آرشیو دو‌شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۱
هنر و ادبیات
۸
نگاه

در باب «رفتم سیگار بخرم...»

اصلا چرا رفتی سیگار بخری؟

احسان صارمی

در معرفی نمایش «رفتم سیگار بخرم...» نوشته شده است «پسر» دم دکه آمده تا برای پدر معلم اش که پایش شکسته، سیگار بخرد. «دکه چی» سیگار به او نمی دهد، چون بچه است؛ هر چند پسر از پدرش دست نوشته هم آورده است. دکه چی علاوه بر چرخاندن دکه اش، توی روزنامه های محلی ستون نقد اجتماعی هم دارد. کابوی ها با اسب های شان مقابل دکه می آیند که چیزی برای ته بندی ادامه مسیرشان خورده باشند. آنها قصد سرقت از بانک دارند، اما نقشه ندارند...

به نظر همه چیز به یک داستان سروشکل دار می ماند، یک روایت سرراست از یک دکه چی که در بازی سرقت گیر می کند و باید تصمیم بگیرد، تصمیمی برای بقا. اصلا همه چیز به «آدم، آدم است» برشت می ماند. دکه چی بسان گالی گی، در مسیر تغییر و تحولاتی قرار می گیرد که از یک ستون نویس روزنامه به یک شامورتی باز سیرک بدل شود. حالا که فکرش را می کنم همه چیز از همان برشت عاریه گرفته شده است. کابوی ها، سربازان شیطان صفت هستند و آن پسرک با توپ بسکتبال، چیزی شبیه آقای وانگ است و همسر آینده دکه چی هم لئوکادیاست.

حالا باید پرسید آیا نمایش به سوی یک اپیک پیش می رود؟ پاسخ برای من حداقل منفی است. شاید آنچه در خلاصه نمایش آمده است و کارگردان آن را یک اجبار برای بیان گفته است حکایت از اپیک بودن دارد؛ اما نمایش به شدت از این برشتی بودن دور می شود. تفاوت زمانی رقم می خورد که اصلا نمی دانیم نمایش چه می خواهد بگوید. حداقل تکلیف برشت مشخص است. یک گالی گی در کار است که نمی تواند بگوید نه. این نه گفتن از جایی می آید که او شرط بقا را در حذف دیگران می بیند. او بدل به جرایا جیپ می شود تا بماند. آدم می کشد تا بماند. قلعه فیرچایلد را فتح می کند تا بماند؛ اما دکه چی چه خاصیتی در این نمایش دارد؟ این سرگشتگی در نمایش زمانی مشخص می شود که گربه نمایش را در نمایش نمی توان تشخیص داد. گربه بودن شخصیت گربه را با خواندن خلاصه می توان درک کرد. به عبارتی این خلاصه است که ما را به درون نمایش پرتاب می کند، نه خود نمایش؛ چرا که نمی دانیم نمایش چه چیزی برای مان به ارمغان آورده است. ما مثل دکه چی در یک تشویش ذهنی قرار می گیریم. تشویشی که از دکه چی شدنش آغاز و با آکروبات گریش خاتمه می یابد؛ بدون آنکه بدانیم چرا چنین شد. این بی پاسخی برای پرسش چرایی گویا از یک بی منطقی می آید که می خواهد اتمسفر هنری بیافریند. این بی منطقی نمایش را از برشت دور می کند. بماند که گالی گی برشت در مسیر خردمند شدن، نه نمی گوید و این خردمندی دلالت بر محافظه کاری می شود تا بقای گالی گی را رقم زند. اما رفتار دکه چی در برابر کابوی ها و پسرک چیست؟ او در قبال معدن چیان ناراضی چه موقعیتی دارد؟ آیا او هم نه نمی گوید تا بماند؟ پس چرا با زن دکه چی ازدواج می کند؟ بی منطقی در یک نمایش قابل درک است. اینکه ژست ها به سوی نوعی فاصله گرفتن از روایتگری می رود، اینکه می خواهد اشکال روایی مرسوم را در هم شکند، قابل درک است؛ اما رابطه میان خلاصه نمایش، شکل روایی و ژست های اجرایی قابل درک نیست. نمایش بدقواره می شود و در برهه هایی روی مخ می رود. انگار این ماییم که باید برویم سیگاری بخریم و دود کنیم. تهش هم نمی فهمیم که چه شد. حیف که می توان فهمید باقر سروش چه می خواهد بگوید.