آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۴۸۰۴
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(102)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

  این واقعیت که امپراتوری موریا چنین دوره کوتاهی دوام آورد مدرک به ظاهر محکمی است که [نشان می دهد این امپراتوری] هرگز کنترل قدرتمندی بر سرزمین های تابعه اش در وهله اول اعمال نمی کرد. امپراتوری موریا هرگز نهادهای دولتی قدرتمندی به وجود نیاورد و هرگز از نظام اداری موروثی به نظام اداری غیرشخصی جهش نکرد. این امپراتوری در سراسر قلمرو خود شبکه ای قدرتمند از جاسوسان را حفظ می کرد اما هیچ شاهدی از ساخت راه یا کانال برای تسهیل در ارتباطات مانند حکومت های اولیه چینی وجود ندارد. برای هیچ یک از حاکمان موریا اتفاق نیفتاد که در چیزی مانند ملت سازی دخیل شوند، یعنی بکوشند در کل جامعه رسوخ کنند و این رسوخ را با مجموعه متفاوت و متداولی از هنجارها و ارزش ها به هم آمیخته و تحقق بخشند.

 پیروزی جامعه بر سیاست

هند، به طور اخص در شمال، زوال سیاسی را پس از زوال امپراتوری موریا تجربه کرد. نظام های حکمرانی قبیله ای در راجستان و در پنجاب در غرب دوباره سر برآوردند که در محاصره مهاجمان جدید قبیله ای قرار داشتند که از آسیای مرکزی می آمدند. این موضوع تا حدودی نتیجه سطح برتر توسعه سیاسی امپراتوری چین بود. سلسله «چین» فرآیند ساخت یکی از «دیوارهای بزرگ» برای ممانعت از هجوم مهاجمان خارجی را شروع کرد که «شیانگ نو»های صحرانشین را مجبور به بازگشت به آسیای مرکزی کرد؛ جایی که آنها مجموعه ای از قبایل دیگر را آواره کردند. در یک واکنش زنجیره ای، این واقعا سکاها را واداشت تا به شمال هند هجوم ببرند و به دنبال آنها «یوئه ژی»ها [Yuezhi: مردمانی هندواروپایی بودند که در آغاز در مرتع های شرق حوضه تاریم -در سین کیانگ در غرب گانسو در جمهوری خلق چین کنونی- می زیستند. در منابع کلاسیک تاریخی آنان را با تخاری ها یکی دانسته اند. آنان سپس به فرارود و باختر کوچیدند و شاخه ای از آنان شاهنشاهی کوشان را پایه نهاد] آمدند که سلسله کوشانی [Kushana dynasty: یک امپراتوری باستانی به مرکزیت بلخ در افغانستان امروزی بود که توسط یوئه چی ها در سده نخست میلادی بنیان گذاشته شد. کوشان ها یکی از پنج تیره یوئه چی بودند که در جریان مهاجرت از آسیای میانه به سمت سرزمین های ایرانی شرقی در افغانستان امروزی و به ویژه بلخ ساکن شدند] را در افغانستان امروز تاسیس کردند. هیچ پادشاهی ای در شمال هند آنقدر سازمان یافته نبود که در مورد پروژه مهندسی وسیع مانند «دیوار بزرگ» اندیشه کند و در نتیجه، این قبایل بخشی از دشت شمالی هند را اشغال کردند.

آن سوتر به سوی جنوب، مهترسالاری ها به پادشاهی ها تحول یافتند مانند سلسله «ساتاواهانا» که در قرن پنجم قبل از میلاد بر «دکن غربی» حاکم بود. اما این حکومت مدت زیادی دوام نیاورد و نهادهای متمرکز قدرتمندی را مانند موریاها تحول نبخشید. آنها با پادشاهی های کوچک دیگر برای کنترل دکن شمالی وارد درگیری شدند، چنان که مجموعه ای از پادشاهی های کوچک دیگر مانند «چولا»ها، «پاندیا»ها و «ساتیاپوترا»ها چنین کردند. این تاریخ بسیار پیچیده است و برای مطالعه هم بسیار ناخوشایند، چرا که گنجاندن آن در راستای روایتی بزرگ تر از توسعه سیاسی در آنجا بس دشوار است. آنچه از آن برمی خیزد همانا تصویری از ضعف سیاسی عمومی است. دولت های جنوبی به دلیل ماهیت قوی و خودسازمان یافته اجتماعاتی که بر آنها حکومت می کردند غالبا قادر به اجرای اساسی ترین کارویژه های حکومت مانند جمع آوری مالیات نبودند. هیچ یک از این دولت ها موفق به بسط قلمرو خود و دستیابی به هژمونی [برتری] بر یک مبنای دائمی بر دیگران نشدند یا نتوانستند نهادهای اداری پیچیده تری را تکامل بخشند که به آنها اجازه دهد قدرت را به شکل کارآمدتری قبضه کنند. این منطقه برای یک هزاره دیگر در این وضعیت شکاف و تکه تکه شدگی سیاسی به سر برد.

دومین تلاش موفقیت آمیز برای خلق یک امپراتوری وسیع در هند از آن خاندان «گوپتا» بود که با «چاندرا گوپتای اول» شروع می شود که در 320 پس از میلاد در ماگادها به قدرت رسید، در همان پایگاه قدرتی که موریاها از آن برخاستند. او و پسرش «سامودرا گوپتا» بار دیگر موفق شدند بخش زیادی از شمال هند را متحد سازند. سامودرا، مهترسالاری های زیادی از «گانا سانگ ها» در راجستان و بخش های دیگری از شمال غرب هند را ضمیمه قلمرو خود کرد و آن شکل از سازماندهی سیاسی را به آخر رساند، کشمیر را فتح کرد و کوشانی ها و سکاها را وادار به بیعت با خود کرد. زندگی فرهنگی در دوره چاندرا گوپتای دوم (375-415)، فرزند سامودرا، شکوفا شد آنگاه که معابد هندی، بودایی و جینی بسیاری ساخته شدند. این سلسله به مدت دو نسل دیگر تا زمان مرگ «اسکاندا گوپتا» در نیمه دوم قرن پنجم دوام آورد. در این زمان، هند مورد تهاجم گروه جدیدی از صحرانشینان قبیله ای از آسیای مرکزی - یعنی «هون»ها یا «هونا»ها- قرار گرفت که از مهترسالاری های ضعیف در شمال غرب بهره می بردند. امپراتوری گوپتاها در این نبرد خود را خسته و فرسوده ساخت و در نهایت کشمیر، پنجاب و بخش زیادی از دشت گنگ را در سال 515 به هون ها واگذار کرد.

دستاوردهای فرهنگی گوپتاها هر چه باشد اما هیچ نوآوری سیاسی ای در مورد نهادهای دولتی به عمل نیاوردند. آنها هرگز نکوشیدند تا واحدهای سیاسی ای را که فتح کردند در یک ساختار دولتی یکپارچه ادغام کنند. به شیوه معمول هند، حاکمان شکست خورده در جای خود رها می شدند تا به بیعت روی آورده، خراج بگذارند و حکمرانی بر قلمروهای خود را ادامه دهند. بوروکراسی گوپتاها- اگر اصلا بوروکراسی باشد- تمرکز و ظرفیت کمتری نسبت به سلف موریایی خود داشت. گوپتاها مالیات بر محصولات کشاورزی را جمع کرده و مالک دارایی های تولیدی و مولد مهمی مانند نمک (و کارهای مربوط به آن) و معادن بودند اما تلاشی برای مداخله در ترتیبات اجتماعی موجود به خرج نمی دادند. امپراتوری گوپتا به طرز قابل توجهی کوچک تر هم بود زیرا هرگز موفق به فتح سرزمین های جدید در جنوب هند نشد. این امپراتوری پیش از آنکه به مجموعه درهم و برهمی از دولت های کوچک رقیب تقسیم شود به مدت 200 سال دوام آورد و منجر به دوره دیگری از زوال سیاسی شد.