آرشیو دو‌شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۸۰۲
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(10)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

 هر دو امپراتوری [هند و چین] حول یک واحد اساسی می چرخیدند: یعنی دولت های «ماگادها» و «چین». دولت «چین» سزاوار آن است که دولت راستین نامیده شود چرا که بسیاری از ویژگی های نظام دولتی مدرن را که ماکس وبر توضیح داده، دارد. نخبگان موروثی که دولت را اداره می کنند در جنگ های رخ داده طی قرون جان خود را از دست دادند و تازه واردانی جایگزین آنها شدند که بر مبنای کاملا شخصی انتخاب می شدند. دولت «چین» حقوق مالکیت سنتی را از طریق نسخ «نظام توزیع زمین» [یا نظام مزرعه چاهی] واژگون کرد. دولت «هسته»ای ماگادها هم ظاهرا هیچ ویژگی مدرنی در این زمینه نداشته است. عضوگیری در نظام اداری دولتی کاملا موروثی بود و به شدت از سوی نظام کاست محدود شده بود.

جنگ هایی که ماگادها را به سیادت رساند، از آن نوع تحولات خشونت بار طولانی مدتی نبود که دولت «چین» تجربه کرد؛ نه نخبگان قدیمی کشته شدند و نه وضعیت ماگادها آنقدر وخیم شد که بسیج کلی جمعیت مرد را بطلبد. دولت موریا تا جایی که می دانیم هیچ تلاشی به خرج نداد تا وزن ها و مقیاس ها را استاندارد سازد یا هیچ یکپارچگی ای را به زبان گفتاری در حوزه های تحت صلاحیت قضایی اش وارد نکرد. در حقیقت، تا قرن شانزدهم پس از میلاد، دولت های هند همچنان در تقلای وضع استانداردهای یکپارچه بودند و این سرانجام رخ نداد تا دوران «راجه»های بریتانیایی، تقریبا دو هزار سال پس از موریاها.

ارتباط میان دولت «هسته»ای ماگادها و بقیه امپراتوری که از طریق ازدواج و فتح به دست آمد نیز کاملا متفاوت از چین بود. فتح یک دولت چینی از سوی یک دولت چینی دیگر اغلب موجب نابودی یا تبعید کل دودمان حاکم و جذب و حل سرزمینش ذیل سلسله یا دودمانی دیگر می شد. در دوره سلسله «ژوی شرقی» تعداد دودمان نخبه چینی کاهش چشمگیری یافتند. امپراتوری موریا با ابزارهای بسیار نرم تری ساخته شد. تنها جنگی که ظاهرا تلفات گسترده و سیاست زمین سوخته را به ارمغان آورد همانا ادغام کالینگا بود که تاثیری آسیب زا بر آشوکای فاتح داشت. در بسیاری دیگر از موارد، فتح آشکارا به این معنا بود که حاکم فعلی پس از شکست در نبرد برتری اسمی حاکمیت موریاها را می پذیرفت. «آرتاساسترا» به پادشاهان ضعیف توصیه می کند که تسلیم همسایگان قوی تر شده و داوطلبانه با آنها بیعت کنند. هیچ «فئودالیسمی» در معنای چینی یا اروپایی آن وجود نداشت که [بر اساس آن] یک منطقه فتح شده از حاکمان فعلی اش خلع ید شده و به عنوان «بنه فیث» به خویشان سلطنت یا ملازمان اهل حرم هبه شود. مورخان هندی گاهی از پادشاهی های «واسال» سخن به میان آورند اما اینها هیچ یک از اهمیت های قراردادی واسالاژهای اروپایی را نداشتند. درست نیست بگوییم که موریاها قدرت را از نو توزیع کردند چرا که قدرت در وهله اول هرگز واقعا متمرکز نبود. نیازی به گفتن نیست، موریاها هیچ تلاشی برای تحمیل نهادهای دولتی بر چیزی غیر از مناطق اصلی و هسته ای امپراتوری نکردند. حکومت در سطح محلی در تمام امپراتوری کاملا موروثی باقی ماند بدون اینکه تلاشی برای برقراری کادری حرفه ای و دائمی از مدیران دولتی صورت گیرد. این بدین معنا بود که هر پادشاه جدیدی با خود مجموعه متفاوتی از وفاداری ها و تغییر و تعویض در مدیران دولتی را به همراه می آورد.شواهدی از کنترل خفیف یا ضعیف امپراتوری موریا بر سرزمین هایی که اسما بر آنها حکومت داشت، در بقای فدراسیون ها یا مهترسالاری های قبیله ای -گاناسانگ ها- در تمام دوره هژمونی اش نهفته است. مورخان هندی گاهی به اینها با عنوان «جمهوری» اشاره می کنند زیرا تصمیم گیری سیاسی شان مشارکت جویانه تر و اجماعی تر از پادشاهی های سلسله مراتبی بود. اما این تاکیدی است بر نقاط مثبت و مدرن آنچه که نظام حکمرانی بازمانده قبیله ای بود که هنوز ریشه در خویشاوندی دارد. «کوتیلیا» در «آرتاساسترا» سیاست مالی و مالیات گیری را به تفصیل توضیح می دهد، هرچند روشن نیست که تا چه میزان توصیه های او واقعا جامه عمل پوشیده و به اجرا در آمده است. بر خلاف باورمندان به «استبداد شرقی»، پادشاه «مالک» تمام زمین ها در حوزه اقتدار خود نبود. او املاک و حوزه های خاص خود را داشت و بر زمین های بایر، جنگل های پاکسازی نشده و ناهموار و امثال آن اعمال کنترل مستقیم می کرد اما معمولا حقوق مالکیت عرفی موجود را به چالش نمی کشید. مالیات ها بر افراد، زمین ها، تولید، روستاها یا حاکمان سرزمین های حاشیه ای می توانست تحمیل شود و باید به طور گسترده ای یا به صورت جنسی یا از طریق بیگاری جمع آوری می شد. هیچ حاکم هندی ظاهرا تلاشی از نوع تلاش شانگ یانگ برای الغای «نظام توزیع زمین» [نظام مزرعه چاهی] یا تلاش های بلندپروازانه و البته ناکام وانگ مانگ برای اصلاح زمین انجام نداده است. آشوکا در 232 قبل از میلاد درگذشت و امپراتوری او به سرعت رو به افول رفت. شمال غرب به دست «دولت یونانی بلخ» [Bactrian Greeks: پادشاهی یا دولت یونانی بلخ به مجموعه ای از سلسله ها و احتمالا پادشاهی های یونانی- مقدونی اشاره دارد که از 250 تا 130 قبل از میلاد بر بلخ حاکم بودند. این دولت بر بلخ و سغد که امروزه در شمال افغانستان و بخش هایی از آسیای میانه قرار دارد، فرمان می راند. این دولت در بزرگترین گستره خود، پاکستان امروزی، خوارزم و بخش هایی از مرزهای امروزی ایران را در بر می گرفت. دیودوت، ساتراپ بلخ و مناطق اطراف، در حدود سال های 250 پیش از میلاد از سلوکیان اعلام استقلال کرد و به عنوان شاه دیودوت یکم بر تخت نشست.] افتاد، گانگاسانگ های قبیله ای کنترل خود بر پنجان و راجستان را در غرب تقویت کردند در حالی که کالینگا، کارناتاکا و دیگر سرزمین ها به سمت جنوب از هم گسیخته و به جایگاه خود به مثابه پادشاهی های مستقل بازگشتند. موریاها به پادشاهی اصلی ماگادهای خود در دشت مرکزی گنگ عقب نشینی کردند و آخرین بازمانده موریاها یعنی «بریهادراتا» در سال 185 ترور شد. بیش از 500 سال گذشت تا اینکه سلسله دیگری به نام «گوپتا» [Guptas: امپراتوری گوپتا یک سلسله هندی بود که در قرن چهارم میلادی در بیهار هند تشکیل شد و در قرن پنجم میلادی به دست هون ها از بین رفت] بتوانند هند را به اندازه مقیاس امپراتوری موریا متحد سازد. این امپراتوری شبه قاره ای فقط برای یک نسل دوام آورد و سلسله اش به مدت 135 سال. پایان موریا شاهد از هم گسستن امپراتوری و تبدیل آن به صدها نظام حکمرانی مجزا بود که بسیاری از آنها در سطح پیشرفت «پیشا دولتی» قرار داشتند.