آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۵۵۷۷
فرهنگ: نسبتا تاریخی
۱۲

ناگفته هایی از سیره شهید سیدمجتبی نواب صفوی در گفت و شنود با نیرالسادات احتشام رضوی، همسر شهید

بعد از نواب خانواده اش را فراموش کردند

گفتگو: محمدرضا کائینی
آنچه پیش روی دارید، گفت و شنودی متفاوت با بانو نیرالسادات احتشام رضوی، همسر شهید سیدمجتبی نواب صفوی است. در این مصاحبه و پس از سپری شدن 64 سال از شهادت همسر، نکاتی را درباره این مبارز انقلابی واگویه می کند که تاکنون کمتر درباره آن سخن رفته است. بانو نیرالسادات احتشام رضوی درباره آشنایی، ازدواج، روابط خانوادگی، زندگی و زمانه ای که بر آنها گذشت و اتفاقات تلخ و شیرینی که در کنار هم گذراندند، برایمان تعریف کرده است. درباره شهید نواب صفوی شاید خوانده باشیم و چیزهایی بدانیم اما احتمالا کمتر پیش آمده که مردان مبارز را از زاویه ای نزدیک تر و تا اندازه ای شخصی و خانوادگی، دیده یا شنیده باشیم و از این بابت گفت وگویی که پیش روی دارید می تواند، متفاوت باشد و پر از تازگی.
 به هنگام ازدواج چند سال داشتید؟

14 سال.

 قبل از عقد، شهید نواب صفوی چه صحبت هایی با شما کرد؟

موقعی که قرار شد ازدواج کنیم، شهید نواب از پدرم اجازه گرفتند و پرسیدند: «می شود با صبیه شما حضوری صحبت کنم؟» پدرم با این که خیلی در این جور موارد متعصب بودند، ولی گفتند عیبی ندارد! زمستان و هوا سرد بود و کرسی گذاشته بودیم. آقای نواب آمدند. من تا آن روز با مردها صحبتی نکرده بودم و حالا قرار بود با مردی که می خواستم با او ازدواج کنم، حرف بزنم. ایشان کمی از این طرف و آن طرف حرف زدند و بعد گفتند: «من اهداف خیلی بزرگی دارم و می خواهم حکومت اسلامی را در این کشور تاسیس کنم! یا در راه هدفم به مقصد می رسم یا به شهادت می رسم. به این ترتیب زندگی من، همیشه یک زندگی پرفراز و نشیب خواهد بود...». البته چون پدر من هم شخصیت مبارزی بودند و من از دوران کودکی با مبارزه و ملزومات آن آشنا بودم، به ایشان گفتم  من هم سعی می کنم که اگر توفیق داشتم، در این راه گام به گام با شما حرکت کنم! بعد از بین کتاب های پدرم، کتابی را بیرون آوردند و جلوی من گذاشتند. می خواستند ببینند سطح سوادم چقدر است. قدری از معانی عبارات و این گونه چیزها پرسیدند و من خیلی از دست شان عصبانی بودم!

 ظاهرا گفته بودند  یک کمی صورتتان را باز کنید که شما را ببینم. این طور نیست؟

بله، البته درصدد امتحان کردن من بودند. من هم گفتم:«وقتی دختر 9 سال کامل شد، در برابر یک پسر بالغ، همان وظایفی را به عهده دارد که یک زن 70 ساله دارد!» ایشان گفتند «من فرق می کنم.» گفتم: «حضرت عالی با من چه نسبتی دارید و با بقیه چه فرقی می کنید؟» از طرفی خجالت می کشیدم که کمی رویم را باز کنم و از سوی دیگر اگر هم این کار را نمی کردم، شاید با خود می گفتند آن قدر زشت بودی که خودت را پنهان کردی! بعد که ازدواج کردیم، ایشان گفتند: تو که سیاه نیستی! گفتم از خجالت شما سیاه شده بودم!

 شما هم ایشان را پسندیده بودید؟

من تحت فرمان پدرم بودم. خواستگارهای زیادی داشتم، چون به هر حال پدرم موقعیت ممتازی داشتند. وقتی که ازدواج کردم، هر چه بیشترخودم را با روحیات آقای نواب وفق می دادم. دقیقا مثل سربازی بودم که لباس رزم پوشیده و همیشه آماده رفتن به میدان است. برخلاف تمام دختران همسن و سال خودم، برای مبارزه آماده بودم. واقعا وقتی از جلوی جواهرفروشی رد می شدم و به آنها نگاه می کردم، برایم مثل سنگریزه بود و هیچ چیز دنیا برایم ارزش نداشت. تنها چیزی که برایم ارزش داشت، وجود آقای نواب بود و طی هشت سال زندگی با ایشان، حتی یک تقاضای کوچک مادی هم از ایشان نکردم.

 برای از دواجتان مراسمی هم برگزار کردید؟

نه، چون در روزهایی بود که فدائیان اسلام هژیر را زده بودند. ایشان آمدند و گفتند: می خواستم جشن مفصلی برای عروسی بگیرم، ولی ممکن است اگر بیرون بروم، مرا بکشند! به هر حال نشد که جشن بگیریم و مستقیم سر زندگی رفتیم.

 منزل اولتان کجا بود؟

در آغاز، در منزل پدرم زندگی می کردیم. پدرم هر چیزی که می خریدند، چون نامادری داشتم، برای این که حرف و حدیثی پیش نیاید، می گفتند: آقای نواب خریده اند! من یک اتاق داشتم که وسایل خوبی داشت.

 مرحوم آیت الله سیدمحمود طالقانی از دوستان شهید نواب صفوی بودند.از ایشان چه خاطراتی دارید؟

ایشان همیشه به دیدن آقای نواب می آمدند...

 در همان خانه پدرتان؟

نه، هر جا که آقای نواب بودند. آقای طالقانی هم با پدرم و هم با آقای نواب خیلی دوست بودند. قبل از ازدواج ما هم، به منزل پدرم می آمدند و ارتباط نزدیکی داشتند. آقای نواب، آقای طالقانی را خیلی دوست داشتند.

 وقتی آیت الله طالقانی شهید نواب صفوی را در طالقان مخفی کرد، شما پس از چه مدتی به ایشان ملحق شدید؟

آقای نواب به دعوت آقای طالقانی رفتند به طالقان. طالقان 120، 130 پارچه ده متصل به هم داشت. مردم آنجا هم، خیلی مسلمان و البته سنتی بودند. آقای طالقانی به آقای نواب گفتند: چون طالقان چندین آبادی متصل به هم دارد، کسی به شما شک نمی کند و بیایید به آنجا... و آقای نواب را به عنوان «آقا نجفی» معرفی کردند. آقای نواب رفتند به طالقان و دهی به نام ورکش. مردم آنجا سنتی و مومن بودند. هنگام ورود ایشان هم ماه رمضان بود. بعد از حدود یک ماه دنبال من و مادرشان فرستادند. من همیشه از فراق آقای نواب خیلی غصه می خوردم و ایشان هم این موضوع را می دانستند و برای همین دنبال ما فرستادند. من بودم و مادر آقای نواب و برادر کوچکشان و مادر آقای واحدی. یک مقدار از راه را با ماشین و یک مقدار را با قاطر و اسب رفتیم. خیلی راه صعب العبوری بود. در خانه کربلایی فیض ا...، بزرگ آن ده ساکن شده بودند. ایشان، آدم عارف مسلکی بود و خانه بزرگی داشت که چهار طرفش اتاق بود و پایین اتاق ها هم اصطبل اسب یا محل نگهداری گاو و گوسفند بود. دو تا اتاق به ما دادند. یکی برای من و مادر ایشان و مادر آقای واحدی و یکی هم برای آقای نواب و برادرشان و آقای واحدی.

 وقتی در آنجا مستقر بودید، آیت الله طالقانی هم به دیدارتان آمدند؟

بله آمدند و «آقا نجفی» را معرفی کردند. خیلی مورد احترام همه بودند و همه ایشان را دوست داشتند. یادم هست پس از مدتی، عده ای از اهالی آمدند و به آقای نواب گفتند: در این نزدیکی، روستای پرجمعیتی به نام بادامستان هست که پنجشنبه جمعه ها، عده زیادی برای تفریح از تهران به آنجا می آیند و بساط عیش و نوش راه می اندازند! آن روستا امامزاده ای هم داشت. جماعتی که به آنجا می آمدند، به قدری وقیح بودند که داخل امامزاده می نشستند و مشروب می خوردند! وقتی این خبر به آقای نواب رسید، بی طاقت شدند و گفتند: طالقانی که می گویید 13 نفر از یاران امام زمان(عج) از اینجا خواهند بود، باید چنین وضعی داشته باشد؟

 آیت الله طالقانی به مزاح می گفتند  این حدیث دال بر این است که طالقان 13 تا آدم حسابی بیشتر ندارد...!

این مطایبه را خیلی ها از ایشان شنیده بودند. خلاصه آقای نواب جوانان متدین و زبده اطراف را جمع و دستور دادند تا پارچه های سفیدی را در قطع بازوبند تهیه کنند و روی آن بنویسند: «مامورین انتظامات اسلامی». بعد هم گفتند: اگر فردا در اطراف امامزاده، کسی را در حال شرب خمر دیدند، او را بگیرند و حکم شرعی را بر او جاری کنند. در آنجا فردی بود به نام بهزادی که املاک زیادی داشت...

 شهرت داشت که عضو گروه 53 نفر حزب توده است.

بله. اهالی خبر دادند که او می آید و زن خودش و زن های دیگر را می برد که در رودخانه پایین امامزاده شنا کنند! آقای نواب گفتند: خودش را و همراهانش را می گیرید و حد می زنید. هر کسی را هم که مشروب خورد، بگیرید و شلاق بزنید. اینها شب حرکت کردند و با پرچم های سبز و قرمز و آبی که روی آنها ا...اکبر و نام مقدس معصومین(ع) نقش بسته بود، راه افتادند به طرف امامزاده بادامستان.

 چند نفر بودند؟

70، 80  نفری می شدند.ساعت 9 شب همه فانوس به دست و الله اکبرگویان راه افتادند و صدایشان در کوه های اطراف می پیچید و من هم که به یاد وقایع صدر اسلام افتاده بودم، همین طور گریه می کردم! موقع اذان صبح رسیدند به امامزاده و نمازجماعت خواندند. قبل از آن، همگی شروع کردند به اذان گفتن و تکبیر فرستادن!

 بسیاری بر آنند که ایشان به لحاظ قدرت نفوذ و جاذبه در سطح بسیار بالایی بودند. این طور نیست؟

همیشه به ایشان می گفتم: انگار شما صد سال آینده را می بینید! مصر که رفتند با نجیب پاشا و جمال عبدالناصر و دیگران ملاقات کردند. هنوز یهودی ها خیلی قدرت نداشتند. آقای نواب رفتند و در بیت المقدس نماز خواندند و در آنجا شعار ضداسرائیل را سر دادند که نجیب گفته بود: «آقا! ما را آورده ای در قلب دشمن؟ الان است که ما را بکشند!» آقای نواب جواب داده بودند: «به جدم قسم! شما را آوردم تا همه ما را بکشند تا مردم آگاه بشوند و خودشان را از زیر یوغ صهیونیست ها بیرون بکشند!»

 در دومین نوبت که به خانه آیت الله طالقانی رفتند، شما خبر داشتید کجا هستند؟

نه، مخفی بودند و ارتباطی نداشتیم. از منزل آقای طالقانی هم به منزل حمید ذوالقدر رفتند. خدا عالم است که آدم متعهد و علاقه مندی بود یا نبود!

 شما در این باره چه دیدگاهی دارید؟ چون در طول این سال ها با هر کس از آشنایان که صحبت کردم، معمولا به او خوشبین بودند .

در این باره نظر قطعی ندارم! ظاهرا دخترش در مدرسه می گوید: دیشب آقای نواب صفوی و دوستانش خانه ما بودند. این سخن که از دهان این دختربچه در می آید، می ریزند و خانه ذوالقدر را محاصره می کنند و آقای نواب و یاران ایشان را دستگیر می کنند. همان طور که اشاره کردم در آن دوره ایشان به خانه نمی آمدند. گاهی می شد که ایشان را تا دو ماه هم نمی دیدم و خبر نداشتم کجا هستند.فضا هم خیلی سنگین بود. حتی اگر خط آقای نواب را هم دست کسی می دیدند، دستگیرش می کردند. خانه کسانی را که حدس می زدند از فدائیان اسلام هستند زیر و رو می کردند به همین دلیل آنها هر چه را که از اسناد و تصاویرداشتند، از بین می بردند.

 پس از دستگیری شهید نواب صفوی و یارانش، آیا مظفر ذوالقدر به آنها خیانت کرد؟

او یک آدم عامی بی سواد و در خانه ما، مثل یک خدمتکار بود. می رفت و خرید می کرد. به حسب ظاهر یک آدم متدین بود و خیلی آقای نواب را دوست داشت، ولی وقتی او را گرفتند و شکنجه اش دادند، همه را لو داد.

 شما در همان دوره متوجه این نکته شدید یا در سالیان بعد؟

درهمان روزها، درروزنامه اخبار منعکس می شد. حتی در مورد واحدی ها هم که یاران واقعی آقای نواب بودند، دشمن زیاد تبلیغات سوء می کرد. حتی موقعی که سید محمد واحدی را به تیر می بندند، می گویند: به نواب فحش بده، آزادت می کنیم! می گوید خفه شوید، من آرزو می کنم زودتر تیر بارانم کنید که یک لحظه هم مرگ رهبرم را نبینم!

 یعد از شهادت همسرتان، چه چیزی برای شما خیلی سخت و سنگین بود؟

بی وفایی بعضی از  مردم .

 حتی دوستان نواب؟

بله، آدم از دشمنان که انتظار ندارد. این همه تاجر و بازاری که در دوره ای به رابطه با آقای نواب مباهی بودند، نمی توانستند سراغی از من و بچه هایم بگیرند که آن قدر زجر نکشیم؟ همه ما را به کلی فراموش کردند و در تمام خانه ها به روی ما بسته شدند! می گفتند اگر امروز زن نواب و بچه هایش را راه بدهیم، فردا می آیند ما را می گیرند! یک فراموشی محض! من به منزل پدرم بازگشتم و دوباره با زن پدرم دمخور شدم و تکرار همان مصائب قدیم. در فقر مطلق بودم. پدرم با تفتین های نامادری، تصور می کردند پول هایم را در دفترچه بانکی پس انداز کرده ام. خودش هم که حقوقش را قطع کرده بودند و خانه ای که همیشه درش باز بود و کیابیایی داشت، حالا به نان شب شان محتاج شده بودند! من هم سعی می کردم کسی ملتفت نشود که نداریم. از آن طرف فامیل های آقای نواب هم تصور می کردند وضع مالی من عالی است! هیچ وقت نه گذاشتم پدرم بفهمد وضع مالی ما خوب نیست و نه کس دیگری. همه هم با ما مثل یک بیگانه رفتار کردند. من مظلومیت و اسارت حضرت زینب(س) را با آن همه بزرگ زادگی و اصالت، با گوشت و پوستم احساس کردم.

 رابطه تان با مادر شهید نواب صفوی چطور بود؟ آیا رفت و آمد داشتید؟

ایشان شیراز بودند و یک سال بعد از آقای نواب هم از دنیا رفتند. آقای نواب همیشه به من می گفتند: «مادرم هر چه به شما گفتند، شما جواب نده و به جایش دق دلت را سر من دربیاور! من دارم این همه زحمت می کشم، اگر کوچک ترین بی احترامی ای به مادرم بکنم، همه زحماتم در پیشگاه خدا از بین می رود!». از آن خانم های متشخص قدیمی بودند. من هم در خانواده اصیلی تربیت شده و مبادی آداب بودم و خیلی به ایشان احترام می گذاشتم.

 رابطه ایشان به عنوان یک شوهر و پدر با شما و بچه ها چگونه بود؟

فوق العاده روح لطیف و مهربانی داشتند. همیشه با جملات محبت آمیز حرف می زدند و به همه می گفتند: «باباجون!»

 شما چی صدایشان می زدید؟

آقای نواب. گاهی هم بیخودی صدایشان می زدم که بگویند: «باباجون! چه کارم داری؟» حتی یک بار صدایشان را به روی من بلند و تحکم نکردند که باید این کار را بکنی یا نکنی! می پرسیدم: «می خواهم بروم خانه فلانی. اجازه هست؟» می گفتند: «اگر خودتان صلاح می دانید، مانعی ندارد. فاطمه خانم! بیا بچه را بغل کن و همراه خانم نیرالسادات برو!»

 هیچ وقت از غذایی ایراد می گرفتند؟

ابدا. اولا کم غذا بودند و حتی یک بار هم یادم نمی آید که از غذایی ایراد گرفته باشند. هر چیزی را با روی گشاده و شکر می خوردند. وقتی هم که عده زیادی سر سفره بودند، سه چهار لقمه بیشتر نمی خوردند!

 شهید نواب صفوی، چرا نامتعارف عمامه می بست؟

به سه شماره عمامه را می بستند و گاهی هم تحت الحنک خود را می انداختند. مثل برخی، چندان برای این کار وقت نمی گذاشتند.

 ظاهرا کفش بنددار هم می پوشیدند، این طور نیست؟

بله، خیلی بدشان می آمد که کفش به پای آدم لخ لخ کند. خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند.

 در انتهای گفت وگو، به خاطره ناگفته ای از ایشان اشاره کنید.

خاطره شیرین من از آقای نواب، عبادت های ایشان است. خلوصی را که من از ایشان در نماز دیدم، از احدی ندیدم! یک وقت شب ها یواشکی می رفتم روی بام که نماز خواندن ایشان را از دور تماشا کنم. سراپای وجودشان می لرزید و چنان به درگاه خدا التماس و گریه می کردند که انگار آخرین لحظه عمرشان است! من نفس نمی کشیدم که متوجه حضورم نشوند و پا به پای ایشان گریه می کردم! یک وقت هایی که متوجه می شدند، می گفتند: چرا آمده ای؟ من هم به شوخی می گفتم: اگر به من حرفی بزنید، ثواب های نمازتان از بین می رود!

سخنرانی بعد از شهادت همسر

بعد از تدفین شهید نواب صفوی و یارانش در قبرستان مسگرآباد تهران، همسرش برای مردم سخنرانی می کند. او درباره آن روز و آن سخنرانی می گوید: در آن شرایط که چند کامیون پر از سرباز، مسگرآباد را محاصره کرده بود، در سخنرانی ام شاه را با یزید قیاس کردم! آقای طالقانی به پدرم گفته بودند: «من سخنرانی حضرت زینب(س) را در کتاب ها خوانده بودم، اما امروز در مسگرآباد به چشم خودم دیدم!» روزنامه ها نوشتند: زن نواب با سخنرانی های آتشین خود، مردم را آماده انقلاب می کند! سرهنگی که از دوستان نزدیک پدرم بود، به ایشان گفته بود: «مدتی نگذارید دخترتان سر قبر نواب برود، چون تصمیم گرفته اند که با یک تصادف ساختگی، ایشان و دخترهایشان را بکشند!» من خیلی بی تاب بودم که اجازه نداشتم سر قبر آقای نواب بروم، ولی چاره ای نبود. یک کسی هم آقای نواب را خواب دیده بود که «به همسرم بگویید یک مدت سر قبر من نیاید، چون خطر دارد.»