آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۵۵۷۷
فرهنگ: نسبتا تاریخی
۱۲
روایت

3 بار بله گفتم

اولین بار صدای همسرش را شنید، پیش از آن که او را دیده باشد؛ شهید نواب صفوی برای ازدواج کردن هم متفاوت عمل کرد، همچنان که متفاوت لباس می پوشید و متفاوت ظاهر می شد. روایت همسرش درباره آشنایی و ازدواجشان از این قرار است:

پدر بزرگوارم مرحوم نواب احتشام رضوی، از مبارزان پیشگام در شهر مشهد و دائما گرفتار زندان و تبعید بودند. بعد از واقعه مسجد گوهرشاد که سه سال در زندان بودند، به مدت چهار سال هم به ساوه تبعید شدند. موقعی که از تبعید برگشتند، روزنامه ها نوشتند که نواب احتشام رضوی، رهبر انقلاب خراسان وارد تهران شد! در آن روزها، پدر خاطرات خود از انقلاب خراسان را در روزنامه های «پرچم اسلام»، «داد» و «اقدام» می نوشتند و مسلسل وار چاپ می شد.

شهید نواب صفوی بعدها به من گفتند: پس از خواندن آن مقالات، خیلی دلم می خواست پدر شما را ببینم. در همان دوره، شاه، پدرم را دعوت کرده بود که از ایشان استمالت کند که بر علیه او اقدامی انجام ندهد. از این طرف هم یک سید هاشمی بود که در جریان قیام آذربایجان، چند نفر روس را کشته بود و شهید نواب صفوی هم به دربار رفته بودند تا شاه را ببینند که این سید را نکشند. شهید نواب بعدها می گفتند: «یک مرتبه دیدم که یک شخصیت خیلی مجلل و موقری دارند می آیند و بعد هم کارتشان را درآوردند و گفتند: بگویید نواب احتشام!». شهید نواب که خاطرات ایشان را در روزنامه خوانده بودند، می روند جلو و می پرسند: «شما همان نواب احتشامی هستید که رهبر انقلاب خراسان بودند؟» پدرم می گویند: «بله». شهید نواب صفوی هم که قبلا در اجرای حکم اعدام کسروی شهرتی داشتند و پدرم ایشان را می شناختند. این دو در آن لحظه، همدیگر را در آغوش می گیرند و درباری ها هم با خودشان فکر می کنند که خدا به خیر کند! دو تا نواب انقلابی که با هم یکی بشوند، چه بلایی بر سر آنها خواهد آمد!

در آن دیدار، آقای نواب آدرس منزل ما را گرفتند. پدرم وآقای نواب با شاه ملاقات می کنند و شاه از پدر می پرسد: «شما کجا تشریف داشتید؟» و پدرم می گویند: «زیر سایه اعلیحضرت، سه سال زندان، چهار سال تبعید و چهار سال حبس خانگی!» خلاصه شهید نواب در آنجا، حکم آزادی آن سید را می گیرند و با هم می آیند بیرون. شهید نواب پس از آن روز، دو سه بار به دیدن پدرم آمدند. اتفاقا یک بار خدمتکارمان نبود و من رفتم پشت در و پرسیدم: کیست؟ شهید نواب پرسیدند: «آقای نواب احتشام تشریف دارند؟» آهسته گفتم: «نخیر، بیمارستان هستند». دومرتبه پرسیدند: «آقای نواب احتشام تشریف دارند؟» دوباره گفتم: «خیر، بیمارستان شفایحیائیان هستند و ناراحتی قلبی پیدا کرده اند!»  شهید نواب دو سه دفعه دیگر هم آمدند. یک بار، باز خدمتکار نبود و من رفتم و از پشت در صحبت کردم. شهید نواب پرسیدند: «آقای احتشام تشریف دارند؟» گفتم: «خیر، منزل نیستند». ایشان پرسیدند: «شما صبیه آقای احتشام هستید؟» آرام گفتم: «بله». ایشان پرسیدند: «بله؟» گفتم: «بله». باز پرسیدند: «بله؟» و گفتم: «بله» خلاصه سه تا بله را همان جا از من گرفتند. (با خنده) قبلا پدرم می گفتند: «در بیمارستان که حالم خیلی بد بود، توسلی به اجدادم پیدا کردم و گفتم: خدایا! تو می دانی که من همین یک دختر را دارم، یک سید محترم متدین اصیل و همه چیز تمام را خودت قسمت این دختر کن!». پس از آن مراجعه آخر، شهید نواب با پدرم صحبت می کنند و می گویند: «دلم می خواهد نسبتی را که حضرت امیر(ع) نسبت به پیغمبر(ص) پیدا کردند، من هم نسبت به شما پیدا کنم!» پدرم هم گفته بودند: «با کمال افتخار!». خلاصه بلد نبودند که خیلی زود جواب ندهند! (با خنده) شهید نواب برای مهریه صدهزار تومان را پیشنهاد می کنند. حساب کنید صدهزار تومان در سال 1326، حالا چقدر می شود؟ به هرحال خیلی مبلغ سنگینی بود.

پدرم قبول نمی کنند و می گویند: مهرالسنه حضرت فاطمه(س)، که به پول آن زمان 25 تومان می شد. شهید نواب می گویند: «آخر این مبلغ نه در شان شما و دختر شماست، نه در شان من!». پدرم می گویند: «نه شما از حضرت امیر(ع) بالاتر هستید، نه دختر من از فاطمه زهرا(س)».