آرشیو سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸، شماره ۷۲۵۵
ایران فرهنگی
۱۵
فیلم روز

درباره فیلم «گربه ها» که شاید بدترین فیلم سال باشد

باعث شرمساری است!

مترجم: پیتر دوبروژ پویا مشهدی محمدرضا

اینکه یک پدیده بلاک باستر تئاتر برادوی با قطعه فراموش نشدنی «حافظه» از لوید وبر را بگیرند و روایتی ضعیف را درباره اجتماعی از گربه های خیابانی که برای فرصتی برای تولد دوباره رقابت می کنند اضافه کنند و انتظار داشته باشند روی پرده سینما موثر باشد کافی نیست. تفسیر وحشتناک و لزج تام هوپر، کارگردان «سخنرانی پادشاه»، از این نمایش به نظر می رسد که قرار است از جنس فیلم های بسیار نادری باشد که مایه شرمساری است و رزومه بازیگران بزرگ را آلوده می کند و راه را برای حرفه کاری بازیگران تازه کار و با استعداد سخت می کند. «گربه ها» از نمای اول که تنها یک ماه آبی بشدت مصنوعی است که با ابرهای پف داری به شکل گربه پوشیده می شود تا آخرین صحنه مایه آزار چشم ها و گوش هاست زیرا تمامی قطعات موزیکالش از جمله «حافظه» تبدیل به فرصتی برای حضور ستارگان مشهور در جلوه های ویژه ضعیف گربه وار با هدف گرفتن جوایز می شود. از لحظه ای در تابستان گذشته که تریلر این فیلم در اینترنت منتشر شد، استودیوی یونیورسال با تمسخرها و حملاتی بی رحمانه درباره طراحی شخصیت ها، جلوه های بصری و خود مفهوم اقتباس از این نمایش مشهور غافلگیر شد. راستش را بخواهید این استودیو باید انتظار چنین بازخوردی را می داشت. اگر این فیلم حتی به میزان نصفه و نیمه ای خوب بود همه اینها اهمیتی نداشت. متاسفانه این مایه عذاب ناهماهنگ دقیقا همان فاجعه ای است که مخالفانش انتظارش را داشتند: یک تفاله نیم جویده شده که در آن هوپر به جای تمرکز کافی روی آنچه میلیون ها نفر درباره این نمایش موزیکال دوست دارند، تمام انرژی خود را صرف این کرده که آیا فناوری آماده است تا رویای او را عملی کند یا خیر. نقاشی روی صورت و لباس هایی از جنس لاکرا دهه هاست که برای اجرای این نمایش کافی بودند. برای کسی هم در این باره که چرا این گربه ها روی دو پا راه می روند و آهنگین صحبت می کنند سوالی پیش نمی آید. پاسخ این سوال ما را به سمت تفاوت فلسفی اصلی میان نسخه تئاتری و سینمایی روایت اصلی هدایت می کند: نمایش موزیکال «گربه ها» اقتباسی از کتابی از تی.اس. الیوت به نام «کتاب صاریغ پیر درباره گربه های واقعی» است که بیشتر جمله های آن در اشعار نمایش استفاده شدند. رقص آرایی جیلیان لین به اندازه موسیقی ای که لوید وبر خلق کرد برای موفقیت این نمایش اهمیت داشت. در حالی که نمایش موزیکال به بدن هایی که در حال پایکوبی اند توجه داشت، این فیلم بر صورت های آوازه خوان تاکید دارد. حرکاتی که اندی بلانکن بولر، رقص آرای نمایش «همیلتون»، برای این فیلم طراحی کرده از تدوین بی روح و تاخیر بسیار کوچکی در فرآیند ضبط اجرا رنج می برد. به علاوه ، این فیلم از زوایای ترسناکی برای فیلمبرداری لحظه پرش این موجودات هوشیار استفاده می کند. احساسات بر حرکت مقدم شده است که به نظر می رسد چیز بدی نباشد اما در واقع قابلیت همخوانی این قطعات از آنها گرفته شده و نه به صورت ترانه هایی عجیب و اسرارآمیز بلکه به شکل بازخوانی های صادقانه ارائه شده اند. هرگز قرار نبوده که این شخصیت ها به معنای لغوی کلمه گربه دانسته شوند: این نمایش از آکروبات بازهایی نرم و انعطاف پذیر تشکیل شده که ژست هایی گربه وار به خود گرفته اند تا رفتار گربه ها را نشان دهند تا جایی که حتی بدین صورت با مخاطبان رفتار می کنند. این بازیگران در نسخه سینمایی از میان ستاره های پاپ و نامزدهای اسکار انتخاب شده اند. از تیلور سوئیفت و جیسون درولو گرفته تا جنیفر هادسون و جودی دنچ. به محض اینکه یک فیلمساز وارد میدان شود و تمامی آن پایکوبی ها را بلوک بندی کند و در چارچوب نماهای بسته و متوسط قرار دهد، خاصیت این نمایش از دست می رود. اینکه کاملا از رقص آرایی لذت ببریم غیرممکن است و مغز ما به صورت غریزی روی حالت عیب جویی می رود: چرا گوش ها به این شکل از کناره ها قطع شده اند و بالای آن زیباست اما برای اینکه گربه وار باشد قانع کننده نیست. آیا سبیل ها باید دقیقا از زیر بینی خوانندگان شروع شود؟ چرا سر شخصیت ها به نظر می رسد با تغییر موقعیت آنان تغییر شکل می دهد؟ و ما چقدر فرم انسانی شخصیت ها را زیر آن همه خز مجازی و تحت این شرایط می پذیریم؟ وقتی این نمایش در برادوی اجرا شد، دیوید لترمن آن را همیشه به سخره گرفت. چند سال بعد نمایشنامه نویس جان گوار از این نمایش برای شوخی همیشگی اش در «شش درجه جدایی» استفاده کرد که در آن خانواده ای از طبقه مرفه نیویورک توسط مرد کلاهبردار جذابی که ادعا می کند پسر سیدنی پوآتیه است فریب می خورند و با وعده حضور در نسخه سینمایی «گربه ها» اغوا می شوند. در اقدامی ضعیف برای ساختن داستانی پرمحتواتر، هوپر و نویسنده دیگر لی هال شخصیت «مکاویتی» را نفرت انگیزتر کرده اند که در کناره های تمامی گربه های پیشین حضور دارد. وقتی آواز آنان به پایان می رسد، او روی نوعی جادو کار می کند که باعث می شود آنها به سرعت ناپدید شوند. آنها دوباره در نقطه ای دیگر از شهر ظاهر می شوند و در آنجا روی یک کرجی در رودخانه تیمز که توسط گرول تایگر پیر که نقش همدست مکاویتی را دارد محافظت می شود. این وسیله هدفی جدید به دومین آهنگ برتر نمایش موزیکال یعنی «آقای میستوفلیس» می دهد که نه تنها توسط گربه جادوگر کت و شلوار پوش بلکه تمامی کسانی که به توانایی او برای ظاهر کردن دوباره دوترونومی پیر باور دارند خوانده می شود. از نظر روایی حرکت خوبی است اما با این حال، درست مانند وقتی که هادسون بازخوانی بیش از حد احساسی خود از «حافظه» را اجرا می کند، این آهنگ هم از اینکه زیادی به معنای لغوی کلمه از آن برداشت شده است رنج می برد. مطمئنم که بسیارند کسانی که با زیبایی شناسی پر زرق و برق هادسون مشکلی ندارند اما با این حال سخت بتوان از اجرای موزیکال لوید وبر روی پرده سینما و جایگزین پر نقص و خطای رقص آرایی لین دفاع کرد. در پایان روز، این پرسش پیش می آید که آیا هوپر اصلا زمانی را در میان گربه ها گذرانده یا خیر.