آرشیو دو‌شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸، شماره ۳۶۱۶
روزنامه فردا
۱۶
مهاجرت

داستان جنگ در افغانستان

محمدرضا عطایی

سرگذشت و سرنوشت انسان با جنگ پیوندی ناگسستنی داشته و دارد. البته نه تا این حد منفی و کور که بگوییم «انسان، گرگ انسان است»، بلکه خلقت آدمی به گونه ای است که اگر «فطرت»ش که نشئت گرفته از بعد الهی و معنوی است و میل به کمال و سعادت دارد، جسم و «طبیعتش» مادی است و اقتضائات جهان ماده را دارد و طغیان گر و شرارت زا است.

جنگ علاوه بر اینکه یکی از نتایج طبیعت جسمانی انسان است؛ عوامل و عناصر دیگری مانند محیط و جغرافیا، سیاست و حکومت، ثروت و قدرت، مذهب و فرهنگ نیز بر آن تاثیر گذاشته و به آن شدت و حدت می بخشد.

داستان جنگ در افغانستان نیز داستان بازنمایی و بازیابی عناصر و عوامل یادشده است و تحلیل و بررسی آنها به خوبی نشان می دهد که چگونه آب و خاک افغانستان با خون عجین شده و کماکان چشمه های خون در آن کشور جاری است.

افغانستان در طول تاریخ همواره قربانی جغرافیای منحصر به فردش بوده و هست، ژئوپلیتیک حساس این کشور به گونه ای است که بسیاری از آن با تعابیری مانند «کلید فتح یک قاره» (جیمز کینز)، «سقف جهان» (فهمی هویدی) و... یاد کرده اند، در دوره معاصر هم شاهد نقش موقعیت جغرافیایی افغانستان هستیم که چگونه در جریان «بازی بزرگ» قربانی نقشه های روس و انگلیس می شود. افغانستان امروز هم بعد از حادثه 11 سپتامبر توسط بازیگران جدید منطقه ای و بین المللی وارد «بازی بزرگ جدید» دیگری شد که همچنان این بازی ادامه دارد.

درباره نقش عوامل اجتماعی و سیاسی در پدیده «جنگ در افغانستان» باید گفت از زمانی که کشوری مستقل تحت عنوان «افغانستان» توسط احمدشاه ابدالی به وجود آمد (1747 م) تا کنون عوامل قومیت و نژاد، زبان و مذهب چاشنی مشترک تمام جنگ ها، نزاع ها و درگیری ها در تاریخ افغانستان معاصر بوده و همچنان هست.

سه چهارم افغانستان کوهستانی است، این کوه های سرسخت و بلند و دره های عمیق از یک طرف نقش حایل را در عدم ایجاد یک «شناخت مشترک جمعی» در افغانستان داشته است و منجر شده تا مردم ساکن در این کشور با تنوع زبانی، نژادی، مذهبی و فرهنگی نتوانند به تعامل، گفت وگو و شناخت مشترک برسند و از طرف دیگر کوهستانی بودن افغانستان باعث ایجاد رقابت شدید میان ساکنان آن برای دستیابی و دسترسی به منابع و امکانات محدود کشور شده است.

جدال میان سنت و مدرنیته عامل و موضوع دیگری است که سهم بسزایی در استقرار و استمرار جنگ در دهه های اخیر در افغانستان داشته است که نمونه های بارز آن را در شکست طرح های اصلاحی امان الله شاه (1919- 1929)، شکل گیری احزاب و گروه های جهادی در مقابله با جریانات چپ و دولت کمونیستی کابل (1978- 1992) و سلطه طالبان (1996- 2001) می توان به وضوح مشاهده کرد. جدال سنت و مدرنیته در دولت پساطالبان نیز همچنان به صورت حل ناشده باقی مانده است و هر از گاهی با جلوه هایی بروز و ظهور می کند. البته از آنجا که دین عنصر لاینفک هویتی مردم افغانستان محسوب می شود، بدیهی است که با توجه به سایر شرایط اقلیمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی افغانستان نتوان به راحتی پاسخ مناسب و قانع کننده ای به مردم آن دیار درباره نحوه تعامل سنت و مدرنیته و اسلام و توسعه داد.

اگر بخواهیم از تمام آنچه تا کنون در باب داستان جنگ در افغانستان سخن به میان آمد، جمع بندی کنیم چنین می توان گفت که افغانستان امروز با یک بحران هویت -به مفهوم کلان و با تمام ابعادش - و خودآگاهی مواجه است و هنوز که هنوز است نتوانسته از آن عبور کند. وجود دولت ضعیف یا دولت شکننده و طی نکردن مسیر مناسب دولت سازی و ملت سازی در این کشور و بی ثباتی و ناامنی و جنگ، همه در همین راستا قابل تحلیل و بررسی است.