آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۵۶۳
صفحه اول
۱
فرهنگ

جوان خام

حامد یعقوبی

یک خانم جوان محجبه که از قضا چند سال در یک برنامه خوب تلویزیونی، وظیفه گفت وگو با همسران شهدا را به عهده داشته، یکی، دو روز پیش در شبکه افق به دوربین چشم دوخته و رو به مردم گفته هر کسی مثل او و دوستانش فکر نمی کند، بهتر است جل و پلاسش را جمع کند و به کشور دیگری برود. بعضی کاربران فضای مجازی به خصوص در اینستاگرام، این جملات را به سخنرانی محمدرضا پهلوی در کنفرانس حزب رستاخیز تشبیه کرده بودند، یک سخنرانی تاریخی که در آن مردی دیکتاتور از مردم کشورش خواسته بود اگر مثل او نمی اندیشند، می توانند ایران را ترک کنند. مثل روز روشن است که قیاس بین یک مجری جوان رقیق القلب که از آلام همسران شهدا تحت تاثیر عواطفش قرار می گیرد و جلوی دوربین می گرید، با پادشاهی مستبد که طبق یک تئوری حکومتی مردم را به بیرون از مرزهای کشور راهنمایی می کند، عجیب است با این حال نمی توان شباهت این جملات را به خصوص وقتی بوی خودرایی از هر دوی آنها بلند می شود، نادیده گرفت. واقعیت این است که خودبینی و خودرایی اسکناس های دوره پهلوی نیستند که مدتی پس از انقلاب به تاریخ پیوسته باشند. این دیوهای دو سر، موجودات خطرناکی اند که از نفس آدمیزاد تغذیه می کنند. اینکه حافظ خودرایی را عین کفر دانسته و عالم رندان را از آن پاک خواسته، نشان دهنده این است که از قرن ها پیش تا امروز بشر با این اژدهای تشنه و گرسنه دست و پنجه نرم می کرده است؛ نه تنها از قرن ها پیش تا امروز بلکه از وقتی که آدمیزاد پای روی این علم خاکی گذاشته است. من با خانم جوان شبکه افق بحث شخصی ندارم و نمی گویم او چرا به چنین چیزی اعتقاد دارد؛ حتی سعی می کنم درکش کنم چون بارها در تاکسی و روزنامه و خیابان و خانه با دیگران مستبدانه رفتار کرده ام و خواسته خودم را معیار حق و باطل تشخیص داده ام. با این حال چیزی که بین امثال من و خانم شبکه افق تفاوت ایجاد می کند، امکاناتی است که در اختیار داریم. اگر خانم ابوطالبی در یک مهمانی خانوادگی نظرش را می گفت، هیچ اشکالی نداشت؛ ته تهش چند نفر در حالی که داشتند سیب و پرتقال پوست می کندند و به آشپزخانه چشم دوخته بودند تا ببینند شام کی حاضر می شود، سر تکان می دادند و فرصت این را می یافتند تا با حرف ایشان مخالفت یا موافقت کنند. به طریق اولی اگر عقایدش را در صفحه اینستاگرامش می نوشت، باز ایرادی نداشت. صفحه هر کسی متعلق به خود اوست و آزادی بیان اقتضا می کند، آدم ها حرف هایشان را بی توجه به واکنش دیگران آنجا بنویسند. صد تا لایک بالا و پایین به جایی برنمی خورد.

او حتی اگر نظراتش را در توییتر می نوشت یا برای یک جمع تلگرامی سند می کرد، باز کسی نمی توانست به نشانه اعتراض به سکوت دعوتش کند ولی وقتی کسی در یک شبکه تلویزیونی حاضر می شود و مردم مخاطب حرف هایش قرار می گیرند، باید نسبت به رسانه ای که در اختیار دارد، آگاهی داشته باشد. یعنی خانم ابوطالبی در غائله ای که به وجود آورده، تقصیرش بسیار کمتر از کسانی است که به ایشان فرصت چنین اظهارنظری را داده اند. من سی و چند ساله ام و طبیعتا سال های اول انقلاب را به یاد ندارم ولی در فیلم هایی که از آن زمان باقی مانده، دیده ام تئوریسین های انقلاب که جلوی دوربین حاضر می شدند، چه کسانی بودند. هنوز وقتی این فیلم ها را تماشا می کنم، حسرت می خورم که چطور از آن پیران پخته به این جوانان خام رسیدیم. سعدی جایی در بوستان بزرگوارانه نصیحت کرده: گرت مملکت خواهی آراسته/ مده کار معظم به نوخاسته. سعدی فعال سیاسی دهه 80 و 90 نیست که حرفش را به معنی تکرار ملال آور چرخه مدیران پیر و پاتال در نظر بگیریم. او به تجربه چیزی از اداره یک جامعه انسانی دریافته بود که دست کم می توان گاهی به آن فکر کرد. وقتی کشور ناخواسته دچار یک بحران بزرگ شده و رسانه های خارجی بل گرفته اند و صبح تا شب فضای ایران را تیره و تار نشان می دهند، چگونه می توان تریبون های مهم را به کسانی سپرد که نمی توانند حرف شان را مزه مزه کنند و به عاقبت چیزی که می گویند، بیندیشند؟ اداره یک رسانه فقط ساختن استودیوهای خوش آب و رنگ و دعوت از مهمانان عصبانی نیست، خردمندی و عقل و تدبیر و هوش هم لازم دارد. ما می توانیم با استبداد درونی مان سال ها زندگی کنیم ولی قرار نیست دوربین های رسانه ملی که رفته رفته چیزی از ملی بودنش باقی نخواهد ماند، محل انعکاس مستبدان عصبانی درونی ما باشند؟ هر جور حساب کنیم، می بینیم امثال خانم ابوطالبی نباید در رسانه حضور داشته باشند، اگر هم حضور دارند باید کاملا کنترل شده، برنامه شان را اجرا کنند و بروند به زندگی شان برسند ولی اینکه چطور در چنین روزهایی فرصت می یابند، جلوی دوربین ظاهر شوند و نمک به زخم مردم بپاشند و حرف های عجیب و غریب بزنند، چیزی است که من یکی عقلم به آن قد نمی دهد.