آرشیو سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸، شماره ۷۲۵۵
نقد فرهنگ
۱۶
نقد تئاتر

نمایش «سوختن»

داستان تاثیرگذار، اتمسفر شکل نگرفته

گل بو فیوضی

بازی از اینجا شروع می شود؛ از اینجا که بارها هر کدام ایستاده ایم. موقعیتی آشنا که تجربه کرده ایم. بازی پنهان کردن عشقی که نباید صدای آن دربیاید. عشقی که ممنوع است. باید در نطفه کور شود و در ظلمات باورهای نادرست و فسیل، خاموش. عشقی که این بار زیر سایه ستون های مرگبار کلیسا قرار است مدفون شود. اما روی این صحنه، ستون ها آن قدرها هم که باید با صلابت نیستند. ماجرا آن طور پیش نمی رود که زیر بار این استبداد، ظلم پذیرفته شود.

داستان روی صحنه «سوختن» بیشتر به یک افسوس می ماند از پای چیزی نایستادن. اگرچه بازی ها و روابط بین آنها در شکل درستی جا افتاده، اما به نظر می رسد صحنه گردان این نمایش نتوانسته آن وهم تاریخی داستانی را که روایت می کند بازسازی کند. نمایشی که سبک و روان شروع می شود و دیدن آن خوشایند است اما از میزانسن و چیدمان آکسسوار روی صحنه لطمه خورده است. وقتی از کلیسا و آن سال های سیاه قدرت گرفتن کلیسا حرف می زنیم، ماجرا باید خیلی مهیب تر از این ها باشد. اول از همه باید آن دیکتاتوری به چشم بیاید تا پس از آن، من زانو زدن و مقهور شدن را در برابرش بپذیرم. پدر اعظم این نمایش باید ترسناک باشد. باید در جبر پذیرفتن فرمانش له شویم اما داستان رویه دیگری از خود - رویه سهل انگاری و بی مایگی- را نشان می دهد. روی صحنه «سوختن» همه چیز به شکلی شاید عامدانه تقلیل یافته است. همه چیز گویا سایه ای از واقعیت تجربه شده ای تاریخی در سال های پیش از رنسانس است. هم داستان را می بینیم و می شنویم و هم انگار کسی ته دل مان نوید این را می دهد که آن قدرها هم جدی نیست، نترس. حتی در صحنه سوختن دختر در دل اجبارهای مذهبی در کلیسا، نمی افتد آن اتفاقی که باید بیفتد. میخکوب نمی شوی. قدر یک مرگ و یک جان دادن، جانکاه نیست این صحنه و آدم هاش. یا آنکه نمایشی بودن روایت خیلی در چشم می زند. داستان مدام برای تغییر صحنه در تاریکی فرو می رود و فرصت تمرکز را از تماشاگر می گیرد. هر چند دقیقه یک بار کل صحنه به شکلی کاملا کلاسیک تاریک می شود تا بازیگران به موقعیت صحنه بعد برسند و همین دلیل جدی نگرفتن است شاید، در روزگاری که یکی از نخستین تمهیدها وصل کردن صحنه ها به هم برای فاصله نگرفتن تماشاگر از روایت است. یک فاصله گذاری پیوسته که یادآوری می کند روی صندلی تماشاخانه ای نشسته ای. یا حتی می تواند تجربه ای باشد از گوش دادن به یک نمایش رادیویی. هرچه باشد «سوختن» یک اتفاق کامل نیفتاده است. اتفاقی که می توانست بسیار بیشتر از این ها تماشاگر را درگیر ماجرایی دراماتیک و حیاتی کند. طراحی لباس نمایش، آنی نیست که باید. ما تئاتری تاریخی در دورانی مشخص از قدرت حاکمه کلیسا می بینیم با لباس هایی که می تواند لباس مردم امروز باشد. وقتی دختری قرار است در فشار و اجبار کلیسا تن به سوختن دهد، باید لباسی در خور آن دوران از تاریخ بر تنش ببینیم. البته که این انتخاب آگاهانه گروه نمایش است اما انتخاب های آگاهانه لزوما انتخاب های درست نیستند. سوگل خلیق در نقش دختر پاکدامنی که با خواب های آشفته از مسیح به سراغ پدر جوان کلیسای شهر می رود، لباسی امروزی با طرحی که ربطی به آن احوالات ندارد بر تن دارد. در حالی که انتظار داری دختری از آن دوران را با پیراهنی بلند و گشاد ببینی تا باورش کنی؛ اما دختر این قصه، شلواری با نقش برگ های درخت پوشیده است. لباسی که پس زننده و منحرف کننده است. اگر خواست این بوده که ماجرا به روزگاری دیگر تعمیم داده شود صرف امروزی شدن لباس ها کم است و چیزهایی بیش تر نیاز است و اگر صرف یک بازیگوشی فرمی در میان بوده، اینجا علیه خودش کار کرده است. تماشاگر با اتمسفر صحنه و لباس بازیگران نمی تواند حس درستی از آن دوره و در نتیجه از کل نمایش داشته باشد.

در این میان اما یک صحنه فوق العاده وجود دارد. صحنه ای که دختر به تمامی پای عشق پدر جوان کلیسا ایستاده و برق شفاف عشق در چشمانش حتی از دورترین صندلی های سالن به چشم می آید و سرگذشت محتوم آن عشق و تن دادن به اجبار کلیسا برای اعتراف به کار نکرده و آشوبگری را می پذیرد. صحنه ای که از کل نمایش آن چنان ماندگار می شود که گاهی بغضی می نشاند ته گلو که چرا؟ دختر ایستان و رقصان روی صحنه، همان طور که صادقانه در برابر پدر در حرکت است، خودش را کفن پوش می کند. او با دست خود و برای حفاظت از پدرش و برای قداست عشقش، می پذیرد؛ و در جهان زمخت مردانه، تا آخرین لحظه، غزل خوان و سبک بار نور می پراکند و تنش را به حکم اسقف اعظم از میان برمی دارد، پاک می کند و تن می دهد به بازی مردان. سوگل خلیق هم این صحنه را به تمامی بازی کرده است. از یک سو معصومیت دخترک جوان در چهره اش موج می زند و از سوی دیگر ایمانی که او را به مسلخ برده است. پای عشق جان می دهد و سرگذشت زنانه دورانش را در سکوت و محکومیت می پذیرد. صحنه ای که در تاریک روشنای سن یادآور سکوت های عمیق تاریخی است. همه آن بارها که نه تنها زنی، که انسانی، پای حقانیت و صداقت خودش تا آنجا ایستاده که جان دهد.

«سوختن» نمایش استیصال و ناتوانی است. نمایشی برای پذیرش همه شکست ها. انگار کسی روی صحنه فریاد می زند: هیچ نجات دهنده ای نیست. کسی قرار نیست پای عشقی بایستد و علیه کلیسا قیام کند. نمایش «سوختن» سیر باطل پیروزی خرافه است بر عشق؛ حتی اگر در اجرا همه آنچه ویژگی داستان مرجع آن «مفتش و راهبه» بوده، به ظهور نرسیده باشد.

نویسنده: مهرداد کوروش نیا

طراح و کارگردان: علیرضا آرا، علیرضا اولیایی

بازیگران: (به ترتیب ورود به صحنه) مجتبی پیرزاده،

سوگل خلیق، میثاق زارع، مصطفی پروین

تهیه کننده: شبنم مقدمی

تماشاخانه ایرانشهر،

سالن استاد ناظرزاده کرمانی

دوره اجرا:

26 آبان تا 6 دی 98

70 دقیقه