آرشیو چهار‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸، شماره ۵۵۷۷
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

حکایت حکیم و زن و دو کیسه

امید مهدی نژاد

 در سالیان دور در سرزمین های دورتر حکیمی زندگی می کرد که بسیار دغدغه مند و مردمی بود و علاوه بر مسائل حکمی و معنوی و دانشگاهی، به مسائل کف جامعه از قبیل اوضاع معیشت مردم نیز توجه داشت و در راستای حل مشکلات مردمان گام های بلندی برمی داشت. روزی حکیم درحالی که دو کیسه پر از مواد غذایی، دفتر، مداد و اسباب بازی بچه و پول و سایر مایحتاج زندگی را بر دوش گرفته بود در خانه ای رفت و در زد. زنی در خانه را باز کرد و پس از دیدن حکیم به او احترام بسیار گذاشت و او را به داخل خانه دعوت کرد. حکیم وارد خانه شد و کیسه ها را زمین گذاشت و گفت: اینها مال شماست. زن وقتی کیسه ها را باز کرد و محتویات آنها را دید بسیار خوشحال شد و از حکیم تشکر کرد و آهی کشید و گفت: ای کاش شوهر من نیز مانند شما آدم بود. حکیم گفت: چطور؟ زن گفت: شوهر من یک راننده بود که در اثر یک تصادف ناشی از بی احتیاطی یک دست و یک پایش را از دست داد و نصف صورتش نیز سوخت و به صورت علیل و از کار افتاده و زشت در گوشه خانه افتاد. پس از مدتی به او گفتم از بستر بلند شود و به سر کار برگردد، اما او گفت با یک پا و یک دست نمی تواند رانندگی کند و تازه اگر هم بتواند با آن صورت زشت و سوخته کسی سوار ماشینش نمی شود. من همواره به او می گفتم برود کاری پیدا کند تا سربار خانواده نباشد و او همواره می گفت نمی توانم. تا آن که یک روز ناگهان ما را ول کرد و رفت و ما تنها و بی کس ماندیم.

 حکیم وقتی صحبت های زن را شنید، گفت: عجب. وی سپس بار دیگر افزود: عجب. وی در پایان گفت: این دو کیسه را من برای شما تهیه نکردم. دیشب یک فروشنده دوره گرد به نزد من آمد و این دو کیسه را به من داد و گفت تا برای شما بیاورم و حال و احوال تان را نیز جویا شوم. زن گفت: چه جالب. آن فروشنده نیز همچون شما آدم بوده است. حکیم برخاست و وقتی از خانه بیرون رفت گفت: راستی یادم رفت بگویم، آن فروشنده دوره گرد یک دست و یک پا نداشت و نصف صورتش هم سوخته بود. زن گفت: چه جالب، عین شوهر من و در را بست و به درون خانه بازگشت. حکیم گفت: عجب خنگی بود. نه فهمید آن فروشنده دوره گرد شوهرش بود و نه عبرت گرفت و نه هیچی. سپس آهی کشید و آنجا را ترک کرد و برای مدتی خاموش ماند.