آرشیو یک‌شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۱۵
هنر
۱۰

نگاهی به نمایش «فراکتال» به کارگردانی مهدی سقا

به دنبال ساختاری زیبا و نوین

فاطمه فلاح

نمایش فراکتال برداشتی آزاد از نمایش نامه «شاه می میرد» اثر اوژن یونسکو، به کارگردانی مهدی سقا است. منتقدان با لحنی یک صدا نمایش نامه شاه می میرد اثر اوژن یونسکو را در همان دورانی که خلق شد، اثری کلاسیک و شاهکار قرن نامیدند. کلاسیک به این معنا که در ژانر خودش به عنوان یک اثر نمونه ای همواره در تاریخ ادبیات خواهد درخشید.

اوژن یونسکو در چهار نمایش نامه «قاتل بدون مواجب»، «کرگدن»، «پیاده در هوا» و «شاه می میرد» شخصیت برانژه را وارد می کند. شخصیت برانژه یا همان شاه در نمایش نامه «شاه می میرد» برای همیشه می میرد. یونسکو می گوید: «می پرسند در نمایش نامه کرگدن برانژه چه مفهومی دارد؟ می گویم بر این باورم که برانژه خود من هستم». گویی یونسکو جهان روانی و ذهنی، عقاید اخلاقی، اجتماعی و سیاسی خودش را با توجه به دورانی که در آن می زیسته بازسازی کرده است و در واقع هر بار خودش را بازتعریف کرده است. همچنین نمایش نامه های یونسکو واکنش انسان در برابر نامتعین بودن جایگاه او در هستی است. مسئله مرگ مهم ترین دغدغه تقریبا تمام نمایش نامه های او است.

بیان تمثیلی

اگر برانژه نمایش نامه شاه می میرد را با برانژه های دیگر مقایسه کنیم، بیش از آنها رویکرد سیاسی دارد. اصلا این ساختار شاه و ملکه ها و نگهبان و دکتر نشانه های ساختار قدرت است که ناخواسته بیان سیاسی را وارد متن می کند. اما نمایش نامه کلام محور یونسکو در فراکتال به نمایشی کم گو تبدیل شده است. آن ساختار تمثیلی نمایش نامه در اجرای فراکتال به دلایلی تقویت شده است. یکی از این دلایل کم گو شدن اجرا و در نتیجه روی آوردن به عمل نمایشی و ارائه تصاویر نمایشی برآمده از اندیشه کارگردان است. این عمل نمایشی از نوعی بیانی تمثیلی تبعیت می کند که همه چیز را فرموله شده اما خودویژه بیان می کند. تکرارها نقشی اساسی در این نمایش دارند. تکرارها همان جایی است که متن فرموله می شود تا بازتاب افکار یونسکو و البته کارگردان فراکتال باشد.

 فراکتال و ساختار نمایش:

 فراکتال به ساختار هندسی ای می گویند که با بزرگ کردن هر بخش در این ساختار به نسبت معین، همان ساختار نخستین به دست می آید. ساختاری که هر بخش آن با کل آن همانند است. فراکتال نگره ای ریاضی از آشوب است. با توجه به آنچه درباره نقش تکرار در نمایش گفته شد، شاید منظور از فراکتال همین ساختاری است که حاصل تکرار فرموله اجرا است. اگر ارائه این تصاویر را در چارچوبی قابل نقد قرار بدهیم، پراکندگی این تصاویر است که برایند و حاصل آن، جهان بینی یکدستی را نشان نمی دهد. گویی این تصاویر و صحنه ها بدون آنکه در ساختاری به هم متصل و در ادامه هم بیایند، گاهی از دل اجرا بیرون می مانند و فقط یک تصویر تک افتاده زیبا هستند. برای مثال گرچه صحنه جدال دو ملکه بسیار استعاره ای و زیبا است، اما از کل نمایش دور افتاده است. اگر این صحنه را به یک آجر تشبیه کنیم، ملاتی که باید آن را به کل و بدنه نمایش متصل کند، توانایی برقراری این اتصال را نداشته است و این اتصال به اجرا در نیامده است. از طرفی تکرار قرار است پوچی زندگی را نشان بدهد. هما ن طور که در پایان هم این مرگ، تکرار می شود و به کار خودش ادامه می دهد. اما گاهی همین تکرار ریتم نمایش را از کار می اندازد و باعث پوچی خود نمایش می شود. البته موسیقی، نور و تغییر صحنه توانسته این اشکال را رفع کند و به نجات نمایش کمک کند.

تمثیل و شکل گیری شخصیت ها:

این بیان تمثیلی در متن و اجرا جای زیادی برای خوانش می گذارد. شاه و ملازمانش عامل مرگ و زایش مرگ در سرزمین شان هستند. در بیان سیاسی این یک تعبیر و تاویل از متن و اجرا می تواند باشد. اما در جهان متن شخصیت ماری نماینده عشق و ملکه مارگریت نماینده عقل است. اما شخصیت ها در اجرا به دو گروه شاه و ملازمان تقلیل پیدا کرده اند. حتی ملازمان همه یکدست گریم شده اند و یکدست لباس هایی شبیه به هم دارند. ما نمی توانیم در اجرا این شخصیت ها را از هم تفکیک کنیم. اگر یک بازیگر هم نقش آنها را بازی می کرد، فرقی نداشت. تفاوت و فاصله میان ماری و مارگریت کم شده است. گرچه در یک صحنه تمثیلی جدال میان ماری و مارگریت و در واقع جدال میان عشق و عقل را می بینیم اما در هنگام فرموله کردن شخصیت ها در اجرا خیلی از چیزهایی که صراحتا در متن بر آنها تاکید شده، جا افتاده است.

در متن ماری مدام می خواهد شاه را دلداری بدهد که نخواهد مرد؛ اما این دلسوزی عاشقانه در اجرا به یک جمله تقلیل پیدا کرده است. وقتی همه می خواهند به شاه بگویند او بالاخره خواهد مرد، ماری به آنها می گوید: یواش یواش بهش بگین. در واقع ما کمتر در اجرا اثری از بیان اعتقادات و روان شخصیت ها می بینیم. بیشتر رویکرد سیاسی نمود پیدا می کند. 

 فرایند تبدیل شدن

 فرایند تبدیل شدن را در نمایش نامه کرگدن به وضوح می بینیم. آدم هایی که به کرگدن تبدیل می شوند، در نمایش شاه می میرد تبدیل شده اند به آدم هایی که یکی، دو شبه پیر می شوند و می میرند. جمعیت کشور از ابتدای سلطنت برانژه رو به پیری و مرگ رفته است و چیزی از جمعیت باقی نمانده است. در نمایش نامه، مارگریت از آدم هایی حرف می زند که در دو روز از 25 سال به 80 سال سن رسیدند. شاه برانژه هم ناگهانی پیر شده و بدنش آشکارا تغییر شکل می دهد؛ اما در اجرای فراکتال همه به جز شاه مرده هایی هستند که بی شباهت به زامبی ها نیستند. شاه تنها فرد زنده است. اینجا فرایند تبدیل شدن مانند فرایند تبدیل زنده ها به زامبی ها در ژانر وحشت است؛ اما اینجا مرده ها نه با گازگرفتن؛ بلکه با القای افکار و فلسفه و اندیشه خودشان برانژه را به سمت مرگ هدایت می کنند و او را تبدیل می کنند. از شکل ظاهری ژانر وحشت و زامبی ها برای بیان تمثیلش استفاده شده است. دنیا پر از مرده هایی است که راه می روند و فکر نمی کنند؛ بلکه تکرار می کنند. آنها مرگ را تکثیر می کنند. اینجا دوباره همان مرگ اندیشی یونسکو وارد اجرا شده است. در یک صحنه از نمایش یکی از مردگان که به یک زنجیر متصل است، بارها به سمت تماشاگر گام برمی دارد؛ اما یک گام مانده به تماشاگر به واسطه زنجیر متوقف می شود. گویی بخواهد مرگ را میان تماشاگران هم تکثیر کند و بگوید مرگ به فاصله یک گام و یک زنجیر به تماشاگر نزدیک است.

طراحی صحنه و ویرانگری

«والتر بنیامین معتقد است هنر برای نشان دادن حقیقت ناگزیر به ویران کردن چیزی است. در کتاب «پاساژها» گفته است: ساختن، پیش بینی ویرانگری است. ویرانگری شکل ها در حکم ساختن بعدی است. در کتاب سرچشمه رمان آلمانی تمثیل را ویرانگری شکل های فریبنده نماد می داند. تمثیل، نماد را از زمینه اش جدا می کند و به آن شکل تازه ای می دهد». شاید به همین دلیل است که این اجرا تمثیلی تر از متن است؛ چون اندیشه ویرانگری به مثابه آفرینندگی در آن جریان دارد. در این اجرا نمادهایی مانند کاخ شاه تبدیل به خرابه ای می شود که در حال ساخت است؛ اما در واقع ویرانی و مرگ دارد در صحنه هم آفریده و بازتولید می شود. این اندیشه دادائیستی هم در اجرا وجود دارد که ویرانگری، خودش آفرینندگی است. دادائیست ها تمام ساختارهای هنری پیشین را مردود و نابود می کردند تا چیزی جدید خلق کنند. با پس زدن تمام قراردادها برای اجرای صحنه، این اندیشه اجرا شده است. این صحنه نامتعارف، شامل تل ماسه ها، داربست ها و ابزارهای ترکیبی بیهوده... از صحنه پردازی برای نمایش آشنایی زدایی کرده است تا چیزی نو خلق کند.

 برایند

فراکتال طرحی کلی از نمایش شاه می میرد، گرفته است. کارگردان با تصاویر و اندیشه های خودش و یونسکو و عناصری برگرفته از دنیاهای تئاتری دیگر، جهانی نو ساخته است. این نمایش جاهایی قابل نقد است؛ مثلا گاهی تصاویر زیبای نمایش که مشخصا دارای اندیشه و پشتوانه فکری است، قربانی جداافتادگی و دورافتادگی از یک کلیت مشخص و جهان بینی یکدست هستند. فراکتال تجربه ای جوان است و برای همین خطا هم جزئی از آن است؛ اما هر اندیشه و رویکرد جوانی زیبا است و اینجا دانش ورز هم هست. فراکتال نگاه نو، آشنایی زدایانه، اندیشه و نظام برهم زننده ای دارد که تماشاگر تازه خواه را دعوت به تماشا و دیدن می کند.