنی این‏قدر آن زندگی واقعی است و این زندگی خیالی است؛ و ما از این دروازه عبور می کنیم. تنها چیزی هم که در آن صحنه و در آن عرصه عجیب به درد ما می خورد، فقط و فقط عملی است که برای خدا در اینجا انجام داده‏ایم. [هیچ یک] از همه ی زرنگی‏ها و همه عقلها و همه زبلی‏ها و همه خلقیات گوناگونی که موجب شده ما بتوانیم توفیقاتی را در اینجا پیدا کنیم، آنجا به دردمان نمی خورد؛ تنها چیزی که آنجا به درد می خورد عبارت است از عملی که برای خدا انجام گرفته. البته آن عمل با نیت خودش- که یک امر معنوی است و عمل نیست؛ یعنی عمل جسمانی نیست- و با خلقیات منتهی به آن عمل همراه است؛ [چرا]که آن عالم، عالم جزای به معنویات و خلقیات است و آنجا عمل تمام شده. با آن عملی که من و شما اینجا انجام می دهیم- نماز خوبی که می خوانیم، روزه خوبی که می گیریم، صدقه[ای که می دهیم] و احسان خوبی که می کنیم، حرف حقی که یکجا برای خدا می زنیم، موضع حقی که یک جا اتخاذ می کنیم- یک حقیقتی در ما به ‏وجود می‏آید که آن حقیقت در آنجا به درد می خورد، به کار می خورد و تنها چیزی است که بعد از عبور از این دروازه گیر انسان می‏آید. یکی از چیزها در نهج‎البلاغه این است که دائما می خواهند تذکر به این معنا بدهند.