آرشیو سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸، شماره ۷۲۵۵
ایران فرهنگی
۱۴
نگاه

خیابان ها و کوچه هایی مملو از خاطره و نوستالژی

صدیق تعریف

چونان چون همیشه، طبق معمول سنوات گذشته در آخرین لحظات و به قول معروف امروزی ها، در دقیقه نود، از روزنامه وزین «ایران»، ساعت 9 شب سه شنبه شب، تکلیف می شود، مطلبی کوتاه به اندازه حداقل 400 کلمه به رشته تحریر در آید که فردا صبح علی الطلوع برود برای چاپ دراین جریده وزین. نمی پذیرم و طفره می روم! می گویند برای تجلیل و بزرگداشت بیژن کامکار است. سکوت می کنم و زبانم بند می آید. چه می توان گفت! بیژن جان، عزیز است و بیشتر از اینها بر گردن ما و موسیقی ما حق دارد.

نام و یاد بیژن مرا می برد به آن سال های دور دور، دهه 40 سنندج.

(تابلوی اول)

به خاطر می آورم اولین بار بیژن را در یکی از روزهای عید نوروز و در یکی از خیابان های اصلی شهر سنندج همراه با دوستانش جلوی یکی از دو سینمای شهر، سینما رئوف، دیدم. با کت و شلوار یشمی رنگ تمیز و نو بر تن و دستمال گردنی آبی بر گردن، غرق تماشای عکس ها و پوستر فیلم آن روزهای سینما. بعدها متوجه شدم که او هم مثل من عشق فیلم و سینماست .

 دورادور می شناختمش، او یکی از کامکارها بود. هر دو در یک محل زندگی می کردیم با فاصله ای به اندازه دو- سه کوچه در محله چهار باغ. خیابان ها و کوچه هایی مملو از خاطره و نوستالژی.

خانه آنها به خیابان اصلی، خیابان پهلوی نزدیک تر بود. دردوطرف درآهنی خانه شان، نقشی از کلید سل با نواری آهنین به درب خانه جوش شده بود. دری با رنگ آبی! یادم می آید آنها همسایه روبه روی بیژن ذوالفقارنسب بازیکن تیم ملی فوتبال آن روزگار و مربی  بین المللی این روزگار بودند.

(تابلوی دوم)

از قضای روزگار چندسال بعد در اواسط دهه پنجاه در دانشکده هنرهای زیبا با بیژن هم دانشکده ای شدیم. اولین آشنایی های نزدیک، از همین دوران شروع شد. علاقه بسیار من به موسیقی و عرق همزبانی و همشهری گری، من را به کامکارها از جمله بیژن نزدیک تر کرد.  ما درخوابگاه دانشگاه بودیم و بیژن در سه راه جمهوری در خانه ای 40 متری، همخانه با حسین منزوی عزیز و پشنگ جان و قطب الدین صادقی که هراز چند گاهی سری به آنجا می زدم.

البته درمحوطه و صحن دانشکده، همدیگر را به طور متوالی و متناوب هم می دیدیم. همنشینی و مجالست در تریای دانشکده و آوازخوانی بلند گاه و بیگاه بیژن در صحن و حیاط دانشکده، روبه روی دپارتمان معماری با حضور تنی چند از دوستان و همصدایی گاه و بی گاه من با او و حضور عاشقانه زیبای پریشان موی درخت بید مجنون در مرکز این محوطه از خاطرات فراموش نشدنی من است.

(تابلوی سوم)

سال 1362تمرین گروه شیدا و عارف و بازآفرینی آثار استاد سید حسین طاهر زاده به سرپرستی محمد رضا لطفی و خوانندگی صدیق تعریف در این اثر و حضور تمامی اعضای این دو گروه و البته حضور پررنگ بیژن کامکار و همراهی های صمیمانه و همیشگی بی دریغش.تابلوی چهارم، تابلوی پنجم و... به نظر می رسد 400 کلمه مقرری ما رو به اتمام است و باید از شرح و بیان مفصل تابلوهای بعدی گذشت و خلاصه کرد و گفت شرح تابلوهای دیگر زندگی و شخصیت او، دوستی و رفاقت و همراهی و تاثیرگذاری انکارناپذیرش بر دف نوازی چند دهه از موسیقی ایران و همکاری و همیاری او با گروه شیدا و عارف و گروه کامکارها و دیگر دست اندرکاران موسیقی و مشاوره، همفکری، همراهی و پشتیبانی در ضبط بسیاری از آثار موسیقی و همچنین آوازخوانی او و... بسیار می توان گفت و نوشت اما در مجال و فرصت بسیار اندک کنونی ما برای بسط و آماده کردن مطالب ذکر شده فرصتی ویژه و طولانی لازم است که به ناچار وامی گذاریمشان تا وقت و مجال و فرصتی دیگر که در خور و در شان این عزیز بزرگوار و رفیق شفیق باشد.